برگردان به زبان ساده
سیر نشد چشم و دل از نظر شاه من
سیر مشو هم تو نیز زین دل آگاه من
هوش مصنوعی: چشم و دل من هرگز از دیدن شاهی که دوست دارم سیر نمیشود. تو هم از این دل آگاه من سیر نشو.
مشک و سقا سیر شد از جگر گرم من
هیچ به جز آب نیست لذت و دلخواه من
هوش مصنوعی: بوی خوش مشک و آبی که سقا میآورد، از دل گرم من سیر شده است و چیزی جز آب برای من لذت و رضایت ندارد.
درشکنم کوزه را پاره کنم مشک را
روی به دریا نهم نیست جز این راه من
هوش مصنوعی: من کوزه را میشکنم و مشک را پاره میکنم و آنها را به دریا میاندازم. جز این، راهی دیگر برای من وجود ندارد.
چند شود تر زمین از مدد اشک من
چند بسوزد فلک از تبش و آه من
هوش مصنوعی: چند بار زمین از اشک من تر خواهد شد و چند بار آسمان از سوزش و تلاش من خواهد سوخت؟
چند بگوید دلم وای دلم وای دل
چند بگوید لبم راز شهنشاه من
هوش مصنوعی: دل من چقدر از درد و غم مینالد و میگوید، و لب من هم رازهای معشوق و شاه دلهای من را چندین بار بیان میکند.
رو سوی بحری کز او هر نفسی موج موج
آمد و اندرربود خیمه و خرگاه من
هوش مصنوعی: به دریا نگاه میکنم که هر نفسی از آن، موج موج به وجود میآورد و خیمه و زندگی من را در خود میگیرد.
آب خوشی جوش کرد نیم شب از خانهام
یوسف حسن اوفتاد ناگه در چاه من
هوش مصنوعی: در نیمه شب، آب گوارا از خانهام جوشید و ناگهان یوسف حسن به چاه من افتاد.
ز آب رخ یوسفی خرمن من سیل برد
دود برآمد ز دل سوخته شد کاه من
هوش مصنوعی: آب چهره زیبای یوسف، گندمزار مرا با خود برد و از دل سوزان من، دود به بلندای آسمان برخاست و کاه من را آباد کرد.
خرمن من گر بسوخت باک ندارم خوشم
صد چو مرا بس بود خرمن آن ماه من
هوش مصنوعی: اگر دامنم آتش بگیرد، نگران نیستم، چون خوشحالم و برایم کافی است که ماه من در کنارم باشد.
عقل نخواهم بس است دانش و علمش مرا
شمع رخ او بس است در شب بیگاه من
هوش مصنوعی: من به عقل نیازی ندارم، دانش و علم او برای من کافی است. نور صورتش مانند شمعی در دنیای تاریک من است.
گفت کسی کاین سماع جاه و ادب کم کند
جاه نخواهم که عشق در دو جهان جاه من
هوش مصنوعی: کسی گفت که این نوع موسیقی و آواز از شأن و مقام انسان میکاهد، اما من به مقام و جایگاه اهمیت نمیدهم، زیرا عشق برای من در این دنیا و آن دنیا اهمیت بیشتری دارد.
در پی هر بیت من گویم پایان رسید
چون ز سرم میبرد آن شه آگاه من
هوش مصنوعی: هر بار که شعر میگوید، احساس میکند که کارش تمام شده است، زیرا آن سلطان دانا از ذهنش بیرون میبرد.