برگردان به زبان ساده
چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
نمیدانستم که این عشق تا این حد مرا دیوانه کند، دل من را مثل یک جهنم و چشمانم را مثل آبراهی کند.
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتیام دراندازد میان قُلْزُم پرخون
نمی دانستم که یک سیل مرا ناگهان می برد و مثل کشتی من را بین دریایی پر از خون می اندازد
زند موجی بر آن کشتی که تختهتخته بشکافد
که هر تخته فروریزد ز گردشهای گوناگون
به آن کشتی موجی سهمگین میزند که کشتی تکه تکه به چندین تخته تبدیل میشود و هر تخته ی آن به خاطر بارها چرخیدن به زیر آب برود
نهنگی هم برآرد سر، خورد آن آب دریا را
چنان دریای بیپایان، شود بیآب چون هامون
شاعر زیر و زبر شدن خود بر اثر عشق را در چند بیت با تعبیرات مختلف بیان می کند، در این بیت بدینگونه مثال می زند که این تحول مانند این بود که یک نهنگ از قعر دریا سر بر آورد و تمام آب را می بلعد و دریا مثل یک صحرا خشک می شود
شکافد نیز آن هامون، نهنگ بحرفرسا را
کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون
آن هامون نیز شکافته می شود و ناگهان آن نهنگ را مانند قارون با خشم و قهر به قعر و عمق خود می کشد.
چو این تبدیلها آمد نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بیچون
وقتی این تغییرات به وجود آمد، نه هامون باقی ماند و نه دریایی به جا ماند. نمیدانم دیگر چه اتفاقی افتاد، زیرا آنجا دیگر جایی بود که چون و چرا و چه اتفاق افتاد معنایی نداشت، فضای بی چون و چرا تمامی چون و چراها را در خود بلعید
چه دانمهای بسیار است لیکن من نمیدانم
که خوردم از دهانبندی در آن دریا کفی افیون
نمی دانم چه شد و این نمی دانم تازه یکی از هزاران سوالی است که مطرح می گردد، ولی من آنقدر مدهوش گشتم که سوال کردن را هم از یاد برده ام (دهان بندی اصطلاحی شبیه به پایبندی است، پایبندی به اصول یعنی برقرار ماندن بر اصول، اینجا هم دهان بندی در دریا یعنی برقرار ماندن و دست و پا زدن در آن دریا است که بر اثر آن آب دریا در دهانش فرو رفته و شاعر این را تمثیلی از حالت گیج شدگی خود قرار داده)