برگردان به زبان ساده
شبی یاد دارم که یاری عزیز از در در آمد؛ چنان بیخود از جای برجستم که چراغم به آستین کشته شد.
... چنان مدهوش و متحیّر از جای پریدم که شمع از حرکت آستینم خاموش شد.
سَرَیٰ طَیْفُ مَنْ یَجْلُو بِطَلْعَتِهِ الدُّجیٰ
شگفت آمد از بختم که این دولت از کجا؟
شبانگاه خیالِ کسی (یاری) که به فروغِ چهرهٔ او تاریکی روشن میشود، بیامد؛ از طالع خود در عجبم که این اقبال از کدام سوی به من روی آورد. (آمدن یار چنان نامترقّب بوده است که سعدی گمان میبرد یار نیست و خیال اوست که در نظرش مجسّم آمده است.)
بنشست و عتاب آغاز کرد که: مرا در حال بدیدی چراغ بکشتی، به چه معنی؟
نشست و گله نمود: "چطور که تا مرا دیدی فورا چراغ را خاموش کردی؟"
گفتم: به دو معنی: یکی آن که گمان بردم که آفتاب برآمد و دیگر آن که این بیتم به خاطر بود:
گفتم به دو دلیل: یکی اینکه گمان کردم آفتاب وارد شد (و دیگری نیازی به چراغ نبود!) و دیگر این بیت به خاطرم آمد که:
چون گرانی به پیشِ شمع آید
خیزش اندر میان جمع بِکُش
چون بارِ خاطری سنگینطبع به نزدیکِ چراغ آید، از جای برخیز و وی را در میانِ جمع بمیران؛
ور شکرخندهایست شیرینلب
آستینش بگیر و شمع بکش
ولی اگر نوشینخندهٔ شکردهانی به کنار شمع آید، دست در آستینش زن و چراغ را خاموش کن (تا رقیبان آگاه نشوند)