برگردان به زبان ساده
بیار باده که دیر است در خمار توام
اگرچه دلق کشانم نه یار غار توام
شراب را بیاور که مدت مدیدی ست خمار آنم که شراب تو را بچشم اگر چه من لایق آن نیستم که گفته شود دوست صمیمی توام بلکه من فقط مانند یک خدمتکار لباس درویشی تو را برایت می آورم.
بیار رطل و سبو کارم از قدح بگذشت
غلام همت و داد بزرگوار توام
کار من با یک قدح کوچک شراب راه نمی افتد بلکه خمره شراب و پیمانه بزرگ شراب را باید بیاوری تا از خماری تو خارج شوم. بزرگ همتی و عدل تو من را نوکر تو می کند.
در این زمان که خمارم مطیع من می باش
چو مست گشتم از آن پس به اختیار توام
اکنون که من تشنه و خمار آن شراب روی تو هستم تو اندکی از من اطاعت کن و به حرفم گوش بده، بلکه که مرا سیراب از شراب وجود خودت کردی از آن پس من مطیع و گوش به فرمان تو خواهم شد.
بیار جام اناالحق شراب منصوری
در این زمان که چو منصور زیر دار توام
منظور من از اینکه می گویم پیمانه شراب بیاور شراب انگور نیست بلکه من مانند منصور حلاج منظورم خونی ست که در رگ هایم جریان دارد و من را به وجد می آورد چرا که اکنون خود را مانند منصور حلاج وزیر چوبه دار تو می بینم.
به یاد آر سخنها و شرطها که ز الست
قرار دادی با من بر آن قرار توام
یادت می آید چه شرط هایی از روز نخست آفرینش با هم گذاشتی من همچنان به آن شرط ها وفا دارم.
بگو به ساغرش ای کف تو گر سوار منی
عجبتر اینک در این لحظه من سوار توام
ای دست من به پیاله ی شراب او بگو اگر چه او امروز بر تو نشسته است (مراد قرار گرفتن پیاله بر روی کف دست است). ولی نکته عجیب اینکه در این لحظه من بر پیاله ی شراب سوار شده ام.
میان حلقه به ظاهر تو در دوار منی
ولی چو درنگرم نیک در دوار توام
اگر چه در ظاهر تو بر مدار من می گردی ولی وقتی خوب نگاه کنم این من هستم که بر مدار تو می چرخم.
به زیر چرخ ننوشم شراب ای زهره
که من عدو قدحهای زهربار توام
من تا زمانی که در این جهان هستم شراب نخواهم نوشید زیرا من دشمن پیاله های زهربار طالع سعد خود هستم
چو شیشه زان شدهام تا که جام شه باشم
شها بگیر به دستم که دست کار توام
من از آن رو مانند شیشه صاف و شفاف شده ام که بتوانم روزی جام شرابی باشم در دست پادشاه. ای پادشاه من را در دستانت بگیر که من ابزار دست تو باشم.
عجب که شیشه شکافید و می نمیریزد
چگونه ریزد داند که بر کنار توام
جالب آنکه حتی اگر شیشه ی جام در دستان تو بشکند شراب موجود در آن بر زمین نخواهد ریخت چرا که این شراب به اصل خود که تو باشی رسیده و از کنار تو دور نخواهد شد.
اگر به قد چو کمانم ولی ز تیر توام
چو زعفران شدم اما به لاله زار توام
اگر چه قامت من همچون کمان خمیده است ولی از جفای تیر تو مانند رعفران لاغر و همچون لاله زار داغدار تو هستم.
چگونه کافر باشم چو بت پرست توام
چگونه فاسق باشم شرابخوار توام
نمی توان من را کافر دانست در حالی که بت روی زیبای تو را می پرستم و نمی توان من را گناهکار دانست در حالی که تنها گناهم آشامیدن شراب روحانی توست.
بیا بیا که تو راز زمانه می دانی
بپوش راز دل من که رازدار توام
ای که راز خلقت را می دانی بیا و راز گناهان مرا بپوشان چرا که این منم که راز های نگفته عشق تو را می دانم.
چو آفتاب رخ تو بتافت بر رخ من
گمان فتاد رخم را که هم عذار توام
از صورت زیبای تو آنچنان نور زیبایی بر صورت من افتاد که صورت من گمان کرد او هم در زیبایی هم شان و هم پایه ی صورت زیبای توست.
شمرد مرغ دلم حلقههای دام تو را
از آن خویش شمارم که در شمار توام
مرغ دل من قدم به قدم در دام تو می افتد از این به یعد من را متعلق به خودت بدان چرا که متعلق به تو هستم.
اگرچه در چه پستم نه سربلند توام
وگرچه اشتر مستم نه در قطار توام
با وجود آنکه در قعر یه چاه عمیقم ولی به اعتبار عشق تو سربلند هستم با وجود آنکه شتر نافرمان و مست هستم ولی به اعتبار آنکه متعلق به توام و در قطار شترهای تو هستم کسی من را حقیر نمی داند.
میان خون دل پرخون بگفت خاک تو را
اگرچه غرقه خونم نه در تغار توام
اگر چه دل من خونین است ولی خاک به تو می گوید که من در ظرف تو با وجود خونین دلی قرار ندارم. (من با وجود آنکه به خون افتاده ام ولی نمرده ام).
اگرچه مال ندارم نه دستمال توام
اگرچه کار ندارم نه مست کار توام
با وجود آنکه دارایی ندارم ولی اسیر تو نیستم و با وجود بیکاری شیفته ی کار کردن برای تو نیستم.
برآی مفخر آفاق شمس تبریزی
که عاشق رخ پرنور شمس وار توام
ای افتخار جهان بلند شو و روی بنما زیرا من عاشق روی پر از نور خورشید گون تو هستم.