برگردان به زبان ساده
سرهنگزادهای را بر در سرایِ اُغْلُمُش دیدم که عقل و کِیاستی و فهم و فِراستی زایدالوصف داشت، هم از عهدِ خُردی آثارِ بزرگی در ناصیهٔ او پیدا.
سرهنگزادهای را در سرای اُغلُمُش (یا اُغلَمِش؛ یکی از حاکمان جزء که در سالهای از طرف سلطان محمد خوارزمشاه بر همدان، ری و اصفهان حکومت داشته) که دارای هوش و ذکاوتی چشمگیر و بیمانند داشت و از همان زمان کودکی هم نشانههای بزرگی و بزرگواری در پیشانی، شخصیت و تقدیر او مشاهده میشد.
بالایِ سرش ز هوشمندی
میتافت ستارهٔ بلندی
در بالای سر او، از نشانهٔ هوشمندی، ستارهای بلندمرتبه میدرخشید.
فیالجمله مقبولِ نظرِ سلطان آمد که جَمالِ صورت و معنی داشت و خردمندان گفتهاند: «توانگری به هنر است نه به مال و بزرگی به عقل نه به سال». ابنایِ جنسِ او بر منصبِ او حسد بردند و به خیانتی متّهم کردند و در کشتنِ او سعی بیفایده نمودند.
خلاصهٔ کلام، مورد توجه پادشاه قرار گرفت چرا که هم باطن و هم ظاهری زیبا داشت. همانطور که خردمندان گفتهاند:« توانایی انسان به هنر و فضیلت اوست، نه به ثروتش؛ و بزرگیاش به عقل است، نه به سن و سال او.» همپایگان او بر مقام و جایگاه او حسادت کردند و او را به خیانتی متهم کردند و برای کشتن او تلاش کردند اما ناکام ماندند.
دشمن چه زند چو مهربان باشد دوست؟
هنگامی که دوست، مهربان باشد؛ دشمنیِ دشمن راه به جایی نمیبرد.
مَلِک پرسید که موجبِ خصمیِ اینان در حقِّ تو چیست؟ گفت: در سایهٔ دولتِ خداوندی دامَ مُلْکُهُ همگنان را راضی کردم مگر حسود را که راضی نمیشود الّا به زوالِ نعمتِ من و اقبال و دولتِ خداوند باد.
پادشاه پرسید که دلیل دشمنی اینها با تو چیست؟ سرهنگزاده گفت:« در زیر سایهٔ حکومت پادشاه -پادشاهیاش پایدار باشد- همردیفانم را راضی نگه داشتهام به جز آنهایی که حسودند. چرا که حسودان راضی نمیشوند مگر آنکه ثروت و برکت من زوال پیدا کند و از بین برود؛ و باشد که سلطنت و بخت پادشاه پایدار و باقی باشد.
توانم آنکه نیازارم اندرونِ کسی
حسود را چه کنم؟ کو ز خود به رنج در است
میتوانم که به کسی آزار نرسانم و مایهٔ رنجش کسی نشوم ولی با حسود نمیتوانم چرا که او از آزار خودش به رنجش است.
بمیر تا برهی ای حسود کاین رنجیست
که از مشقّتِ آن جز به مرگ نَتْوان رست
ای حسود، بمیر تا نجات پیدا کنی و رها شوی. چرا که این رنجی که تحمل میکنی، رنجی است که از آزار آن نمیتوان آزاد شد مگر به واسطهٔ مردن.
شوربختان به آرزو خواهند
مُقبلان را زوال نعمت و جاه
بیچیزها و حقیران آرزو دارند که افراد خوشبخت و مقبول دیگران مال و مقامشان را از دست بدهند.
گر نبیند به روز شَپّره چشم
چشمهٔ آفتاب را چه گناه؟
اگر چشم خفّاش در روز نمیبیند، گناهی بر گردن چشمهٔ نور خورشیدِ نیست.
راست خواهی، هزار چشمِ چنان
کور بهتر که آفتابْ سیاه
اگر راستش را میخواهی، کوریِ هزار چشمْ چون چشمِ شبپره، بهتر از آن است که آفتاب تیره شود و دنیا تاریک.