برگردان به زبان ساده
گیسوی عنبرینهٔ گردن تمام بود
دلبند مُشکبوی چه محتاج لادن است؟
گیسوانِ خوشبو و سیاه معشوق (که به سیاهی و بوی خوش عنبر میماند) در کنارِ اندام و گردنِ بینقص او، برای زیبایی و دلبری کاملاً کمال و کفایت را داشت. آن یارِ دلبند و معشوق که تنش ذاتاً بوی خوشِ مُشک میدهد، چه نیاز دارد که عِطرِ لادن به کار برد؟
امشب نه وقتِ بوی نگار است و رنگ عشق
هنگام عَیش و خنده و بازی و گادَن است
امشب زمانِ آن نیست که تنها به بوئیدنِ نگار یا گفتگو از رنگ و جلوههای عشقِ افلاطونی بسنده کنیم؛ بلکه زمانِ خوشگذرانی، خنده، بازیگوشی و آمیزشِ جنسی (گائیدن) است.
بر نِه حکایتِ سرِ دَورانِ روزگار
ای ماه مهربان! که گهِ برنهادن است
سخن گفتن از سختیهای زمانه را به کنار بگذار و فراموش کن؛ ای دلبرِ زیبارویِ من که اکنون زمانِ کنار گذاشتنِ همهچیز و همآغوشی است.
آخر زکوٰة رَیعِ جوانی نمیدهی؟
درویش مستحق، تو را وقتِ دادن است
آیا زکاتِ اوج و شادابی دورانِ جوانیات را نمیپردازی؟ من مانند یک درویش و گدای نیازمندِ وصلِ تو هستم و اکنون وقتِ آن است که تو بخشش کنی و زکاتِ زیباییات را (با همآغوشی و بوسه) به من بپردازی.
ای فتنهٔ زمانه! دَمی پیش ما بخفت
وی کیرِ خفته! وقتِ به پا ایستادن است
ای معشوقِ آشوبگر و زیباروی که جهان را به هم میریزی! لحظهای بیای و در کنارِ ما دراز بکش؛ و ای آلتِ سست و خوابرفتهٔ من! اکنون زمانِ برخاستن و بیداری (راست شدن) است.