برگردان به زبان ساده
ای دوست شکر خوشتر یا آنک شکر سازد
ای دوست قمر خوشتر یا آنک قمر سازد
هوش مصنوعی: ای دوست، آیا شیرینی شکر را دوستتر داری یا آنکه خود شکر قند و شیرینی را بسازد؟ آیا شکل و زیبایی قمر را بیشتر میپسندی یا آنکه خود قمر روشنی و زیبایی را بیافریند؟
بگذار شکرها را بگذار قمرها را
او چیز دگر داند او چیز دگر سازد
هوش مصنوعی: بگذار همه چیزهایی که دوست داریم، کنار بمانند، زیرا او به چیز دیگری میاندیشد و کار دیگری انجام میدهد.
در بحر عجایبها باشد به جز از گوهر
اما نه چو سلطانی کو بحر و درر سازد
هوش مصنوعی: در میان دنیای شگفتیها، چیزی جز گوهری پیدا نمیشود، اما نه مانند سلطانی که دریا و جواهرات را خلق کند.
جز آب دگر آبی از نادره دولابی
بی شبهه و بیخوابی او قوت جگر سازد
هوش مصنوعی: تنها آب دیگری که مانند این آب نایاب و بیهمتا است، بدون تردید و بیخواب، نیروی جگر را افزایش میدهد.
بی عقل نتان کردن یک صورت گرمابه
چون باشد آن علمی کو عقل و خبر سازد
هوش مصنوعی: بیعقل نمیتواند کاری را به درستی انجام دهد، همچنان که نمیتوان در گرمابه بیدلیل و بدون آگاهی، مجموعهای منظم و زیبا ایجاد کرد. علم و آگاهی هستند که میتوانند به ما کمک کنند تا کارها را به درستی و به شکل صحیحی انجام دهیم.
بی علم نمیتانی کز پیه کشی روغن
بنگر تو در آن علمی کز پیه نظر سازد
بدون دانش و آگاهی، نمیتوانی از چربی روغن بهدست میآوری. به آن علمی توجه کن از چربی چشم می سازد.
جانها است برآشفته ناخورده و ناخفته
از بهر عجب بزمی کو وقت سحر سازد
هوش مصنوعی: جانها در حال آشفتگی هستند، بیآنکه خورده یا خوابیده باشند، به خاطر شگفتیهایی که مراسمی در وقت سحر ایجاد میکند.
ای شاد سحرگاهی کان حسرت هر ماهی
بر گرد میان من دو دست کمر سازد
هوش مصنوعی: ای خوش چهرهی صبحگاهی، که باعث حسرت هر ماهی و دلخوشی من میشوی، برایم فرح و شادی میآوری.
میخندد این گردون بر سبلت آن مفتون
خود را پی دو سه خر آن مسخره خر سازد
هوش مصنوعی: این جهان به سخره میگیرد کسی را که به عشق و دلباختگی مشغول است، و او را به خاطر چند چیز بیارزش تحقیر میکند.
آن خر به مثال جو در زر فکند خود را
غافل بود از شاهی کز سنگ گهر سازد
آن خر در جو غوطهور است و فکر میکند جو طلاست. نا آگاه است که شاهی هست که از سنگ عادی سنگ قیمتی میسازد.
بس کردم و بس کردم من ترک نفس کردم
خود گوید جانانی کز گوش بصر سازد
هوش مصنوعی: من دیگر خسته شدم و به خودم گفتم که باید از دلم جدا شوم. خودِ جانان میگوید که دل را با دیدنهای دلپذیر میسازم.