برگردان به زبان ساده
بهر روزی آسمان کردست سرگردان مرا
مور لنگم نیست امیدی ازین دهقان مرا
هوش مصنوعی: هر روز آسمان باعث سردرگمی و گیجی من شده است. من امیدی از این کشاورز ندارم و به مانند یک مورچه لنگ که به جایی نمیرسد، در حال سرگردانی هستم.
از متاعم دامن افشان بگذرد نظاره گر
بس که از گرد کسادی پر بود دکان مرا
هوش مصنوعی: کسی که به رستوران من میآید و غذا میخورد، از روی دلسوزی و تماشا عبور میکند و میبیند که چقدر دکان من از کسادی و بیخریدار پر شده است.
قسمت من چون هما نبود به غیر از استخوان
کرده این روزی خلاص از منت دوران مرا
هوش مصنوعی: سرنوشت من مانند پرندهای آزاد نبود و تنها چیزی که نصیبم شده، استخوانی از باقیمانده روزگار است که من را از عذاب و سختیهای آن رهایی بخشیده است.
می گذارم چون چراغ و آب می گردم چو شمع
هر که چون پروانه می گردد شبی مهمان مرا
هوش مصنوعی: من همچون چراغ روشن میمانم و در عین حال مانند شمع میچرخم و میگردم. هرکس که مانند پروانه به دور من بگردد، شب را مهمان من خواهد بود.
تا لب نانی چو گندم روز بی من کرده اند
در گریبان چاک ها افتاده تا دامان مرا
هوش مصنوعی: چند روزی است که بدون من زندگی میگذرد و به خاطر این دوری، بر دلم غمی سنگین افتاده و درد و رنج به جانم رسیده است.
از تبسم پسته را مغز سرآمد از دهان
وقف دندان ندامت شد لب خندان مرا
هوش مصنوعی: از لبخند من، مغز پسته هم تمام شد و از دندانم، پشیمانی به وجود آمد. لبخند من باعث دردسر شد.
داغها چون لاله از اعضای من گل کرده است
چاک پیراهن نماید رخنه بستان مرا
هوش مصنوعی: زخمها و دردهایم مانند لالههایی از بدنم شکوفا شدهاند و چاکهای پیراهنم نشاندهندهی خرابی و آسیبهایی است که پس از این دردها بر من وارد شده است.
گر روم بهر تماشا سوی گلشن چون نسیم
غنچه هم چون بوی سازد در بغل پنهان مرا
هوش مصنوعی: اگر به سوی باغ گل بروم، مانند نسیم که به آرامی غنچهها را لمس میکند، در دل خود، عطر و یاد تو را پنهان میدارم.
گشته ام خلوت نشین از تهمت عریان تنی
چاک پیراهن چو یوسف کرده در زندان مرا
هوش مصنوعی: من به خاطر تهمتی که به من زده شده، به تنهایی و گوشهنشینی روی آوردهام. مانند یوسف که در زندان به سر میبرد و لباسش چاک شده، من هم در شرایط سخت و آسیبدیدهای به سر میبرم.
چون فلاخون بسته ام سنگ ملامت بر شکم
کرده مشرف بر سر دیوانگان دوران مرا
هوش مصنوعی: من به مانند یک فلاخن، سنگ ملامت را به شکم خود وارد کردهام و به وضعیت دیوانگان زمانهام آگاه هستم.
می رود ای سیدا از دیده ام دریای خون
خار مژگان می نماید پنجه مرجان مرا
هوش مصنوعی: ای سیدا، تو از جلوی چشمانم میروی و دریایی از خون بر اثر اشکهای من به وجود آمده است. مژگان من به گونهای است که مانند دستان مرجانی میدرخشد.