برگردان به زبان ساده
نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی
نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی
نه دل به خاطر کسی دچار عشق و شیدایی است و نه جان به خاطر کسی مدهوش و مست شده. نه چشمانم از اشک پر شده و نه بر لبهایم صدای آهی هست.
نه جان بینصیبم را پیامی از دلارامی
نه شام بیفروغم را نشانی از سحرگاهی
نه جان ناکامم از دلارام پیامی دریافت میکند و نه شب تاریکم از سحرگاه و صبحدم نشانی دارد.
نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی
ندارد خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی
محفل و خانهٔ من نه از شمعی گرم میشود و نه از مصاحبت جمعی و من هیچ دوستی و نزدیکیای با کسی ندارم. نه با کسی که مهر و محبت داشته باشد و نه با کسی که زیبایی داشته باشد (تناسب قابل توجهی هم در کلمات مهر و ماه وجود دارد که میتوان گفت اینکه خاطر با مهر و ماه الفت نداشته باشد، یعنی با تمام موجودات و مخلوقات جهان الفت ندارد).
به دیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی
به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی
اگر روزی شاد باشم برای آن است که به دیدار مرگ رفتهام، و خندهٔ گهگاه من به غم زیاد و بخت واژگون و بد است (از بسیاری تلخیها میخندم)
کیم من؟ آرزو گم کردهای تنها و سرگردان
نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی
من چه کسی هستم؟ آرزوگمکردهای که تنها و سرگردان است. نه آرامشی دارم، نه امیدی، نه همدردی و نه همراهی.
گهی افتان و خیزان چون غباری در بیابانی
گهی خاموش و حیران چون نگاهی بر نظرگاهی
گاهی همچون غباری در بیابان به بالا و پایین میروم (حرکت بیحاصل و بیهوده) و گاهی مانند نگاهی بر منظرهای ساکت و حیران (سکون بیحاصل و بیهوده).
رهی تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبها
به اقبال شرر نازم که دارد عمر کوتاهی
رهی (تخلص شاعر) تا کی باید در دل شبها بسوزم و مانند ستارهها بدرخشم؟دوست دارم مانند شعلهٔ شمعی باشم که عمرش کوتاه است.