برگردان به زبان ساده
ذوقی ز می نزاد که صد شور و شر نشد
بی باکی از مذاق خم می بدر نشد
هوش مصنوعی: مستی از می که نوشیده میشود ایجاد میشود، اما هیچ شادی و هیجانی بدون شجاعت از طعم شراب به وجود نیامده است.
این رسم های تازه ز حرمان عهد ماست
عنقا به روزگار کسی نامه بر نشد
هوش مصنوعی: این عادتهای جدید از بیوفایی ما ناشی میشود و مانند پرندهی افسانهای عنقا، هیچکس در زمان ما نامهای برای دیگری نفرستاده است.
باز این چه آفتست درخت امید را
امسال هم شکوفه فشاند و ثمر نشد
هوش مصنوعی: این چه مشکلی است که درخت امید بار دیگر شکوفه زده، اما باز هم به بار ننشسته است؟
بیهوده بر گذرگه آفت نشسته ام
شد کاروان و مرد رهی جلوه گر نشد
هوش مصنوعی: بیهوده در مکانی منتظر ماندهام، هر چند کاروانی از دور در حال گذر است، ولی کسی از مسافران نمایان نمیشود.
رسوا منم و گرنه تو صد بار در دلم
رفتی و آمدی که کسی را خبر نشد
هوش مصنوعی: من خودم را در رسوایی میبینم، در حالی که تو بارها در دل من رفت و آمد کردهای، اما هیچکس از این موضوع مطلع نشد.
دستار مار گنج گره در گلو شود
خم را که خشت میکده یی تاج سر نشد
هوش مصنوعی: دستار مار به معنای نوعی پوشش یا لباس خاص است که به فرد ویژگی میبخشد. در اینجا، وقتی میگوییم "در گلو شود خم را" به این معناست که بعضی چیزها در زندگی میتوانند ما را به سمت مشکلات و چالشها سوق دهند. در واقع، اشاره به این است که گاهی اوقات فشارها و سختیها به قدری زیاد میشوند که ما را گرفتار میکنند و نمیتوانیم از آنها فرار کنیم. همچنین، "خشت میکده یی تاج سر نشد" به این مفهوم اشاره دارد که در مسیری که انتخاب میکنیم، ممکن است به اهداف و آرزوهای بزرگ نرسیم و در عوض به مانعها و دشواریها برخورد کنیم. در کل، این جمله به نوعی از عدم توانایی در دستیابی به موفقیت و مشکلات زندگی اشاره دارد.
شب زنده دار باش که تا پیر بت تراش
بیدار بود، بتکده زیر و زبر نشد
هوش مصنوعی: در شب بیدار و هوشیار باش، زیرا تا زمانی که هنرمند مجسمهساز بیدار و فعال است، جایی برای کفر و کژی وجود ندارد.
در صدر چون حضور نبود آستان گزید
هرگز گدای کوی مغان معتبر نشد
هوش مصنوعی: وقتی در جایگاه بالا و مهم کسی حضور نداشت، هرگز کسی که در کوی مغان از خوشی و شادابی نمیگذرد، به اندازهی قابل توجهی محترم و معتبر نشد.
بس نغمه ها به گوش «نظیری » هوس کشید
در از درون ببست و به بیرون در نشد
هوش مصنوعی: نغمههای زیادی در دل «نظیری» به وجود آمد، اما او نتوانست آنها را به بیرون منتقل کند و درونش را پُر کرد.