برگردان به زبان ساده
مدتی این مثنوی تأخیر شد
مهلتی بایست تا خون شیر شد
مدتی این مثنوی به تاخیر افتاد، فرصتی لازم بود که خون به شیر بدل شود
تا نزاید بخت تو فرزند نو
خون نگردد شیرِ شیرین، خوش شنو
خوب گوش کن، تا بخت تو فرزند جدیدی به دنیا نیاورد، خون به شیر بدل نمیشود
چون ضیاءالحق حسامالدین عنان
باز گردانید ز اوج آسمان
چون ضیاء الحق حسام الدین چلپی از اوج آسمان عنان بازگردانید
چون به معراج حقایق رفته بود
بیبهارش غنچهها ناکَفته بود
چون به معراج حقایق الهی رفته بود، بی بهار وجود او غنچه ها ناشکفته مانده بود
چون ز دریا سوی ساحل بازگشت
چنگ شعر مثنوی باساز گشت
چون از دریا به ساحل برگشت، چنگ شعر مثنوی سامان گرفت (کوک شد)
مثنوی که صیقل ارواح بود
بازگشتش روز استفتاح بود
مثنوی که ارواح را جلا میداد، روز پانزدهم رجب دوباره آغاز شد
مطلع تاریخ این سودا و سود
سال اندر ششصد و شصت و دو بود
آغاز تاریخ این کار و بار در سال ششصد و شصت و دو اتفاق افتاد
بلبلی زینجا برفت و بازگشت
بهر صید این معانی باز گشت
بلبلی که از اینجا رفته بود، بازگشت و برای شکار معانی مثنوی به باز شکاری ماننده شد
ساعد شَه مسکن این باز باد
تا ابد بر خلق این در باز باد
بازوی پادشاه قرارگاه این باز باد، این درگاه تا جاودان بروی مردم گشوده باد
آفت این در هوا و شهوت است
ورنه اینجا شربت اندر شربت است
آفت این درگاه هوای نفس و میل به شهوت است، و الا اینجا پیاپی شربت خوشی می نوشند
این دهان بربند تا بینی عیان
چشمبند آن جهان حلق و دهان
این دهان نفسانی را ببند تا آشکارا ببینی که حلق و دهان مانع دیدار آن جهان است
ای دهان تو خود دهانهٔ دوزخی
وی جهان تو بر مثال برزخی
ای دهان تو دروازه یی از دوزخی، و ای دنیا تو هم همانند برزخی
نور باقی پهلوی دنیای دون
شیر صافی پهلوی جوهای خون
نور جاویدان در کنار دنیای پست و شیر صاف در کنار جویهای خون است
چون درو گامی زنی بی احتیاط
شیر تو خون میشود از اختلاط
اگر در آنجا بی احتیاط گام برداری، شیر تو با خون به هم می آمیزد
یک قدم زد آدم اندر ذوق نفس
شد فراق صدر جنّت طوق نفس
آدم یک قدم در راه خوشی نفس برداشت، جدایی از صدر جنت بنامش ثبت شد، طوق جدایی بر گردنش آویخته شد
همچو دیو از وی فرشته میگریخت
بهر نانی چند آب چشم ریخت
فرشته همانگونه که شیطان گریزد، از وی گریزان شد، برای لقمه ای نان مدتها اشک ریخت
گرچه یک مو بُد گنه کو جسته بود
لیک آن مو در دو دیده رسته بود
هرچند گناهی که مرتکب شده بود، تار مویی بود ولی آن مو در دو چشم او رسته بود
بود آدم دیدهٔ نور قدیم
موی در دیده بود کوه عظیم
آدم، در حکم چشم ذات قدیم باری تعالی بود، موی در چشم، کوهی عظیم است
گر در آن آدم بکردی مشورت
در پشیمانی نگفتی معذرت
اگر آدم در انجام آن کار مشورت میکرد، پشیمان نمیشد و به عذرخواهی بر نمیخواست
زانک با عقلی چو عقلی جفت شد
مانع بد فعلی و بد گفت شد
اگر عقلی با عقل دیگر یار شود، از کردار و گفتار بد جلوگیری میکند
نفس با نفس دگر چون یار شد
عقل جزوی عاطل و بیکار شد
اما اگر نفسی با نفسی دیگر یار شود، عقل فردی عاطل و باطل میگردد
چون ز تنهایی تو نومیدی شوی
زیر سایهٔ یار خورشیدی شوی
اگر از تنهایی نومیدی بر تو چیره شود، زیر سایه دوست به خورشیدی بدل میگردی
رو بجو یار خدایی را تو زود
چون چنان کردی خدا یار تو بود
برو، بی درنگ دوست الهی جستجو کن، اگر چنین کاری بکنی، خدا یار تو میشود
آنک در خلوت نظر بر دوختهست
آخر آن را هم ز یار آموختهست
آنکس که در خلوت نشسته و چشم بر اغیار بسته است، او نیز این کار را از دوست فرا گرفته است
خلوت از اغیار باید نه ز یار
پوستین بهر دی آمد نه بهار
از بیگانگان باید خلوت گزید نه از یار، پوستین برای زمستان است نه برای بهار
عقل با عقل دگر دوتا شود
نور افزون گشت و ره پیدا شود
اگر عقلی با عقل دیگر جفت شود، نور بیشتر میشود و راه آشکارتر میگردد
نفس با نفس دگر خندان شود
ظلمت افزون گشت و ره پنهان شود
اما اگر نفسی از دیدار نفس دیگر شادمان شود، تاریکی بیشتر میگردد و راه گم میشود
یار چشم تست ای مرد شکار
از خس و خاشاک او را پاک دار
ای مرد شکارچی! دوست همانند چشم توست، آن را از خس و خاشاک پاکیزه دار
هین به جاروبِ زبان گردی مکن
چشم را از خس رهآوردی مکن
آگاه باش! با جاروی زبان خود گرد و غبار مکن، برای چشم از خس و خاشاک ارمغان فراهم میاور
چون که مؤمن آینهٔ مؤمن بود
روی او ز آلودگی ایمن بود
چون مؤمن برای مؤمن آینه است، روی او از آلودگی در امان است
یار آیینهست جان را در حزن
در رخ آیینه ای جان دم مزن
دوست در روزهای اندوه، آینه جان است، ای عزیز! بر روی آینه نباید دمید
تا نپوشد روی خود را در دمت
دم فرو خوردن بباید هر دمت
تا به سبب دم تو روی خود را از تو نهان نکند، تو هر لحظه باید نفَس خود را حبس کنی
کم ز خاکی چونک خاکی یار یافت
از بهاری صد هزار انوار یافت
مگر کمتر از خاکی؟ چون خاک یاری مساعد یافت، با فرا رسیدن بهار صد هزار گل و غنچه رویانید
آن درختی کو شود با یار جفت
از هوای خوش ز سر تا پا شکفت
هوش مصنوعی: آن درختی که با معشوقش همراه میشود، به خاطر هوای دلپذیر از ریشه تا نوک شاخههایش به شکوفه درمیآید.
در خزان چون دید او یار خلاف
در کشید او رو و سر زیر لحاف
هوش مصنوعی: در فصل پاییز، وقتی او محبوبش را دید که برخلاف انتظارش رفتار میکند، به حالت پرهیزکاری از او روی برگرداند و سرش را زیر لحاف برد.
گفت یار بد بلا آشفتن است
چونک او آمد طریقم خفتن است
هوش مصنوعی: دوست گفت که بلای نابسامانی است، زیرا وقتی او آمد، راه من به خواب و آرامش رسید.
پس بخسپم باشم از اصحاب کهف
به ز دقیانوس آن محبوس لهف
هوش مصنوعی: من بیشتر دوست دارم که در خواب بمانم مثل اصحاب کهف تا اینکه در دنیای واقعی و تحت سلطه ی دقیانوس زندگی کنم.
یقظهشان مصروف دقیانوس بود
خوابشان سرمایهٔ ناموس بود
هوش مصنوعی: خواب آنها به ماجرای دقیانوس مربوط میشد و خوابشان به گونهای بود که به آنچه مربوط به شرف و آبرو است، ارزش میداد.
خواب بیداریست چون با دانشاست
وای بیداری که با نادان نشست
هوش مصنوعی: خواب در حقیقت بیداری است اگر با دانش همراه باشد، اما بیداری واقعی نیست اگر در کنار نادانان باشی.
چونک زاغان خیمه بر بهمن زدند
بلبلان پنهان شدند و تن زدند
هوش مصنوعی: زمانی که زاغها در بهمن لانه کردند، بلبلها پنهان شدند و خود را کنار کشیدند.
زانک بیگلزار بلبل خامش است
غیبت خورشید بیداریکش است
هوش مصنوعی: چون در غیاب گل، بلبل نمیخواند و در غیاب خورشید، بیداری سختی میکشد.
آفتابا ترک این گلشن کنی
تا که تحتالارض را روشن کنی
هوش مصنوعی: ای خورشید، اگر این باغ را ترک کنی، زیر زمین را روشن خواهی کرد.
آفتاب معرفت را نقل نیست
مشرق او غیر جان و عقل نیست
هوش مصنوعی: نور و دانش حقیقتی است که جایی جز در جان و عقل انسان نمیتواند تابیدن بگیرد.
خاصه خورشید ِکمالی کان سریست
روز و شب کردار او روشنگریست
هوش مصنوعی: خاصه خورشید کمال، که هر لحظه روشناییاش را به افراز درمیآورد، نشانهای است از کارها و کردارهای او که همیشه به روشنی و روشنگری کمک میکند.
مطلع شمس آی گر اسکندری
بعد از آن هرجا روی نیکو فری
هوش مصنوعی: اگر شمس درخشان بروز کند، ای اسکندر، بعد از آن هر کجا که بروی، زیبایی و نیکی در دنبالت خواهد بود.
بعد از آن هرجا روی مشرق شود
شرقها بر مغربت عاشق شود
هوش مصنوعی: بعد از آن هر جایی که بروی، وقتی به سمت شرق میروید، شرقها به سمت مغرب شما عشق میورزند.
حس خفاشت سوی مغرب دوان
حس درپاشت سوی مشرق روان
هوش مصنوعی: حس خفاش به سمت مغرب پرواز میکند و حس پرنده به سمت مشرق حرکت میکند.
راه حس راه خرانست ای سوار
ای خران را تو مزاحم، شرم دار
هوش مصنوعی: راه احساس و درک عمیق، مانند راهی است که خران در آن قدم میزنند. ای سوار، از این مسیر دوری کن، زیرا حضور تو برای این خران مزاحمت است و شرمنده باید شوی.
پنج حسی هست جز این پنج حس
آن چو زر سرخ و این حسها چو مس
هوش مصنوعی: پنج حس وجود دارد و به جز این پنج حس، حس دیگری وجود دارد که مانند طلاست، در حالی که این حسها شبیه مس هستند.
اندر آن بازار کهاهل محشرند
حس مس را چون حس زر کی خرند؟
هوش مصنوعی: در آن بازاری که مردم قیامت هستند، آیا میتوانند حس مس (فلز بیارزش) را مانند حس طلا (فلز باارزش) بفهمند؟
حس ابدان قوُت ظلمت میخورد
حس جان از آفتابی میچرد
هوش مصنوعی: حس جسمی ما از تاریکی تغذیه میکند، اما حس روحی ما از نور و روشنی بهره میگیرد.
ای ببرده رخت حسها سوی غیب
دست چون موسی برون آور ز جیب
هوش مصنوعی: ای کسی که با زیباییات احساسات را از دیگران میگیری، مانند موسی که دستش را از جیبش بیرون آورد، تو نیز از دنیای پنهان و نامرئی چیزی را آشکار کن.
ای صفاتت آفتاب معرفت
و آفتاب چرخ بند یک صفت
هوش مصنوعی: ویژگیهای تو مانند آفتاب، روشنی بخش و مشخص کنندهی حقیقتاند و تنها با یک خاصیت، تمام اطراف را روشن میکنند.
گاه خورشیدی و گه دریا شوی
گاه کوه قاف و گه عنقا شوی
هوش مصنوعی: گاهی مانند خورشید درخشان و گاهی مانند دریا گسترده میشوی، گاهی به عظمت کوه قاف تبدیل میشوی و گاهی همچون پرندهای افسانهای به نام عنقا میگردی.
تو نه این باشی نه آن در ذات خویش
ای فزون از وهمها وز بیش بیش
هوش مصنوعی: تو نه میتوانی این گونه و نه آن گونه خواهی بود، در واقع وجود واقعی تو فراتر از تصورات و خیالات است.
روح با علمست و با عقلست یار
روح را با تازی و ترکی چه کار؟
هوش مصنوعی: روح انسان به علم و عقل وابسته است و ارتباطی به زبانهای تازی و ترکی ندارد. این جمله به اهمیت علم و عقل در روح انسان اشاره دارد و نشان میدهد که زبانها در این بُعد اهمیت کمتری دارند.
از تو ای بینقش با چندین صور
هم مشبه هم موحد خیرهسر
هوش مصنوعی: ای کسی که بدون نشانه و صورت هستی، با وجود اینکه هزاران شکل و شمایل وجود دارند، اما تو همواره یکه و یکتایی.
گه مشبه را موحد میکند
گه موحد را صور ره میزند
هوش مصنوعی: خداوند گاهی فردی را که شبیه دیگران است به یگانگی میکشاند و گاهی دیگر فردی که به یگانگی ایمان دارد را به تصورات و اشکال مختلف مشغول میسازد.
گه ترا گوید ز مستی بوالحسن
یا صغیر السن یا رطب البدن
هوش مصنوعی: گاهی کسی از روی ترس یا در شرایطی خاص به شما میگوید بوالحسن، یا جوان، یا شخصی با بدن نرم و لطیف.
گاه نقش خویش ویران میکند
آن پی تنزیه جانان میکند
هوش مصنوعی: گاهی اوقات، انسان به سبب خودخواهی و غرور، تصویر و هویت خود را تخریب میکند، در حالی که حقیقت و پاکی وجود معشوق را تجلی میدهد.
چشم حس را هست مذهب اعتزال
دیدهٔ عقلست سنی در وصال
هوش مصنوعی: چشم حس از مذهب اعتزال پیروی میکند، اما دیدهٔ عقل در ارتباط و نزدیکی با حقایق واقعی است.
سخرهٔ حساند اهل اعتزال
خویش را سنی نمایند از ضلال
هوش مصنوعی: افرادی که از دنیای مادی دوری میکنند، به راحتی به مسخره کردن دیگران میپردازند و خود را در مسیر درست میپندارند، در حالی که در حقیقت از حقیقت دور شدهاند.
هر که بیرون شد ز حس سنی ویاست
اهل بینش چشم عقل خوشپیاست
هوش مصنوعی: هر کسی که از حالت حس و تجارب دنیوی فراتر برود، به حقیقت و بینش عمیقتری دست مییابد و درک درستی از واقعیتها پیدا میکند.
گر بدیدی حس حیوان شاه را
پس بدیدی گاو و خر الله را
هوش مصنوعی: اگر شاه حیوانات را میدیدی، دیگر به جز گاو و خر، چیز دیگری از معجزات خدا نمیدیدی.
گر نبودی حس دیگر مر ترا
جز حس حیوان ز بیرون هوا
هوش مصنوعی: اگر حس دیگری در تو وجود نداشت، تنها حس حیوانیات از بیرون بر تو تأثیر میگذاشت.
پس بنیآدم مکرم کی بدی؟
کی به حس مشترک محرم شدی؟
هوش مصنوعی: آیا انسانها در جایگاه والایی نیستند؟ از چه زمانی به احساسات و ادراکات مشترک یکدیگر دسترسی پیدا کردهاند؟
نامصور یا مصور گفتنت
باطل آمد بی ز صورت رَستنت
هوش مصنوعی: گفتن نامحسوس یا محصور تو بیفایده است، چون بدون شکل و صورت، رها شدنت ممکن نیست.
نامصور یا مصور پیش اوست
کو همه مغزست و بیرون شد ز پوست
هوش مصنوعی: او گذاشته است نامصور یا مصور را در پیش خود، زیرا او همهچیز را در عمق خود دارد و از ظاهر و پوسته خارج شده است.
گر تو کوری، نیست بر اعمی حرج
ورنه رو کالصبر مفتاح الفرج
هوش مصنوعی: اگر تو بینا نیستی، بر نابینایان آسیبی نیست، زیرا صبر کلید گشایش است.
پردههای دیده را داروی صبر
هم بسوزد هم بسازد شرح صدر
هوش مصنوعی: داروی صبر میتواند هم دردی را که از نگریستن به چیزها و وقایع مختلف داریم تسکین دهد و هم باعث گشایش و روشنفکری ما شود.
آینهٔ دل چون شود صافی و پاک
نقشها بینی برون از آب و خاک
هوش مصنوعی: وقتی دل مانند آینهای صاف و بیآلایش شود، میتوانی تصاویری را که فراتر از دنیای مادی هستند ببینی.
هم ببینی نقش و هم نقاش را
فرش دولت را و هم فراش را
هوش مصنوعی: در اینجا به شما پیشنهاد میشود که هم زیبایی و نقوش فرش را ببینید و هم کسی که آن را طراحی کرده است. همچنین، توجه کنید که افرادی که در خدمت به این فرش مشغول به کار هستند نیز وجود دارند.
چون خلیل آمد خیال یار من
صورتش بت، معنی او بتشکن
هوش مصنوعی: وقتی خلیل به سراغ من آمد، تصویر محبوبم را به شکل بت میبینم و معنای او، کسی است که بتها را میشکند.
شکر یزدان را که چون او شد پدید
در خیالش جان خیال خود بدید
هوش مصنوعی: سپاسگزار خداوند هستم که او را آفرید و در ذهن خود جان خیال خود را مشاهده کرد.
خاک درگاهت دلم را میفریفت
خاک بر وی کو ز خاکت میشکیفت
هوش مصنوعی: خاک پای تو، دلم را مجذوب خود کرده است. خاکی که از آن برمیخیزم و زندگیام را شکل میدهد.
گفتم ار خوبم پذیرم این ازو
ورنه خود خندید بر من زشترو
هوش مصنوعی: گفتم اگر تو مرا خوب و پسندیده میدانی، این را قبول میکنم؛ وگرنه خودت میدانی که چگونه بر من خندیدی و به زیباییام نریختی.
چاره آن باشد که خود را بنگرم
ورنه او خندد مرا من کی خرم
هوش مصنوعی: برای حل مشکل باید به درون خود نگاه کنم، در غیر این صورت او به من لبخند میزند و من هرگز خوشحال نخواهم بود.
او جمیلست و محب للجمال
کی جوان نو گزیند پیر زال
هوش مصنوعی: او زیباست و عاشق زیبایی است، زیرا جوانی نمیتواند یک پیر زال را انتخاب کند.
خوب خوبی را کند جذب این بدان
طیبات و طیبین بر وی بخوان
هوش مصنوعی: خوبیهای خوب، به خود جذب میکنند و افرادی پاک و پاکیزه، بر او نیکو میخوانند.
در جهان هر چیز چیزی جذب کرد
گرم گرمی را کشید و سرد سرد
هوش مصنوعی: در جهان هر چیزی تمایل دارد به سمت همزاد خود برود؛ اشیای گرم به یکدیگر جذب میشوند و اشیای سرد نیز همینطور.
قسم باطل باطلان را میکشند
باقیان از باقیان هم سرخوشند
هوش مصنوعی: قسمهای دروغ و باطل، افرادی را از میان کسانی که حقیقت را دنبال میکنند، از میدان به در میکنند. اما کسانی که در مسیر سرشتی درست و واقعی هستند، از وجود همنوعان خود خوشنود و شاداب هستند.
ناریان مر ناریان را جاذباند
نوریان مر نوریان را طالباند
هوش مصنوعی: آتشنشانها همدیگر را جذب میکنند و کسانی که نورانیاند، همدیگر را میطلبند.
چشم چون بستی ترا جان کندنیست
چشم را از نور روزن صبر نیست
هوش مصنوعی: وقتی که چشمانت را ببندی، زندگی به سختی و درد دچار میشود. زیرا چشمانت نمیتوانند دیگر نوری را ببینند و صبر در این حالت وجود ندارد.
چشم چون بستی تو را تاسه گرفت
نور چشم از نور روزن کی شکفت؟
هوش مصنوعی: وقتی چشمانت را ببندی، در حقیقت خود را از دنیای بیرون و نور روز جدا میکنی. در این حالت، آیا چشم و دلت میتواند از آنچه درونت است، بهرهبرداری کند و زیبایی را احساس کند؟
تاسهٔ تو جذب نور چشم بود
تا بپیوندد به نور روز زود
هوش مصنوعی: تا زمانی که تو به جذب نور چشمانت ادامه میدهی، به زودی به نور روز ملحق خواهی شد.
چشم باز ار تاسه گیرد مر تو را
دانکه چشم دل ببستی، بر گشا
هوش مصنوعی: اگر چشمانت باز باشد و تو را به خوبی ببیند، بدان که دل تو بسته است؛ آن را باز کن.
آن تقاضای دو چشم دل شناس
کو همیجوید ضیای بیقیاس
هوش مصنوعی: چشمان آشنای دل به دنبال نوری بینهایت و خاص هستند.
چون فراق آن دو نور بیثبات
تاسه آوردت گشادی چشمهات
هوش مصنوعی: وقتی که دوری آن دو نور ناپایدار را احساس کردی، چشمانت به وسعتی بینظیر باز شد.
پس فراق آن دو نور پایدار
تاسه میآرد مر آن را پاس دار
هوش مصنوعی: پس از جدایی آن دو نور دائمی، برای حفظ آن، سه چیز را میآورد.
او چو میخواند مرا من بنگرم
لایق جذبم و یا بد پیکرم
هوش مصنوعی: وقتی او صدایم میزند، من به خودم نگاه میکنم تا ببینم آیا لیاقت جذب او را دارم یا اینکه دلیل ناپسندی در وجودم وجود دارد.
گر لطیفی زشت را در پی کند
تسخری باشد که او بر وی کند
هوش مصنوعی: اگر کسی به دنبال عیوب و زشتیهای دیگران باشد، در واقع خود را به تمسخر و تحقیر میکشاند.
کی ببینم روی خود را ای عجب؟
تا چه رنگم همچو روزم یا چو شب؟
هوش مصنوعی: کی بتوانم چهرهات را ببینم ای شگفت؟ آیا رنگ من مانند روز روشن است یا مانند شب تاریک؟
نقش جان خویش من جستم بسی
هیچ میننمود نقشم از کسی
هوش مصنوعی: من به دنبال پیدا کردن هویت حقیقی خودم بودم، اما هیچ نشانی از آن در کسی نمیدیدم.
گفتم آخر آینه از بهر چیست
تا بداند هر کسی کو چیست و کیست
هوش مصنوعی: گفتم آینه برای چه استفاده میشود تا هرکس بداند که کیست و چه کسی است.
آینهٔ آهن برای پوستهاست
آینهٔ سیمای جان سنگیبهاست
هوش مصنوعی: آینهای از آهن فقط برای نشان دادن ظاهر و پوست انسانهاست، در حالی که آینهای که عمق جان و روح را بازتاب میدهد، به ارزش سنگین و باارزشی تشبیه شده است.
آینهٔ جان نیست الا روی یار
روی آن یاری که باشد زان دیار
هوش مصنوعی: آینهٔ جان، هیچ چیز جز چهرهٔ محبوب نیست و آن چهرهٔ محبوب باید از دیاری باشد که او متعلق به آن است.
گفتم ای دل آینهٔ کلی بجو
رو به دریا، کار بر ناید بهجو
هوش مصنوعی: به دل خود گفتم که تمام وجودت را به چالش بکش و به عمق دریا برو، اما متوجه باش که در این جستجو به نتیجه نخواهی رسید.
زین طلب بنده به کوی تو رسید
درد مریم را به خرمابن کشید
از طلب و نیاز است که بنده به کوی تو رسید، و درد بود که مریم را به ثمره و شیرینی خرمابن کشید.
دیدهٔ تو چون دلم را دیده شد
شد دل نادیده غرق دیده شد
هوش مصنوعی: چشم تو که به دل من نگاهی انداخت، دل نادیدهام کاملاً غرق در زیبایی تو شد.
آینهٔ کلی ترا دیدم ابد
دیدم اندر چشم تو من نقش خود
هوش مصنوعی: در چشم تو، خود را به وضوح دیدم و فهمیدم که همیشه و ابدی وجود دارم.
گفتم آخر خویش را من یافتم
در دو چشمش راه روشن یافتم
هوش مصنوعی: گفتم که سرانجام خودم را در او پیدا کردم و در دو چشمش مسیر روشنی را دیدم.
گفت وهمم کان خیال تست هان
ذات خود را از خیال خود بدان
هوش مصنوعی: گفتن اینکه آنچه در ذهنت میگذرد تنها یک تصور است، بنابراین به ماهیت واقعی خود از دیدگاه این تصورات توجه کن.
نقش من از چشم تو آواز داد
که منم تو تو منی در اتحاد
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که وجود من از نگاه تو خبر میدهد و به نوعی ما در هم آمیختهایم؛ تو منی و من تو هستم، و این ارتباط نزدیک میان ما نشاندهنده اتحاد عمیقمان است.
کاندرین چشم منیر بی زوال
از حقایق راه کی یابد خیال؟
هوش مصنوعی: در چشمان درخشان و جاودانهام، خیال چگونه میتواند به حقایق دست پیدا کند؟
در دو چشم غیر من تو نقش خود
گر ببینی آن خیالی دان و رد
هوش مصنوعی: اگر در چشمان دیگران، صورت خود را ببینی، بدان که آن تنها یک خیال است و هیچ واقعیتی ندارد.
زانک سرمهٔ نیستی در میکشد
باده از تصویر شیطان میچشد
هوش مصنوعی: چون سرمه وجود ندارد، بادهای که از تصویر شیطان مینوشد، میتواند باعث بیخبری و غفلت شود.
چشمشان خانهٔ خیالست و عدم
نیستها را هست بیند لاجرم
هوش مصنوعی: چشمهای آنها دنیای خیال را میبیند و نمیتواند چیزهای ناموجود را وجودی واقعی بداند، بنابراین ناگزیر به این درک میرسد.
چشم من چون سرمه دید از ذوالجلال
خانهٔ هستیست نه خانهٔ خیال
هوش مصنوعی: چشم من با دقت و روشنبینی خود، به واکاوی دنیای واقعی میپردازد و درمییابد که خانهٔ وجود، حقیقتی است از خداوند متعال، نه صرفاً تصوری یا خیال در ذهن.
تا یکی مو باشد از تو پیش چشم
در خیالت گوهری باشد چو یشم
هوش مصنوعی: اگر یک تار مویی از تو در برابر چشمم باشد، در خیال من مانند جواهری با ارزش و زیباست، مانند یشم.
یشم را آنگه شناسی از گهر
کز خیال خود کنی کلی عبر
هوش مصنوعی: یعنی تو زمانی میتوانی عیار و ارزش سنگ یشم را بشناسی که از ذهنیت و تصورت فراتر بروی و به حقیقت و واقعیت آن توجه کنی.
یک حکایت بشنو ای گوهرشناس
تا بدانی تو عیان را از قیاس
هوش مصنوعی: یک داستان بگو گوش کن تا بفهمی چه اشیاء واقعی هستند و چه چیزهایی تنها به ظاهر شباهت دارند.