برگردان به زبان ساده
به سرم فتاده شوری که ز خود خبر ندارم
برو از سر من ای سر که هوای سر ندارم
هوش مصنوعی: در ذهن من شور و اشتیاقی بوجود آمده که حتی از خودم هم بی اطلاع هستم. بنابراین، ای فکر و اندیشه، از سرم دور شو، زیرا دیگر به حال و هوای خودم توجهی ندارم.
همه خون خورم که این غم به دلی دگر کند جا
به جز این غم ایمن الله که غم دگر ندارم
هوش مصنوعی: همه درد و رنجی که میکشم، به خاطر این غم است که در دلم جا گرفته است. جز این غم، دیگر غمی ندارم که از آن ایمن شوم.
صنم شکر فروشم به دهان نهفته شکر
همه گویدم به تلخی که برو شکر ندارم
هوش مصنوعی: عشق و زیبایی درونیام را پنهان کردهام، کسی نمیداند که چقدر شیرینی و خوشحالی در وجودم وجود دارد. اما وقتی دربارهاش صحبت میکنم، به تلخی از کمبودش میگویم و احساس کمبود میکنم.
سحریست هر شبی را ز قفا بلی دریغا
که من از فراقت امشب دگر آن سحر ندارم
هوش مصنوعی: هر شب سحری وجود دارد، اما افسوس که امشب به خاطر جداییات دیگر آن سحر را ندارم.
صنما ز کوه نازت پر کاه شد تن من
قدری ز ناز کم کن که دگر کمر ندارم
هوش مصنوعی: دلبر من، از زیباییهای تو به شدت تحت تأثیر قرار گرفتهام و حالا تنم بیحالت شده است. خواهش میکنم کمی از ناز و خرمیات کم کن، زیرا دیگر تحمل این سنگینی را ندارم.
ز نظارههای دلکش به طمع نیفتی ای دل
که امید خیر و خوبی من از این نظر ندارم
هوش مصنوعی: ای دل، فریب زیباییها را نخور، چون من از این نگاهها هیچ امیدی به خیر و نیکی ندارم.
سزد ار ز دست جورت ز جگر فغان برآرم
بر شه ولی دریغا که من آن جگر ندارم
هوش مصنوعی: اگر از ظلم و ستم تو فریاد بزنم، سزاوار است، اما افسوس که من توان و قوت آن فریاد زدن را ندارم.
چو ز کعبه جمال تو به مدعا رسیدم
به نیاز نذر کردم که دل از تو برندارم
هوش مصنوعی: وقتی که به زیبایی تو در کعبه رسیدم، با تمام وجود نذر کردم که هرگز دل از تو جدا نکنم.
نه که عهد بوستانم ز نظر برفته نیرّ
ز قفس ملولم اما چه کنم که پر ندارم
هوش مصنوعی: من نمیگویم که دیگر به یاد باغ نیستم، اما از قفس خستهام؛ اما چه میتوانم بکنم که پرواز نمیتوانم کنم.
خر شیخ در تک و دو بر هر خس از پی جو
منم آنکه بارِ خسرو ، نکشم که خر ندارم
هوش مصنوعی: من در تلاش هستم تا به دنبال هر کسی باشم، اما بار سنگینی را که بر دوش خسرو است، نمیتوانم تحمل کنم چرا که اسبی برای این کار ندارم.