برگردان به زبان ساده
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
بیت نخست ← اشاره دارد به «عهد الست» و جذبهٔ آغازین بهتر از برای فهم بهتر، تفسیر این بیت را از مصرع دوم شروع کنیم و در بازگشت به مصرع اول رسیم.در عرفان اسلامی، باور بر این است که پیش از آفرینش ظاهری انسان، در عالمی پیشین به نام «عالم ذرّ» یا «عهد الست»، ارواح همهٔ انسانها با پروردگار پیمانی بستند:﴿ أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ؟ قَالُوا بَلَى ﴾(سورهٔ اعراف، آیهٔ ۱۷۲)«آیا من پروردگار شما نیستم؟ گفتند: بلی»سعدی با ظرافت میگوید: «هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی»؛ یعنی عشق و معرفت تو پیش از آفرینش من در فطرت من نهاده شد.این اشارهٔ لطیف، یادآور فطرت توحیدی انسان است که پیش از شعور فردی، در ژرفای جانش «حضور حق» نقش بسته است. به بیان عرفا، عشق «حادث» نیست، بلکه «قدیم» است؛ در لحظهٔ خلقتِ جسم؛ ظاهر میشود، نه آنکه "پدید و بوجود" میآید.و اما در باب مصرع اول گفتنیست که؛ در اصطلاح صوفیه، «مستی» حالتیست که سالک از خود بیخود و در جذبهٔ الهی غرق میشود؛ و «خماری» حالتیست پس از آن جذبه، که شخص هنوز از تأثیر آن بیرون نیامده است؛ نه مست کامل است و نه هشیار.سعدی میگوید: من تا پایان عمر؛ از این حالت بیرون نخواهم آمد؛ زیرا که عشق تو ازلیست و پایان نداردو در ادامه غزل یعنی در بیت دوم این موضوع را شفافتر میسازد که در جایگاهش بدان خواهیم پرداخت.
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
هوش مصنوعی: تو مانند آفتاب نیستی که گاهی در میان باشد و گاهی غایب. دیگران میآیند و میروند، اما تو همیشه همانطور که هستی باقی میمانی.
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن
تو چو روی باز کردی دَرِ ماجرا ببستی
تو نمی دانی که من از دوریت چه ماجرا و حکایتهایی داشتم و چه ها بر سرم آمد و میخواستم ماجراهای دوریت را بگویم اما به محض اینکه رویت را بر من گشودی، گویی تمام آن ماجراها پایان یافت و بر من در گله و حکایت را بستی
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن بِه
که تحیّتی نویسی و هدیتی فرستی
هوش مصنوعی: به دوستانت نگاهی بینداز، چرا که این کار بسیار باارزشتر از نوشتن یک پیام یا ارسال یک هدیه است.
دل دردمند ما را که اسیر توست یارا
به وصالْ مرهمی نِه چو به انتظار خستی
هوش مصنوعی: دل بیمار و رنجور ما که به عشق تو دچار است، توانایی آن را ندارد که در انتظار وصال تو تاب بیاورد. پس لطفاً مرهمی بر زخمهای ما بگذار تا این درد را کاهش دهد.
نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هَیجا
تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی
هوش مصنوعی: عجبی ندارد که تو در روز جنگ دشمنان را میشکنی، چرا که حتی قلب دوستانت را نیز با جدا شدن از آنها میشکنی.
برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را
تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی
هوش مصنوعی: ای عالم و فقیه، به سوی خدا برو که ما را ببخشد. تو در زهد و پارسایی خود غرق شدهای و من در عشق و مستیام.
دل هوشمند باید که به دلبری سپاری
که چو قبلهایت باشد بِه از آن که خود پرستی
هوش مصنوعی: دل هوشمند را باید به دلبری بسپاری که مانند قبلهات است، زیرا این بهتر است از این که خود را فقط دوست داشته باشی.
چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد
چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی
هوش مصنوعی: وقتی که کنترل بر خوشبختی و سرنوشت دست خود آدمی نیست، چه کار میتوان کرد اگر بیعرضگی و ناتوانی در زندگی وجود داشته باشد؟
گِله از فراق یاران و جفای روزگاران
نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی
هوش مصنوعی: از جدایی دوستان و بیمحبتی روزگار شکایت نکن، سعدی، خود را از این شرایط آزاد کن و به دنبال آرامش برو.