شمارهٔ ۱۰۲
نورس دماوندی
»
غزلیات
»
شمارهٔ ۱۰۲
هر که را خون جگر نعمت الوانش نیست
چشم گریان لب نالان دل بریانش نیست
روح جز عشق نباشد جسد هستی را
نیست یکذره که از مهر به تن جانش نیست
حسن واجب نشود ممکن ادراک کسی
ندهد جلوه از آن عرض که امکانش نیست
در ته چاه غمت آنکه قبولی دارد
یوسفی نیست در این مصر که زندانش نیست
باغ فردوس شد آیینه ز رخسار بتان
رونقی نیست در آن خانه که مهمانش نیست
بحر در زیر نگین کف همت باشد
جود کاذب رگ ابری است که بارانش نیست
همت ساختگی مشعل تصویر بُوَد
هست دود خبر و شعلهی تابانش نیست
حسن بیساخته مشّاطه و زیور چه کند
اشتها را غمی از نعمت الوانش نیست
نتوان ریخت گهر را به ترازوی سفال
نعمت ارزانی آن باد که دندانش نیست
نیست گلدسته بُوَد هست خسی از خشکی
گل سرپنجه اگر شبنم احسانش نیست
نورس از حلقهی نُه دایره در زنجیر است
بهر افشای سخن سلسلهجنبانش نیست
شمارهٔ ۱۰۱: بوتهی سوز و گداز از برگ عیشم حاصل است
شمارهٔ ۱۰۳: سلطنت نفس بهیمی را مسخر کردن است
اطلاعات
وزن:
فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
قالب شعری:
غزل
منبع اولیه:
حسین آقایی
تعداد ابیات:
11
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.