برگردان به زبان ساده
عمر که بیعشق رفت، هیچ حسابش مگیر
آب حیاتست عشق، در دل و جانش پذیر
عشق اصل زندگی و حیات حقیقی است. عمری که در آن عشق الهی نباشد، بیارزش و بیثمر است. عشق، همان آب حیات است که جان را زنده میکند.
هر که جز این عاشقان، ماهیِ بیآب دان
مرده و پژمرده است، گر چه بود او وزیر
مقام و موقعیت دنیوی بدون عشق، بیمعناست. حتی اگر کسی وزیر (مقام دنیوی بالا)باشد، اما عشق الهی در وجودش نباشد، چون ماهیای است در بیرون از آب؛ مرده و بیجان. این تأکید عرفانی بر فقر و بیچیزی ظاهریِ عاشقان و غنای باطنیشان است.
عشق چو بگشاد رخت، سبز شود هر درخت
برگ جوان بر دمد، هر نفس از شاخ پیر
عشق چون بر دل نشیند، حتی جانهای پژمرده و پیر نیز جوان میشوند.
هر که شود صید عشق، کی شود او صید مرگ؟
چون سپرش مه بود، کی رسدش زخم تیر؟
کسی که در عشق واقعی غرق شده است، چگونه میتواند به مرگ گرفتار شود؟ عشق الهی او را از مرگ و فنا دور میکند. / وقتی کسی در عشق و نور الهی قرار دارد، مانند این است که یک سپر از مه از او محافظت میکند و چگونه میتواند به زخم و آسیب برسد؟
سر ز خدا تافتی، هیچ رهی یافتی؟
جانب ره بازگرد، یاوه مرو خیر خیر
به جای رفتن به سمت خداشناسی راه دیگری را پیش گرفتی، اما هیچ راهی نیافتی. بهتر است به سوی راه رسیدن به خدا، برگردی و از گفتار بیهوده و بیفایده دوری کنی.
تنگ شکر خر بلاش، ور نخری سرکه باش
عاشق این میر شو، ور نشوی رو بمیر
بلای معشوق را به بار شکر خریداری کن ( زیرا راه رسیدن به معشوق بسیار سخت است و باید آن را مانند شکر شیرین و دلپذیر بدانی) چرا که اگر اینطور نکنی باید ترشی (سختی) را تحمل کنی . یا باید عاشق خداوند شوی یا در غیر اینصورت راهی جز مرگ نداری
جملهٔ جانهای پاک، گشته اسیران خاک
عشق فروریخت زر، تا برهاند اسیر
جان های پاک، اسیر این جهان خاکی شده اند (با تعلق یافتن روح به جسم) - عشق مانند کسی که برده ها را می خرد و آزاد می کند، اسیران عالم خاک را آزاد می کند
ای که به زنبیل تو، هیچ کسی نان نریخت
در بن زنبیل خود، هم بطلب ای فقیر
اگر کسی نانی در زنبیلت نینداخت، به دیگران گلایه نکن؛ در ژرفای درونت جستوجو کن. معشوق درون توست، نه بیرون. این فقر، فقر ظاهریست، اما گنج در دل خود تو نهفتهست.
چست شو و مرد باش، حق دهدت صد قماش
خاک سیه گشت زر، خون سیه گشت شیر
اگر همت کنی و در طلب حقیقی مردانه پیشروی، خداوند هزاران راه برای رساندنت به نور دارد. همانگونه که خاک را زر و خون را شیر میکند، دل تیرهات را نیز میتواند روشن سازد.
مفخر تبریزیان، شمس حق و دین بیا
تا برهد پای دل، ز آب و گل همچو قیر
ای شمس، افتخار مردم تبریز و تجلی حقیقت و دین، بیا تا دل، از قید جسم و دنیا که مانند قیر چسبنده است، رها شود