شمارهٔ ۶۴
نورس دماوندی
»
غزلیات
»
شمارهٔ ۶۴
با تمنّای دلت مطلب نگردد آشنا
لب تو را شبها چو با یارب نگردد آشنا
گرم آن قنّاد شکّر لب نگردد آشنا
روز اگر تابد چو مهرم شب نگردد آشنا
گر سر دل بند سازد حلقهی زنجیر زلف
گردنم را طوق آن غبغب نگردد آشنا
خاک دام الفت حسن است با ترکیب ما
بی تعشُّق روح با قالب نگردد آشنا
زهر میبارد چو افعی از نگاه مدّعی
با رگ جان نیش این عقرب نگردد آشنا
خال کنج لب منجّم زاده برق طاقت است
طالع از رجعت به این کوکب نگردد آشنا
در قلم پیچند اجزای وجودش همچو لوح
هیچ طفل ساده با مکتب نگردد آشنا
چوب دار عزل چون نصب از برایش میکنند
حقشناس عقل با منصب نگردد آشنا
اختلاط شبنم و گل نیست نورس پایدار
با سبک روحان تُنُک مشرب نگردد آشنا
بر کمر زّنار میبندد چو تیغ از موج خون
بتپرست جاه با مکتب نگردد آشنا
بس که شد زیر و زبر بنیاد آمیزش ز خلق
از پی یک حرف لب با لب نگردد آشنا
شمارهٔ ۶۳: الف قدی که دلم ساخت مبتلا به بلا
شمارهٔ ۶۵: ای ز تمکین تو چون کوه قوی پشت حباب
اطلاعات
وزن:
فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
قالب شعری:
غزل
منبع اولیه:
حسین آقایی
تعداد ابیات:
11
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.