برگردان به زبان ساده
درویشی به مَقامی در آمد که صاحبِ آن بُقعه کریمالنَّفس بود؛ طایفهٔ اهل فضل و بَلاغت در صحبتِ او هر یکی بَذله و لطیفه همیگفتند.
درویشی به جایی وارد شد که صاحب آن مکان فردی مهربان و بزرگوار بود. گروهی از انسانهای با فضل و بلیغ در کنار آن فرد بزرگوار نشسته بودند و هر کدام شوخی و لطیفهای میگفتند.
درویش راهِ بیابان کرده بود و مانده و چیزی نخورده.
درویش از راه دوری آمده بود و چیزی هم نخورده بود.
یکی از آن میان به طریقِ ظرافت گفت: تو را هم چیزی بباید گفت.
یکی از آن جمع از سر احترام و ظریفبینی گفت: تو هم چیزی بگو.
گفت: مرا چون دیگران فضل و ادبی نیست و چیزی نخواندهام، به یک بیت از من قناعت کنید.
گفت: من مانند دیگران فضل و ادبی ندارم که حرفی بزنم و چیزی هم نخواندهام؛ فقط یک بیت میگویم و به همین از من بسنده کنید.
همگنان به رغبت گفتند: بگوی!
همنشینان با میل گفتند بگو
گفت:
گفت
من گُرْسِنِه در برابرم سفرهٔ نان
همچون عَزَبم بر درِ حمّامِ زنان
من وقتی گرسنه باشم و در مقابلم سفرهی نان باشد، درست مثل مرد مجردی هستم که پشت درب حمام زنانه ایستاده.
یاران نهایتِ عجز او بدانستند و سفره پیش آوردند.
افراد جمع متوجه وضع او و گرسنگی شدیدش شدند و سفرهای برای او آماده کردند.
صاحب دعوت گفت: ای یار! زمانی توقّف کن که پرستارانم، کوفتهبریان میسازند.
دعوت کننده گفت: ای دوست! کمی صبر کن تا خادمان من، غذای کوفته بریان را آماده کنند.
کوفته بر سفرهٔ من گو مباش
گُرْسِنه را نانِ تهی، کوفتهاست
برای آدم گرسنه نیازی به غذایی مثل کوفته و دیگر غذاهای خوشمزه و گران و رنگارنگ نیست، برای گرسنه نان خالی هم حکم بهترین غذا را دارد و مثل کوفته است.