برگردان به زبان ساده
گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود
وآن چنان پای گرفتهست که مشکل برود
به خودم گفتم حسابی و به اندازه کافی او را نگاه کنم شاید مهر و محبتش از دلم بیرون رود، اما حقیقت مطلب این است که چنان عشق او در دل من استوار شده است که سخت و دشوار به نظر میآید که عشق او از دلم بیرون رود.
دلی از سنگ بباید به سر راه وداع
تا تحمل کند آن روز که محمل برود
در سر راه خداحافظی و لحظهی جدایی آدمیزاد باید دلی همچون سنگ داشته باشد تا بتواند رفتن کاروان معشوق را تحمل کند.
چشم حسرت به سر اشک فرو میگیرم
که اگر راه دهم قافله بر گل برود
با چشمانی پر از اشک، نگاه پر از حسرت خود را به زیر میاندازم و چشمانم را میبندم چرا که اگر به چشمانم اجازه جاری شدن اشک را بدهم کاروان معشوقم در گل خواهد رفت.
ره ندیدم چو برفت از نظرم صورت دوست
همچو چشمی که چراغش ز مقابل برود
به همان شکل که وقتی چراغ از مقابل دیدگان آدمی برداشته میشود، آدمی قادر به دیدن نیست، وقتی صورت دوست نیز از مقابل چشمانم رفت دیگر قادر به تشخیص راه نبودم.(سعدی در این بیت به طور ضمنی صورت معشوق را به چراغی درخشان تشبیه کرده است.)
موج از این بار چنان کشتی طاقت بشکست
که عجب دارم اگر تخته به ساحل برود
اینبار موج سهمگین جدایی چنان کشتی صبر و طاقت مرا در هم شکست که جای شگفتی است اگر پارهای از این کشتی به ساحل برسد.
سهل بود آن که به شمشیر عتابم میکشت
قتل صاحبنظر آن است که قاتل برود
اگر معشوق با شمشیری از روی خشم و سرزنش مرا میکشت برای من آسان و قابل تحمل بود، چرا که مرگ حقیقی صاحبنظر (عاشق) آن است که قاتل (معشوق) از پیش چشمانش برود.
نه عجب گر برود قاعدهٔ صبر و شکیب
پیش هر چشم که آن قد و شمایل برود
جای هیچگونه شگفتی نیست که هر کس صورت و بالای معشوق را ببیند، صبر و شکیبایی خود را از دست بدهد.
کس ندانم که در این شهر گرفتار تو نیست
مگر آن کس که به شهر آید و غافل برود
هیچکس را در این شهر نمیشناسم که دچار عشق تو نباشد، مگر کسی که وارد این شهر شود و در حالیکه نادان و غافل است شهر را ترک کند.
گر همه عمر ندادهست کسی دل به خیال
چون بیاید به سر راه تو بیدل برود
اگر کسی پیدا شود که در تمام عمر عاشق هیچ صورتی نشده باشد، اگر بر سر راه تو قرار بگیرد عاشق و دلدادهی تو خواهد شد.
روی بنمای که صبر از دل صوفی ببری
پرده بردار که هوش از تن عاقل برود
چهرهی زیبای خود را نشان بده تا انسان عارف صبر و شکیبایی خود را از دست بدهد، و خود را آشکار ساز تا عقل و هوش انسان دانا بر باد رود
سعدی ار عشق نبازد چه کند ملک وجود
حیف باشد که همه عمر به باطل برود
اگر سعدی عاشقی نکند ملک عالم وجود را برای چه میخواهد؟ جای افسوس و دریغ است که آدمی عمر خود را به بیهودگی بگذراند و عاشق نشود.
قیمت وصل نداند مگر آزرده هجر
مانده آسوده بخسبد چو به منزل برود
تنها انسانی که درد و رنج هجران و دوری از معشوق را تجربه کرده است ارزش و قیمت وصال را درک میکند، انسان خسته و رنجور وقتی به منزل و مقصد خود میرسد در کمال آرامش خواهد خوابید.