برگردان به زبان ساده
که دید ای عاشقان شهری که شهر نیکبختانست
که عاشق کم رسد آنجا و معشوقش فراوانست
هوش مصنوعی: عاشقان، شهری را مشاهده کردند که شهری از خوشبختیان است. در آنجا عاشق کم است، اما معشوق بسیار وجود دارد.
که تا نازی کنیم آن جا و بازاری نهیم آن جا
که تا دلها خنک گردد که دلها سخت بریانست
هوش مصنوعی: در جایی ملاقات کنیم و با ناز و کرشمه خود، فضایی ایجاد کنیم که دلها آسوده و آرام شود، زیرا دلها به شدت داغ و دلگیر هستند.
نباشد این چنین شهری ولی باری کم از شهری
که در وی عدل و انصافست و معشوق مسلمانست
هوش مصنوعی: در این شهر نباید چنین وضعیتی باشد؛ حتی اگر کمبودهایی وجود داشته باشد، باید به شهری مراجعه کرد که در آن عدالت و انصاف برقرار است و محبوب واقعی مسلمان است.
که این سو عاشقان باری چو عود کهنه میسوزد
و آن معشوقْ نادرتر کز او آتش فروزانست
هوش مصنوعی: در اینجا به این موضوع اشاره میشود که در این سو، عاشقان همچون چوب عود کهنه در حال سوختن و نابودی هستند، در حالی که معشوقی که از او این آتش زنده ناشی میشود، بسیار نادر و کمیاب است. به نوعی، عشق و احساسات عمیق عاشقان، مانند آتش چوب عود کهنه، به تدریج فرسوده میشود، در حالی که خود معشوق، به خاطر ویژگیهای خاصش، در دسترس نیست.
خداوندا به احسانت به حق لطف و اکرامت
مگیر آشفته میگویم که جان بیتو پریشانست
هوش مصنوعی: ای خدا، به خاطر رحمت و کرامتت از من درخواستی دارم: اینکه از آشفتهحالیام نکاهم. بگذار به تو بگویم که جانم بدون تو در عذابی و پریشانیست.
تو مستان را نمیگیری پریشان را نمیگیری
خنک آن را که میگیری که جانم مست ایشانست
هوش مصنوعی: تو به حال مستان که شاد و سرمستاند توجهی نداری و به کسانی که دچار پریشانیاند نیز اهمیت نمیدهی. خوشا به حال آن کسی که تو به سمتش میروی، چرا که روح من نیز از شوق و شادی آنها سرمست است.
اگر گیری ور اندازی چه غم داری چه کم داری
که عاشق هر طرف این جا بیابان در بیابانست
هوش مصنوعی: اگر به مشکل و سختی برخوری، نگران نباش و نگران کمبودهایت هم نباش، چون عاشقان در هر گوشهای از این بیابان، در حال جستوجو و تلاش هستند.
بخندد چشم مرّیخش مرا گوید: «نمیترسی؟»
نگارا بوی خون آید اگر مریخ خندانست
هوش مصنوعی: چشم زیبای تو با لبخندش به من میگوید که نگران نباش، حتی اگر بوی خون به مشام برسد، چون با لبخند تو، ترس را فراموش میکنم.
دلم با خویشتن آمد شکایت را رها کردم
هزاران جان همیبخشد چه شد گر خصم یک جانست
هوش مصنوعی: دل من با خودم به گفتگو نشست و از شکایت انصراف داد. هزاران جان میتوانم ببخشم، پس چه تفاوتی دارد اگر دشمن فقط یک جان داشته باشد؟
منم قاضی خشم آلود و هر دو خصم خشنودند
که جانان طالب جانست و جان جویای جانانست
هوش مصنوعی: من قاضیای هستم که با خشم قضاوت میکنم و هر دو طرف دعوا راضی هستند. یکی از آنها عاشق جان است و دیگری هم جانش را برای معشوق میطلبد.
که جان ذرهست و او کیوان که جان میوهست و او بستان
که جان قطرهست و او عمان که جان حبهست و او کانست
هوش مصنوعی: جان هر ذرهای به مانند یک ستاره است و او، منشأ زندگی و شکوفایی میوههاست. جان هر قطرهای، مملو از جاذبه و عظمت است و او، سرزمین سبز و پر رونق است. جان هر دانهای در واقع دنیایی عظیم و بیپایان است.
سخن در پوست میگویم که جان این سخن غیبست
نه در اندیشه میگنجد نه آن را گفتن امکانست
هوش مصنوعی: من سخن را به صورتی ساده و ملموس مطرح میکنم، اما حقیقت این سخن در دنیای نادیدنی و غیرقابل دسترس است. این مفهوم نه در ذهن میگنجد و نه میتوان آن را به راحتی بیان کرد.
خمش کن همچو عالم باش خموش و مست و سرگردان
وگر او نیست مست مست چرا افتان و خیزانست
هوش مصنوعی: سکوت کن و مانند یک عالم باش، خاموش و در حال مستی و حیرت. اگر او نیست، پس چرا با این حال مست و شیدا هستی و مدام افت و خیز میکنی؟