برگردان به زبان ساده
آمدهام که سر نهم؛ عشق تو را به سر برم
ور تو بگوییم که نی؛ نی شکنم؛ شکر برم
من آمدهام که برای عشق تو جانم را فدا کنم، ولی اگر تو بگویی نه، همان که چیزی از تو بشنوم، حتا اگر جواب منفی باشد، برای من شیرین و لذت بخش است. (اشاره به نِی که دو معنی دارد ۱. پاسخ منفی ۲. نیشکر)
آمدهام چو عقل و جان از همه دیدهها نهان
تا سوی جان و دیدگان مشعلهٔ نظر برم
من آمدم مانند عقلی که در جان پنهان است، اما مانند کسی خواهم رفت که تمام وجودش سوخته و آشکارا ببینند که بخاطر خداوند حاضر بود بسوزد و سوختن او را هم نظاره گر باشند
آمدهام که ره زنم؛ بر سر گنج شَه زنم
آمدهام که زر برم؛ زر نبرم خبر برم
من مانند راه زن آمدم اما میخواهم اینبار به گنج پادشاه (خداوند) دستبرد بزنم، آمدم که بی نصیب بر نگردم و اگر هم بی نصیب ماندم از بزرگی خداوند برای همگان خبر ببرم
گر شکند دل مرا، جان بدهم به دل شکن
گر ز سرم کُلَه برد؛ من ز میان کمر برم
اگر دل من بشکند، جانم را فدای کسی میکنم که دل را میشکند. اگر کلاه از سر من بردارد، من کمر از لباس تن باز میکنم.
اوست نشسته در نظر؛ من به کجا نظر کنم؟
اوست گرفته شهر دل؛ من به کجا سفر برم؟
به کجا می توانم چشم بدوزم وقتی به هر سمت نگاه می کنم فقط او (خداوند) را می بینم، دل من تنها مکانی بود که به آنجا سفر می کردم (سیر و سفر عرفانی) با وجود خداوند پر شده و جایی دیگر برای سفر کردن ندارم که بروم
آنک ز زخم تیر او کوه شکاف میکند
پیش گشاد تیر او وای اگر سپر برم
آن خداوندی که تیر عشق او حتی یک کوه را به دو نیم تبدیل می کند وای بر من اگر روزی بخواهم در مقابل تیر او سپر دفاعی بلند، ومقاومت کنم
گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود
تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم
گفتم تو(خداوند) حتی اگر خورشید را هم ببری کنار خودت در مقابل نور تو نمیتونه تحمل کنه و طاقتش تبدیل به تب کردن و مریض شدنش میشه و خداوند گفت : بله درست است اگر بخوام ببرم
آنک ز تاب روی او نور، صفا به دل کشد
و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم
خدایی که از تابش نور روی تو، دلم پر از صفا و عشق میشه و من آن کسی که از چشمه ی مهر و خوبی خداوند، آب میبرم برای جگرم میبرم(نوشیدن اب گوارا که بدن را سرحال می کند)
در هوس خیال او همچو خیال گشتهام
وز سر رشک نام او، نام رخ قمر برم
هوش مصنوعی: من به شدت در فکر و آرزوی او هستم و به قدری به او علاقهمندم که مانند خیال او در ذهنم جا گرفتهام. به خاطر حسادت به نام او، نام زیبای او را بر چهره ماه مینهم.
این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من
گفت بخور! نمیخوری؛ پیش کسی دگر برم
این شعر من جواب حضور آن دفعه است که خداوند در دلم آمده بود و مرا مست از وجود خودش کرد ، و خداوند در جواب میگه : اکنون که در دل تو هستم از حضور من مست شو و اگر نه بروم در دل کسی دیگر تا او را از حضور خود مست کنم