برگردان به زبان ساده
گرانجانی مکن یارا مشو در خوابِ مستانه
چو بانگِ صبح بشنیدی سبک برخیز مردانه
هوش مصنوعی: عزیزم، بیهوده بیدلیل غمگین نباش. وقتی صدای صبح را شنیدی، بیدرنگ و با اراده از خواب برخواست کن.
به مسمار ارادت خویشتن چون حلقه بربندی
اگر روزی دهندت ره درون بارِ میخانه
هوش مصنوعی: اگر ارادت و عشق خود را مانند حلقهای به مسمار بچسبانی، روزی شاید به تو راهی به درون میخانه ببخشند.
تو گردانی که در تفریق مجموعیم پس دانی
که بر هرزه بریزد مردِ دهقان بر زمین دانه
هوش مصنوعی: تو کسی هستی که با separ کردنت ما را از هم جدا کردی، پس میدانی که مانند کشاورز، دانههایش را بر زمین میپاشد.
چه میلافی که من هستم به جان مشتاقِ وصل او
کجا آری فرودش چون نداری جای جانانه
هوش مصنوعی: چرا میگویی که من وجود دارم در حالی که جانم در پی وصال اوست؟ چگونه میتوانی به او نزدیک شوی وقتی که جایگاهی برای عشق و محبت نداری؟
نزولِ پادشاه و بر قماش ما و من منزل
نباشد لایق گنج نهان هر کنج ویرانه
هوش مصنوعی: حضور پادشاه در میان ما، به گونهای نیست که هر گوشه و ویرانهای را به خود اختصاص دهد. این شهر و این مکانها در خور گنجینهای پنهان هستند، نه صرفاً مکانهایی معمولی.
دلی میبایدت از خویش و از بیگانه ببریده
ترا با این چه کارست ای ز من چون خویش بیگانه
هوش مصنوعی: باید دل خود را از وابستگیها و attachments جدا کنی. چه ربطی دارد به تو اگر کسی که به او نزدیک هستی، به نوعی بیگانه است؟ تو باید از این وضعیت فاصله بگیری.
اگر در مسکرات آیی ببینی کز خردمندان
تفاوتها بود با دین براندازانِ دیوانه
هوش مصنوعی: اگر در دنیای نوشیدنیهای الکلی قدم بگذاری، متوجه خواهی شد که میان عقلای سلیم و کسانی که دین را زیر سؤال میبرند و به جنون نزدیکاند، تفاوتهای زیادی وجود دارد.
گر از اول درآیم تا به آخر با تو برگویم
نداری باور و داری معما جمله افسانه
هوش مصنوعی: اگر از ابتدا تا انتها با تو صحبت کنم، میگویم که تو نه یقین داری و نه درک میکنی، تمام این گفتگوها فقط یک داستان است.
چو تو خود را ندانی پس چه میدانی نزاری را
نزاری شمع عشّاق است و عقل و نفس و پروانه
هوش مصنوعی: اگر خودت را نشناسی، چگونه میتوانی دیگران را بشناسی؟ نزار، شمعی است که در عشق میسوزد و عقل و نفس و پروانه به دور آن میچرخند.