برگردان به زبان ساده
به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
هوش مصنوعی: زمانی که روز مرگ من فرا رسد و تابوت من به سمت قبر برده شود، فکر نکن که هنوز از مشکلات و دردهای این دنیا احساس ناراحتی کنم.
برای من مگری و مگو «دریغ دریغ»
به دوغ دیو درافتی دریغ آن باشد
برای من گریه نکن و افسوس نخور. افسوس آن است که به دام شیطان گرفتار شوی
جنازهام چو ببینی مگو «فراق فراق»
مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
هوش مصنوعی: وقتی جنازهام را ببینی، نگویید که این جدایی و فراق است. زیرا وصل و دیدار من در آن زمان خواهد بود.
مرا به گور سپاری مگو «وداع وداع»
که گور پردهٔ جمعیت جنان باشد
وقتی مرا در خاک قرار میدهید نگویید: «خداحافظ» زیرا قبر، مانند پردهای است که من کنار میزنم و اهل بهشت را میبینم و شما نمیتوانید از این پرده رد شوید
فُروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر
غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد؟!
غروب را دیدی، پس به فکر طلوع دوباره اش باش. مگر میتوان برای غروب خورشید و ماه پایانی تصور کرد؟
تو را غروب نماید ولی شروق بود
لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد
هوش مصنوعی: اگر غروب به تو نزدیک شود، یادآور این است که لحظه مرگ مانند غروب خورشید است، اما حقیقتاً مانند طلوع صبح آغاز یک زندگی تازه است. حتی اگر در گودالی گرفتار شوی، روح تو آزاد و رها خواهد بود.
کدام دانه فرورفت در زمین که نَرُست؟!
چرا به دانهٔ انسانت این گمان باشد؟!
هر دانه ای که در زمین کاشته شود، روزی رشد می کند و بیرون می آید. پس چرا به انسان که مانند دانه به زیر خاک می رود، شک داری که دوباره زنده نخواهد شد؟
کدام دلو فرورفت و پر برون نامد
ز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد؟!
هوش مصنوعی: کدام دل به عمق احساساتش فرو رفته و اما هیچ نشانهای از آن خارج نشده است؟ چرا وقتی از درد جدایی یوسف صحبت میشود، دل نمیتواند سکوت کند و فریاد نمیزند؟
دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا
که هایهوی تو در جوّ لامکان باشد
هوش مصنوعی: وقتی زبانت را از گفتن بازداری، سعی کن درون خودت را باز کنی؛ زیرا صدای تو میتواند در فضایی بیزمان و بیمکان طنین انداز شود.