برگردان به زبان ساده
هر لحظه وحی آسمان آید به سر جانها
کاخر چو دُردی بر زمین تا چند میباشی برآ
هر لحظه وحی آسمانی و الهام الهی به جان انسانها میرسد؛ ای انسان، آخر تا کی مانند «دُرد» تهنشینشده روی زمین میمانی؟ بلند شو و برآ! (دُرد آن رسوب و تهنشینی است که در تهِ شراب یا مایعات باقی میماند.)
هر کز گران جانان بود چون دُرد در پایان بود
آنگه رود بالای خم کان دُرد او یابد صفا
هرکس جانش سنگین و گرفتار باشد، مانند دُرد در تهِ خُم میماند؛ اما وقتی آن دُرد پاک و صاف شود، از تهِ خُم بالا میرود. (سنگینیِ جان، انسان را پایین نگه میدارد؛ اما وقتی جان از تعلقات پاک شد، صعود میکند.)(گرانجان: کسی که جانش سنگین است؛ یعنی گرفتار تعلقات، نفس، غفلت و سنگینیهای درونی است.)
گل را مجنبان هر دمی تا آب تو صافی شود
تا درد تو روشن شود تا درد تو گردد دوا
گل و رسوبِ تهِ آب را مرتب به هم نزن؛ بگذار آب آرام بگیرد تا زلال شود. آنوقت دُرد و تیرگیِ درونت آشکار میشود و همان دُرد میتواند تبدیل به درمان شود.
جانیست چون شعله ولی دودش ز نورش بیشتر
چون دود از حد بگذرد در خانه ننماید ضیا
جان انسان مانند شعله است؛ اما گاهی دودِ آن از نورش بیشتر میشود. وقتی دود از اندازه بگذرد، دیگر در خانه هیچ روشناییای دیده نمیشود.(انسان در اصل نور و زندگی دارد، اما وقتی تیرگیها و آلودگیهای درونی زیاد شوند، آن نور را میپوشانند.)
گر دود را کمتر کنی از نور شعله برخوری
از نور تو روشن شود هم این سرا هم آن سرا
اگر دود را کمتر کنی، از نور شعله بهرهمند میشوی؛ و وقتی نور وجودت آشکار شود، هم این جهان و هم آن جهان به نور تو روشن میشود.( به جای اینکه دائم دنبال چیزی بیرون از خودت بگردی، آن چیزهایی را که نور درونت را میپوشانند، کم کن)
در آب تیره بنگری نی ماه بینی نی فلک
خورشید و مه پنهان شود چون تیرگی گیرد هوا
اگر در آبِ تیره و گلآلود نگاه کنی، نه ماه را در آن میبینی و نه آسمان را. وقتی هوا را تیرگی و غبار فرا بگیرد، خورشید و ماه هم از چشم پنهان میشوند.
باد شمالی میوزد کز وی هوا صافی شود
وز بهر این صیقل سحر در میدمد باد صبا
باد شمال میوزد و بهواسطه آن، هوا صاف و پاک میشود؛ و برای همین صیقل دادن و پاک کردن، هنگام سحر باد صبا میوزد.(صبا ، نسیم ملایم صبحگاهی است که معمولاً از سمت مشرق تصور میشود)
باد نفس مر سینه را ز اندوه صیقل میزند
گر یک نفس گیرد نفس مر نفس را آید فنا
هر دم و بازدم، مثل نسیمی است که سینه را تازه میکند و غبار اندوه را کنار میزند.اگر «نَفَس» بتواند حتی یک لحظه «نَفْس» را متوقف و مهار کند، نَفْس از میان میرود.
جان غریب اندر جهان مشتاق شهر لامکان
نفس بهیمی در چرا چندین چرا باشد چرا
جانِ انسان در این جهان غریب و بیقرار است و مشتاقِ سرزمینِ بیمکانی است؛ اما نفسِ حیوانی مشغول چرا کردن است؛ تا کی میخواهد همینطور بچرد و بچرد؟
ای جان پاک خوش گهر تا چند باشی در سفر
تو باز شاهی بازپر سوی صفیر پادشا
ای جان پاک و ارزشمند، تا کی میخواهی در سفر و دوری بمانی؟ تو مانند بازِ شاهی هستی؛ پس به سوی ندای شاه بازگرد. (باز پرنده شکاری است که در فرهنگ قدیم، مخصوصاً در دربار پادشاهان، برای شکار و همراهی شاه تربیت میشد.)(صفیر یعنی سوت و آوایی که برای صدا زدن بازِ شکاری استفاده میکردند.)(ای جان پاک، تو از آنِ جایگاه بلندی؛ چرا در دنیا سرگردانی؟ صدای آن شاهی را که به او تعلق داری بشنو و بازگرد.)