برگردان به زبان ساده
دردیست دردِ عشق که هیچش طبیب نیست
گر دردمندِ عشق بنالد غریب نیست
درد عشق و دوستداری دردی است که هیچ طبیبی نمیتواند آن را درمان کند، بنابراین اگر کسی که مبتلا به این درد است ناله سر دهد، عجیب به نظر نمیرسد، زیرا جز ناله راهی ندارد. [ درد: احساس نیاز و تمنّای شدید برای رسیدن به معشوق، درد طلب عشق / غریب: عجیب و شگفت، تازه و نو / تناسب: درد، طبیب، دردمند / جناس زاید: درد، دردمند / آرایهٔ تکرار: درد، عشق ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
دانند عاقلان که مجانینِ عشق را
پروایِ قولِ ناصح و پندِ ادیب نیست
آنان که عاشق نیستند، میدانند که دیوانگان عشق به سخنان نصیحتکنندگان و به اندرز معلمان توجهی ندارند و دست از عشق برنمیدارند. [ مجانین: جمع مجنون، دیوانگان / پروا: میل و توجه / ناصح: نصیحتکننده و پنددهنده / ادیب: دانا و دانشمند و سخندان / تضاد: عاقلان، مجانین ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
هر کو شرابِ عشق نخوردهست و دُردِ دَرد
آنست کز حیاتِ جهانش نصیب نیست
هر کس عشق را همانند شرابی نوش نکرده و به تهماندههای شراب درد عشق نرسیده باشد، یعنی تا انتهای عشق نرفته باشد، شکی نیست که از زندگی خویش بهرهای نبرده است. [ نصیب: بهره و قسمت / تشبیه: عشق به شراب، دَرد به دُرد (اضافهٔ تشبیهی) / جناس ناقص: دُرد، دَرد ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
در مُشک و عود و عنبر و امثالِ طیبات
خوشتر ز بویِ دوست دگر هیچ طیب نیست
در میان بوی خوش عطرها و مواد معطر، هیچ چیزی خوشبوتر از بوی دوست نیست. [ طیبات: جمع طیبه، چیزهای پاکیزه و خوشبو / طیب: بوی خوش، پاک و پاکیزه / تناسب: مشک، عود، عنبر، بو، طیب / نوعی جناس زاید و ناقص: طیّب، طیب ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
صید از کمند اگر بجهد بوالعجب بوَد
ور نه چو در کمند بمیرد عجیب نیست
اگر شکاری که به دام افتاده است، از کمند بگریزد شگفت نیست. شگفت و عجب این است که شکار در کمند ماندن و آنجا جان دادن را ترجیح میدهد. [ بوالعجب: بسیار عجیب و غریب / تناسب: صید، کمند / جناس اشتقاق: بوالعجب، عجب ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
گر دوست واقفست که بر من چه میرود
باک از جفای دشمن و جورِ رقیب نیست
اگر دوست بداند که من در راه دوستی چه رنجی را تحمل می کنم، (خواهد فهمید) از ستمی که دشمن و نگهبان معشوق بر من روا میدارد، واهمهای ندارم. [ تضاد: دوست، دشمن / جناس لاحق: گر، بر ]
بگریست چشم دشمنِ من بر حدیثِ من
فضل از غریب هست و وفا در قریب نیست
چشم دشمن بر داستان غمانگیز من اشک ریخت. شگفتا که بیگانه لطف و عنایتی بر من دارد، ولی در خویش و آشنای من وفا وجود ندارد! [ حدیث: سخن، ماجرا، افسانه و داستان / فضل: احسان و بخشش / غریب: بیگانه / قریب: خویش و آشنا / جناس لفظی، لاحق و تضاد: غریب، قریب ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
از خنده گل چنان به قفا اوفتاده باز
کو را خبر ز مشغلهٔ عندلیب نیست
گل (معشوق) آنچنان خندیده که بیتاب گشته و به پشت افتاده است و از گرفتاری بلبل (عاشق) آگاهی ندارد. [ قفا: پشت / مشغله: شور و غوغا، هیاهو / عندلیب: بلبل / تناسب: گل، عندلیب / استعارهٔ مکنیه: گل (به قرینهٔ به قفا افتادن و خبر نداشتن) / استعارهٔ مصرّحه : خندیدن (شکفتن) ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
سعدی ز دستِ دوست شکایت کجا بَری؟
هم صبر بر حبیب که صبر از حبیب نیست
ای سعدی، از دست دوست به چه کسی شکایت میکنی؟ آیا میدانی که چشم پوشیدن از دوست ممکن نیست، پس باید دوری او را تحمل کنی. [ حبیب: معشوق ] - منبع: شرح غزلهای سعدی / دکتر محمدرضا برزگر خالقی / دکتر تورج عقدایی