برگردان به زبان ساده
یکی پرسید از آن گمکردهفرزند
که ای روشنگُهر پیرِ خردمند
کسی از پیرِ گمگشتهفرزند (یعقوب) پرسید که ای دانا دلِ روشنضمیر؛
ز مصرش بویِ پیراهن شنیدی
چرا در چاهِ کَنْعانش ندیدی؟!
تو که بویِ پیراهنِ یوسف را پیش از رسیدن به کنعان از مصر دریافتی، چرا از افکندنِ وی در چاهِ کنعان آگاه نشدی؟!
بگفت: احوالِ ما برقِ جهان است
دمی پیدا و دیگر دم نهان است
یعقوب پاسخ داد: حالِ ما چون آذرخشی جهنده است که یکدم نمودار میشود و دمی دیگر پنهان میگردد؛
گهی بر طارَمِ اعلیٰ نشینیم
گهی بر پشتِ پایِ خود نبینیم
یعنی گاه طایر جانِ ما بر گنبدِ برین آشیان میگیرد و هرچه در جهان است مینگریم، گاهی نیز پسِ پایِ خود را نمیبینیم.
اگر درویش در حالی بماندی
سرِ دست از دو عالم برفشاندی
اگر عارف همیشه در حالت شهود و دیدارِ حق میماند به ترکِ هر دو جهان میگفت و پایهٔ قدرش از هر دو عالم برتر میرفت.