برگردان به زبان ساده
چهرهٔ زرد مرا بین و مرا هیچ مگو
دردِ بیحد بنگر، بهر خدا هیچ مگو
هوش مصنوعی: نگاه کن به چهره زرد من و دربارهام هیچ نگو، درد من بسیار است، ولی برای خدا هیچ سخنی بیان نکن.
دلِ پرخون بنگر، چشمِ چو جیحون بنگر
هر چه بینی بگذر، چون و چرا هیچ مگو
هوش مصنوعی: دل پر از اندوه و غم است، مانند جیحون که همیشه در حال جریان است. هر چه میبینی و تجربه میکنی، به آن توجه نکن و به دنبال چرا و چرایی نرو؛ فقط بگذر.
دیٖ خیال تو بیامد به در خانهٔ دل
در بزد گفت: «بیا، در بگشا، هیچ مگو»
دیشب فکر و خیالت به دلم آمد و بر در دل من کوبید و گفت: بیا در را برای من باز کن و هیچ حرفی نزن و نگو.
دست خود را بگزیدم که فِغان از غم تو
گفت: «من آن توام، دست مخا، هیچ مگو
هوش مصنوعی: دست خود را گزیدم به خاطر غم تو، چون دستم فریاد میزد که من متعلق به تو هستم، بنابراین هیچ حرفی نزن.
تو چو سُرنای منی، بیلب من ناله مکن
تا چو چنگت ننوازم، ز نوا هیچ مگو»
هوش مصنوعی: تو مانند سرنای من هستی، پس بیآنکه لبهایم را به نوا بیاورم، ناله نکن. تا زمانی که من نتوانم به آرامش و زیبایی تو را بنوازم، از نوا هیچ نگو.
گفتم: «این جان مرا، گرد جهان چند کشی؟»
گفت: «هر جا که کشم زود بیا، هیچ مگو»
هوش مصنوعی: گفتم چرا این روح را به سفرهای دور و دراز میبری، او پاسخ داد هر جا که بروم، تو سریعاً بیا و چیزی نگو.
گفتم: «ار هیچ نگویم تو روا میداری؟
آتشی گردی و گویی که درآ، هیچ مگو؟»
هوش مصنوعی: به او گفتم اگر چیزی از من نشنوی، تو باز هم به نفع خودت رفتار میکنی و مثل آتشی میسوزانی، در حالی که میگویی هیچ نمیگویم.
همچو گل خنده زد و گفت: «درآ تا بینی
همه آتش سمن و برگ و گیا، هیچ مگو»
هوش مصنوعی: مثل گل لبخند زد و گفت وارد شو تا ببینی همه جا پر از آتش سمن و برگ و گیاه است. هیچ چیز نگو.
همه آتش گل گویا شد و با ما میگفت:
«جز ز لطف و کرم دلبر ما هیچ مگو»
هوش مصنوعی: همه چیز به طرز عجیبی پرانرژی و شاداب شده و آنقدر با ما صحبت میکند که میگوید جز لطف و مهربانی معشوق ما چیزی نگو.