برگردان به زبان ساده
خیالانگیز و جانپرور چو بوی گل سراپایی
نداری غیر از این عیبی که میدانی که زیبایی
هوش مصنوعی: عطر گل بسیار دلنشین و روحنواز است، اما تو هیچ جاذبهای از خودت نداری، جز این نقصی که خودت به آن آگاهی و آن هم زیباییات است.
من از دلبستگیهای تو با آیینه دانستم
که بر دیدار طاقتسوز خود عاشقتر از مایی
هوش مصنوعی: با نگاه به عشقهای تو، متوجه شدم که در دیدار سخت و پر درد تو، عاشقتر از هر کسی هستم.
به شمع و ماه حاجت نیست بزم عاشقانت را
تو شمع مجلسافروزی تو ماه مجلسآرایی
هوش مصنوعی: در محفل عاشقان، تو خود نور و زیبایی و نیازی به چراغ و ماه نیست. تو هستی که مجلس را روشنی و شکل میدهی.
منم ابر و تویی گلبن که میخندی چو میگریم
تویی مهر و منم اختر که میمیرم چو میآیی
هوش مصنوعی: من همچون ابر هستم و تو مانند گلی در باغ، که وقتی من اشک میریزم، تو میخندی. تو مثل خورشید هستی و من مثل ستاره؛ وقتی تو میدرخشی، من از بین میروم.
مراد ما نجویی ورنه رندان هوسجو را
بهار شادیانگیزی حریف بادهپیمایی
هوش مصنوعی: مقصود ما این است که اگر به دنبال حقیقت باشیم، در غیر این صورت، افرادی که به دنبال لذت و خوشی هستند، در بهار، با نوشیدن شراب، شادابی و خوشی را تجربه میکنند.
مه روشن میان اختران پنهان نمیماند
میان شاخههای گل مشو پنهان که پیدایی
هوش مصنوعی: مه در میان ستارهها نمیتواند پنهان بماند، مانند اینکه تو نیز نباید در میان شاخههای گل پنهان شوی، چون هر چه پنهان باشد، در نهایت آشکار میشود.
کسی از داغ و درد من نپرسد تا نپرسی تو
دلی بر حال زار من نبخشد تا نبخشایی
هوش مصنوعی: کسی از غم و دردهای من نپرسد، چون تو هم اگر نپرسی، دلی برای حال بد من نخواهد سوخت.
مرا گفتی: که از پیر خرد پرسم علاج خود
خرد منع من از عشق تو فرماید چه فرمایی
هوش مصنوعی: به من گفتی که از پیر دانا بپرسم چطور میتوانم درمانی برای درد خود پیدا کنم. اما خرد من به من میگوید که از عشق تو منع شوم. حالا تو چه نظری داری؟
من آزردهدل را کس گره از کار نگشاید
مگر ای اشک غم امشب تو از دل عقده بگشایی
هوش مصنوعی: من که قلبی پر از غم و درد دارم، هیچکس نمیتواند به من کمک کند و مشکلاتم را حل کند، جز اینکه tonight، ای اشکهای غم، تو بیایی و من را آرام کنی و بار غمم را برداری.
رهی تا وارهی از رنج هستی ترک هستی کن
که با این ناتوانیها به ترک جان توانایی
هوش مصنوعی: اگر میخواهی از درد و رنج زندگی رها شوی، باید از وجود خود دل بکنی و رهایش کنی؛ چون با این ضعفها و ناتوانیها، نمیتوانی به حقیقت وجود و تواناییهای واقعیات دست یابی.