شمارهٔ ۱۰
نورس دماوندی
»
غزلیات
»
شمارهٔ ۱۰
گل مهرست صبح نو بهار آشنایی را
گلستان کن از این گل روزگار آشنایی را
کند گفتار چون ظاهر عیار آشنایی را
زبان زد بس که نقد اعتبار آشنایی را
به کتف از مهر چون مُهر نبوت نقشها دارم
به دوش جان کشیدم بس که بار آشنایی را
چو وا شد غنچهی دل از نسیم آشنا هر دم
شمردم دستهی گل خار خار آشنایی را
ز راه آشنایی روح در قالب تو را آمد
به تن بردار چو دل طرح کار آشنایی را
عمل فرما به غیر از خویش دَّیاری نمیبینم
نباشد عالمی چون من دیار آشنایی را
همین مضراب ناخن از نوازش بر جگر دیدم
به قانون نظر بستم چو تار آشنایی را
به یاران زبانی چون کنم تفویض امر دل
به چندین جبر کردم اختیار آشنایی را
نمیخواهم که افتد اتفاق صحبتم با خود
نفاق افتاده چون مرکز مدار آشنایی را
اگر میدیدم اول اضطراب خاطر یاران
به خود هرگز نمیدادم قرار آشنایی را
کویان تا به دام آرند دلهای نظربازان
دهند اول قماشی روی کار آشنایی را
چو باید هفتخوان تازهی هر روز طیکردن
شود عاجز تهمتن گیر و دار آشنایی را
صُداعش را نباشد غیر صحبت صندلی نورس
می وصل است چو درمان خمار آشنایی را
شمارهٔ ۹: رو میدهد به صاف دلان دلفریب ما
شمارهٔ ۱۱: زهی پیمانهی صهبای شوقت کاسهی سرها
اطلاعات
وزن:
مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
قالب شعری:
غزل
منبع اولیه:
حسین آقایی
تعداد ابیات:
13
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.