برگردان به زبان ساده
طمع برد شوخی به صاحبدلی
نبود آن زمان در میان حاصلی
گدایی گستاخ و دریدهرو از عارفی پاکطینت طمع کمک کرد، در حالی که در آن لحظه آن پیر چیزی در بساط نداشت.
کمربند و دستش تهی بود و پاک
که زر برفشاندی به رویش چو خاک
کمر و دستانِ آن مرد خدا از مال دنیا خالی بود، اما همتی بلند داشت؛ چنانکه اگر مالی داشت، زر را چون خاک به پای دیگران نثار میکرد.
برون تاخت خواهندهٔ خیره روی
نکوهیدن آغاز کردش به کوی
آن سائل بیچشمورو با خشم از پیش او بیرون آمد و در کوچه و بازار شروع به فحاشی و سرزنشِ او کرد.
که زنهار از این کژدمان خموش
پلنگان درندهٔ صوف پوش
فریاد برآورد: پناه بر خدا از این عقربهای بیصدا، و این پلنگهای درندهای که لباس پشمینهٔ درویشی به تن دارند!
که چون گربه زانو به دل برنهند
و گر صیدی افتد چو سگ در جهند
اینان در ظاهر مثل گربه زانو به بغل گرفته و کز کردهاند (ادعای خلوت و مراقبه دارند)، اما اگر لقمه یا شکاری پیش بیاید، مانند سگ به آن هجوم میبرند.
سوی مسجد آورده دکان شید
که در خانه کمتر توان یافت صید
دکان مکر، فریب و ریاکاری خود را در مسجد برپا کردهاند؛ زیرا در خانهٔ شخصی، شکاری نصیبشان نمیشود.
ره کاروان شیرمردان زنند
ولی جامه مردم اینان کنند
راهزنان واقعی به کاروانِ دلاوران دستبرد میزنند، اما این ریاکاران لباس از تن مردمِ بیدفاع درمیآورند.
سپید و سیه پاره بر دوخته
به سالوس و پنهان زر اندوخته
خِرقههای وصلهدارِ سیاه و سفید میپوشند تا زاهد به نظر برسند، اما با تزویر و پنهانی طلا و ثروت میاندوزند.
زهی جو فروشان گندم نمای
جهانگرد شبکوک خرمن گدای
شگفتا از این فریبکارانی که گندم نشان میدهند ولی جو میفروشند (ظاهر و باطنشان یکی نیست)؛ آوارگان مفتخور و شبگردی که چشمانتظار دسترنج دیگراناند.
مبین در عبادت که پیرند و سست
که در رقص و حالت جوانند و چست
هنگام نماز و طاعت، به ضعف و پیریِ تصنعیشان نگاه نکن؛ چرا که وقت رقص و پایکوبیِ سماع، چنان چابک و پرانرژی میشوند که گویی جواناند!
چرا کرد باید نماز از نشست
چو در رقص بر میتوانند جست؟
اگر راست میگویند، چرا نمازشان را از فرط ضعفِ ادعایی، نشسته میخوانند، در حالی که در مجلس رقص به هوا میجهند؟
عصای کلیمند بسیار خوار
به ظاهر چنین زرد روی و نزار
در ظاهر چهرهای لاغر و زردگون دارند، اما در باطن مانند عصای حضرت موسی (اژدها) همه چیز را میبلعند و حریصاند.
نه پرهیزگار و نه دانشورند
همین بس که دنیا به دین میخورند
نه بویی از پرهیزگاری بردهاند و نه دانشی دارند؛ تنها هنرشان این است که از نام دین برای سیر کردن دنیای خود مایه میگذارند.
عبایی بلیلانه در تن کنند
به دخل حبش جامهٔ زن کنند
عبایی ساده و مندرس به تن میکنند، اما درآمدهای پنهانیِ هنگفت خود را خرجِ تجملات و لباس همسرانشان مینمایند.
ز سنت نبینی در ایشان اثر
مگر خواب پیشین و نان سحر
از سنت پیامبر هیچ اثری در آنها نمیبینی، مگر خوابِ قیلوله (پیش از ظهر) و غذای سحری (یعنی فقط به بخشهای راحتطلبانه و شکمپرورانهٔ دین عمل میکنند).
شکم تا سر آکنده از لقمه تنگ
چو زنبیل دریوزه هفتاد رنگ
شکمهایشان تا گلو از غذاهای سنگین انباشته است؛ درست مانند زنبیلِ گدایی که لقمههای گوناگون و رنگارنگ در آن ریخته باشند.
نخواهم در این وصف از این بیش گفت
که شنعت بود سیرت خویش گفت
گدا گفت: بیش از این در وصف پلیدی اینان سخن نمیگویم؛ چرا که بازگو کردن خصلتهای پست دیگران، خود مایهٔ ننگ و زشتی است.
فرو گفت از این شیوه نادیده گوی
نبیند هنر دیدهٔ عیبجوی
آن یاوهگوی بیانصاف سخنان زیادی از این دست بر زبان آورد؛ چشم بدبین و عیبجو هیچگاه خصلت نیک و هنر را نمیبیند.
یکی کرده بی آبرویی بسی
چه غم داردش ز آبروی کسی؟
کسی که خودش بویی از شرافت نبرده و آبرویش را ریخته، چه باکی دارد از اینکه آبروی دیگران را بریزد؟
مریدی به شیخ این سخن نقل کرد
گر انصاف پرسی، نه از عقل کرد
شاگردی رفت و عینِ این ناسزاها را برای شیخ بازگو کرد؛ اگر حقیقت و انصاف را بخواهی، کار آن مرید به دور از خرد بود.
بدی در قفا عیب من کرد و خفت
بتر زو قرینی که آورد و گفت
فرد بدخواهی پشت سرم از من بدگویی کرد و رفت و خوابید؛ اما بدتر از او آن همنشینی است که سخن را برداشت و پیش من آورد!
یکی تیری افکند و در ره فتاد
وجودم نیازرد و رنجم نداد
او تیری پرتاب کرد اما تیرش در نیمهراه به زمین افتاد و آسیبی به جان من نزد؛
تو برداشتی و آمدی سوی من
همی در سپوزی به پهلوی من
اما تو رفتی و همان تیر افتاده را برداشتی و مستقیم به پهلوی من فرو کردی! (نکوهش شاهکارِ سخنچینی و خبربری).
بخندید صاحبدل نیکخوی
که سهل است از این صعب تر گو بگوی
آن پیر روشنضمیر لبخندی زد و گفت: اینها که چیزی نیست؛ بگو برود از این تندتر و بدتر هم بگوید!
هنوز آنچه گفت از بدم اندکی است
از آنها که من دانم از صد یکی است
عیوبی که او برشمرد اندکی از خطاهای من است؛ در مقایسه با آنچه من از باطن خود خبر دارم، این فقط یکی از صد تاست.
ز روی گمان بر من اینها که بست
من از خود یقین میشناسم که هست
آنچه او از روی حدس و گمان به من نسبت داد، من به یقین میدانم که در درونم وجود دارد.
وی امسال پیوست با ما وصال
کجا داندم عیب هفتاد سال؟
او تازه امسال مرا دیده است؛ خطاکاریها و عیبهای هفتاد سال عمر مرا از کجا میتواند بداند؟
به از من کس اندر جهان عیب من
نداند به جز عالم الغیب من
در این عالم هیچکس بهتر از خودم به کاستیهایم آگاه نیست، مگر پروردگارم که دانای رازهای پنهان است.
ندیدم چنین نیک پندار کس
که پنداشت عیب من این است و بس
من تا به حال کسی را به این خوشخیالی و خوشگمانی ندیدهام! چرا که او پنداشت تمام گناهان من فقط در همین چند مورد خلاصه میشود.
به محشر گواه گناهم گر اوست
ز دوزخ نترسم که کارم نکوست
اگر در روز رستاخیز تنها او شاهد گناهان من باشد، از آتش دوزخ ترسی ندارم؛ زیرا او کمتر از واقعیت به خطاهایم پی برده است.
گرم عیب گوید بد اندیش من
بیا گو ببر نسخه از پیش من
اگر آن بدخواه به دنبال عیبجویی از من است، بگو بیاید تا خودم طوماری کامل از بدیهایم را به دستش بدهم!
کسان مرد راه خدا بودهاند
که برجاس تیر بلا بودهاند
کسانی به مقام مردان حق رسیدهاند که خود را آماج و نشانهٔ تیرهای سختی و سرزنشِ خلق کردهاند.
زبون باش چون پوستینت درند
که صاحبدلان بار شوخان برند
وقتی آبرویت را میبرند، فروتن و بردبار باش و کینه به دل نگیر؛ زیرا اهل معنا همواره بارِ آزار و دریدهروییِ نادانان را با حلم تحمل میکنند.
گر از خاک مردان سبویی کنند
به سنگش ملامت کنان بشکنند
حتی اگر بعد از مرگ، از خاک مدفن مردان خدا کوزهای بسازند، اهل ملامت و طعنهزنندگان آن کوزه را هم با سنگ درهم خواهند شکست (ملامتگر در هر صورت به کینهتوزی خود ادامه میدهد).