برگردان به زبان ساده
یکی روبَهی دید بی دست و پای
فروماند در لطف و صُنعِ خدای
شخصی روباهی را دید که دست و پا نداشت، با دیدن این وضعیت در کار خلقت آن توسط خداوند شگفت زده شد.
که چون زندگانی به سر میبَرَد
بدین دست و پای از کجا میخورَد
که این روباه با این شرایط چطوری زندگی خود را سپری میکند و غذا را چگونه بدست میآورد.
در این بود درویشِ شوریده رنگ
که شیری درآمد شغالی به چنگ
در همین حین که مرد به این موضوع فکر میکرد، شیری را دید که شغالی را شکار کرده بود.
شغالِ نگونبخت را شیر خورد
بماند آنچه روبَه از آن سیر خورد
شیر، شغال را خورد و ته مانده آنرا رها کرد. روباه نیز ته مانده شکار شیر را خورد و سیر شد.
دگر روز باز اتفاق اوفتاد
که روزیرسان قوْتِ روزش بداد
روز بعدی نیز اتفاقی مشابه افتاد و دوباره روباه به نحوی سیر شد.
یقین، مرد را دیده بیننده کرد
شد و تکیه بر آفریننده کرد
مرد از آنچه با چشمانش دیده بود کاملا مطمئن شد و یقین پیدا کرد برای کسب روزی می تواند تنها به قدرت روزیرسانی خدواند تکیه کند.
کز این پس به کُنجی نشینم چو مور
که روزی نخوردند پیلان به زور
با خود گفت از این به بعد میخواهم مانند مورچه که بی آزار است گوشهای بنشینم چون خداوند خودش روزی را میرساند، همانطور که فیلها با آن همه قدرتشان، بوسیله زورشان سیر نمیشوند بلکه این خداوند است که به آنها روزی میرساند.
زَنَخدان فرو بُرد چندی به جَیبْ
که بخشنده روزی فرستد زِ غَیب
زَنَخدان (چالِ روی فکِ پایین صورت) را به یقیه چسباند یعنی سر فرو آورد به حالت نیاز. شروع کرد به راز و نیاز (تمنا) که خداوند از غیب جایی که او نمیداند روزی او را بفرستد.
نه بیگانه تیمار خوردش نه دوست
چو چنگش رگ و استخوان ماند و پوست
در این مدت هیچ کسی، نه آشنا و نه غریبه، به او توجه نکرده و به فکر او نبودند. مرد چنان لاغر شده بود که تنها پوست و استخوانش باقی مانده بود.
چو صبرش نماند از ضعیفی و هوش
زِ دیوارِ محرابَش آمد به گوش
زمانیکه از شدت ضعف طاقت و صبرش را از دست داده بود و هوش و حواس درستی برایش نمانده بود، ناگهان ندایی درونی را شنید که:
برو شیرِ دَرنده باش، ای دَغَل
مَینداز خود را چو روباهِ شَل
ای حیلهگر! تو باید همانند آن شیر درنده باشی که شکار میکرد، نه شبیه آن روباه شَلی که دست و پا نداشت!
چنان سعی کن کز تو مانَد چو شیر
چه باشی چو روبَه به وامانده سیر
باید انقدر تلاش کنی که مثل شیر هم خودت را سیر کنی و هم بقیه را؛ نه آنکه همانند یک روباه بی دست و پا، محتاج ته ماندهی غذای دیگران باشی تا سیر شوی!
چو شیر آن که را گردنی فَربه است
گر افتد چو روبه، سگ از وی بِه است
کسی که مانند شیر، گردن کلفت و قوی است، اگر خودش را مانند یک روباه بی دست و پا به زمین بیندازد، وجود و شرافت یک سگ از او بیشتر است.
به چنگ آر و با دیگران نوش کن
نه بر فضلهٔ دیگران گوش کن
روزی خودت را با تلاش و به دست خودت فراهم کن و با دیگران بخور نه اینکه منتظر باشی که ته مانده غذای دیگران را بخوری.
بخور تا توانی به بازوی خویش
که سَعیَت بُوَد در ترازوی خویش
تا می توانی به همت بازو، مردانگی و کوشش خودت روزی کسب کن، که این سعی و تلاش تو بیهوده نخواهد بود زیرا در ترازوی اعمالت ثبت میشود و به آن پاداش داده میشود.
چو مَردان بِبَر رنج و راحت رسان
مُخَنَث خورَد دَسترَنجِ کَسان
مثل مرد باش، زحمت بکش و کار کن و به دیگران آسایش و راحتی برسان چراکه آدم سستعنصر و بیعرضه منتظر کمک دیگران است.
بگیر ای جوان دستِ درویشِ پیر
نه خود را بیفکن که دستم بگیر
ای جوان! تو باید دست پیران را بگیری و به آنان کمک کنی نه آنکه خودت را به زمین بیندازی تا دیگران کمکت کنند.
خدا را بر آن بنده بخشایش است
که خَلق از وجودش در آسایش است
خداوند به بندگانی لطف می کند و گناهانشان را می آمرزد که دیگران به لطف وجود آنان در آسایش باشند و کمک رسان دیگران باشد.
کَرَم وَرزَد آن سَر که مغزی در اوست
که دونهِمّتانند بی مغز و پوست
کسی که عاقل باشد، به دیگران می بخشد اما آنکه بی عقل و تهی از خرد باشد و بر کمک به دیگران همت نکند به جز تن و پوست ظاهری چیزی ندارد.
کسی نیک بیند به هر دو سَرای
که نیکی رساند به خَلقِ خدای
مطمئناً کسی در دنیا و آخرت خوشبخت و سعادتمند خواهد شد که به خلق خدا کمک و یاری میرساند.