برگردان به زبان ساده
من این ایوان نه تو را نمیدانم نمیدانم
من این نقاش جادو را نمیدانم نمیدانم
هوش مصنوعی: من این مکان را نمیشناسم و نمیدانم، و این هنرمند سحرآمیز را هم نمیشناسم و نمیدانم.
مرا گوید مرو هر سو تو استادی بیا این سو
که من آن سوی بیسو را نمیدانم نمیدانم
هوش مصنوعی: به من میگوید که به هر جا نرو، تو معلمی، بیا این طرف که من آن طرف بیسو را نمیشناسم و نمیدانم.
همیگیرد گریبانم همیدارد پریشانم
من این خوش خوی بدخو را نمیدانم نمیدانم
هوش مصنوعی: من را به شدت گرفتار کرده و آشفتهحال نگه داشته است. نمیدانم چگونه میتوانم با این شخص خوشخلقی که بدجنس است، کنار بیایم.
مرا جان طرب پیشهست که بیمطرب نیارامد
من این جان طرب جو را نمیدانم نمیدانم
هوش مصنوعی: جان من به شادمانی و خوشحالی مشغول است و بدون نوازنده نمیتوانم آرامش پیدا کنم. نمیدانم چگونه این روح سرشار از شادی را باید توصیف کرد.
یکی شیری همیبینم جهان پیشش گله آهو
که من این شیر و آهو را نمیدانم نمیدانم
هوش مصنوعی: من در جهانی که میبینم، شیر قدرتمندی را مشاهده میکنم و در مقابل او، گروهی از آهوها قرار دارند. اما نمیدانم این شیر و آهوها چه معنایی دارند و چه ارتباطی بین آنها وجود دارد.
مرا سیلاب بربوده مرا جویای جو کرده
که این سیلاب و این جو را نمیدانم نمیدانم
هوش مصنوعی: من در دریای احساسات غرق شدم و نمیدانم چه چیزی مرا به اینجا کشانده است. در میان موجها و جریانات، گم شدهام و از دلیل آن بیخبرم.
چو طفلی گم شدستم من میان کوی و بازاری
که این بازار و این کو را نمیدانم نمیدانم
هوش مصنوعی: من مانند کودکی گم شدهام در میان خیابان و بازار، به طوری که هیچکدام از این بازار و خیابان را نمیشناسم و نمیدانم کجا هستم.
مرا گوید یکی مشفق بدت گویند بدگویان
نکوگو را و بدگو را نمیدانم نمیدانم
هوش مصنوعی: یکی به من میگوید که نگران حرفهای بد دیگران نباش، زیرا آنها نیکوگویان را به بدی توصیف میکنند و من درباره این بدگویان چیزی نمیدانم.
زمین چون زن فلک چو شو خورد فرزند چون گربه
من این زن را و این شو را نمیدانم نمیدانم
هوش مصنوعی: زمین مانند زنی است که تحت تأثیر آسمان (فلک) قرار دارد و فرزندش مانند گربهای است. من نمیدانم که این زن و این شو چه کسانی هستند و از آنها اطلاعی ندارم.
مرا آن صورت غیبی به ابرو نکته می گوید
که غمزه چشم و ابرو را نمیدانم نمیدانم
هوش مصنوعی: آن چهرهی غیرعادی به من پیامهایی را از طریق ابرو میرساند که من حتی سرما و زیبایی چشم و ابرو را هم نمیفهمم و نمیدانم.
منم یعقوب و او یوسف که چشمم روشن از بویش
اگر چه اصل این بو را نمیدانم نمیدانم
هوش مصنوعی: من شباهتی به یعقوب دارم و او مانند یوسف است برایم، چنانچه از بوی او دلشاد و شاداب هستم، حتی اگر نتوانم اصل این عطر و بوی خوش را بشناسم.
جهان گر رو ترش دارد چو مه در روی من خندد
که من جز میر مه رو را نمیدانم نمیدانم
هوش مصنوعی: اگر دنیا با قهر و ناراحتی به من نگاه کند، باز هم چون ماهی که به من لبخند میزند، خوشحال میشوم؛ زیرا من جز به حضور و لبخند محبوبم به چیز دیگری اهمیت نمیدهم و هیچ چیز دیگری را نمیشناسم.
ز دست و بازوی قدرت به هر دم تیر می پرد
که من آن دست و بازو را نمیدانم نمیدانم
هوش مصنوعی: از توان و نیرویی که دارم، هر لحظه هدفی جدید را در نظر میگیرم، اما پی نمیبرم که این قدرت از کجا ناشی میشود و واقعاً چه شکلی دارد.
در آن مطبخ درافتادم که جان و دل کباب آمد
من این گندیده تزغو را نمیدانم نمیدانم
هوش مصنوعی: در آن آشپزخانه به شدت درگیر شدم بهطوریکه جان و دلام به آتش درآمد. من از این وضع خراب و آشفته چیزی نمیفهمم و نمیدانم چه بگویم.
دکان نانبا دیدم که قرصش قرص ماه آمد
من این نان و ترازو را نمیدانم نمیدانم
هوش مصنوعی: در دکان نانوا، نانهایی را دیدم که به زیبایی ماه به نظر میرسیدند. اما نمیدانم چرا نمیتوانم درباره این نان و ترازویی که دارد، حرفی بزنم یا چیزی بگویم.
چو مردان صف شکستم من به طفلی بازرستم من
که این لالای لولو را نمیدانم نمیدانم
هوش مصنوعی: من به مانند مردان قوی و استوار، در کودکی خود را به میدان برابر این دنیا وارد کردم، اما هنوز هم معنا و مفهوم این نغمههای ناشناخته را درک نمیکنم.
تو گویی شش جهت منگر به سوی بیسوی برپر
بیا این سو من آن سو را نمیدانم نمیدانم
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که تعبیرات مختلفی از زوایای مختلفی را نبین و به نامفهومی اشاره کن. به این سمت بیا، زیرا من از سمت دیگر هیچ اطلاعی ندارم.
خمش کن چند می گویی چه قیل و قال می جویی
که قیل و قال و قالو را نمیدانم نمیدانم
هوش مصنوعی: سکوت کن، دیگر چهقدر حرف میزنی و سر و صدا بهپا میکنی؟ من از حرفها و جدلهایی که میکنی بیخبرم و نمیدانم چه میگویی.
به دستم یرلغی آمد از آن قان همه قانان
که من با چو و با تو را نمیدانم نمیدانم
هوش مصنوعی: دست من به دستانی رسید که برای خودشان مقام و محبوبیتی دارند، ولی من نمیدانم که این مقام برای من هم مفهومی دارد یا نه.
دوایی دارم آخر من ز جالینوس پنهانی
که من این درد پهلو را نمیدانم نمیدانم
هوش مصنوعی: من درمانی دارم که از جالینوس پنهان است، اما نمیدانم این درد در پهلو چیست و از آن بیخبرم.
مرا دردی است و دارویی که جالینوس می گوید
که من این درد و دارو را نمیدانم نمیدانم
هوش مصنوعی: من دردی دارم و دارویی که حتی جالینوس هم از آن آگاهی ندارد.
برو ای شب ز پیش من مپیچان زلف و گیسو را
که جز آن جعد و گیسو را نمیدانم نمیدانم
هوش مصنوعی: ای شب، از پیش من برو و زلف و گیسوی محبوبم را در هم نپیچان! زیرا من چیزی جز آن زیبایی و پر پیچ و تاب را نمیشناسم و نمیتوانم بشناسم.
برو ای روز گلچهره که خورشیدت چه گلگون است
که من جز نور یاهو را نمیدانم نمیدانم
هوش مصنوعی: برو ای روز زیبا و دلانگیز، چرا که درخشش تو تا چه حد سرخ و دلپسند است. من جز نور یاهو، چیزی نمیشناسم و نمیدانم.
برو ای باغ با نقلت برو ای شیره با شیرت
که جز آن نقل و طزغو را نمیدانم نمیدانم
هوش مصنوعی: برو ای باغ، با میوه و شیرینیات، برو ای شیره، با شیرت؛ چون من به جز این میوه و شیرینی چیزی نمیشناسم.
اگر صد منجنیق آید ز برج آسمان بر من
بجز آن برج و بارو را نمیدانم نمیدانم
هوش مصنوعی: اگر حتی صد تا منجنیق هم از آسمان به سمتم بیافتد، تنها چیزی که برایم مهم است، همان قلعه و باروی محکم است که جلوی این حمله را میگیرد.
چه رومی چهرگان دارم چه ترکان نهان دارم
چه عیب است ار هلاوو را نمیدانم نمیدانم
هوش مصنوعی: من چه زیباییهایی از روم دارم و چه اسراری از ترکها در دل دارم. چه اشکالی دارد اگر نمیدانم هلاویها چیستند و هرگز به آنها نپرداختهام؟
هلاوو را بپرس آخر از آن ترکان حیران کن
کز آن حیرت هلا او را نمیدانم نمیدانم
هوش مصنوعی: بپرس از آن ترکان که حیرتزدهاند و در این حیرت، هلا را نمیشناسند و نمیدانند چیست.
دلم چون تیر می پرد کمان تن همیغرد
اگر آن دست و بازو را نمیدانم نمیدانم
هوش مصنوعی: دل من مانند تیر با شتاب و قوت پرتاب میشود و اگر این دست و بازو نبود که مرا نگه میدارد، نمیدانم چه میشود.
رها کن حرف هندو را ببین ترکان معنی را
من آن ترکم که هندو را نمیدانم نمیدانم
هوش مصنوعی: حرفهای هندو را فراموش کن و به معنای واقعی کلام ترکان توجه کن. من خودم از اصل و نسب هندوها بیخبر هستم و نمیدانم چه خبر است.
بیا ای شمس تبریزی مکن سنگین دلی با من
که با تو سنگ و لولو را نمیدانم نمیدانم
هوش مصنوعی: بیا ای شمس تبریزی، با من سنگینی نکن. من در آشتی با تو، چیزهایی مانند سنگ و لولو را نمیشناسم و نمیدانم.