برگردان به زبان ساده
چشم آدم بر بلیسی کو شقیست
از حقارت وز زیافت بنگریست
حضرت آدم حقارت و فرومایگی ابلیس رو دید
خویشبینی کرد و آمد خودگزین
خنده زد بر کار ابلیس لعین
در اون لحظه با خودبینی و از دید «من برترم» به ابلیس نگاه میکرد.( حال آنکه این دید در اصل دید ابلیسی هست که حضرت میفرمایند: که «انا خیری» دم شیطانی است.)
بانگ بر زد غیرت حق کای صفی
تو نمیدانی ز اسرار خفی
همان لحظه خداوند به آدم ایراد گرفت که: ای کسی که صافی شدی و روی خودت کار کردی و به صفات من زنده شدی، تو از اسرار پنهان چیزی نمیدانی
پوستین را بازگونه گر کند
کوه را از بیخ و از بن برکند
اون چیزهایی که در ذهنت بعنوان خوب و بد میشناسی، بعنوان خیر و شر میشناسی و اون دانسته های ذهنی تو مثل کوه سفت و سخته و بشدت باور داری، در یک لحظه میتونه زیر و زبر بشه( پس با این عقاید متزلزل نمیخواد کسی رو قضاوت کنی)
پردهٔ صد آدم آن دم بر درد
صد بلیس نو مسلمان آورد
صد (نماد کثرت) تا مثل حضرت آدم در یک لحظه میتونن به گمراهی سقوط کنند و صد تا ابلیس تسلیم حضرت حق بشن.
گفت آدم توبه کردم زین نظر
این چنین گستاخ نندیشم دگر
حضرت آدم متوجه شد که با این نوع دیدن داره به خودش صدمه میزنه و از این نوع اندیشه و قضاوت که دستمایه ش خود برتر بینی بود، توبه کرد
یا غیاث المستغیثین اهدنا
لا افتخار بالعلوم و الغنی
رو به خدا میگه: ای فریادرس ما را هدایت کن( همه تیره من همه انسانها را) ما را هدایت کن که به داشتهها و دانستههای خودمون افتخار نکنیم و اگر عقلی و علمی و ثروتی به دست آوردیم از پشت عینک اونها به دیگران از دید «من برترم» ننگریم.
لا تزغ قلبا هدیت بالکرم
واصرف السؤ الذی خط القلم
قلبی را که با کرم و بخششت هدایت یکبار کردی بار دیگر تنگ و تیره مگردان و از این دل در برابر قضا و قدر محافظت کن.6060
بگذران از جان ما سؤ القضا
وامبر ما را ز اخوان صفا
تقدیرهای بد را از ما دور کن و از اهل صفا (کسانیکه روی خودشان کار میکنند و صافی دل شدهاند) خودت را دریغ نکن
تلختر از فرقت تو هیچ نیست
بی پناهت غیر پیچاپیچ نیست
هیچ چیزی در این دنیا تلخ تر از این نیست که تو خودت را دریغ کنی و وقتی پناه تو نباشه تمام امور شبیه یک هزارتوی درد و رنجه حتی اگه به ظاهر خوشایند باشه
رخت ما هم رخت ما را راهزن
جسم ما مر جان ما را جامه کن
(وقتی حضور تو نباشه) هر چه که داریم راه ما رو میزنه و حتی جسم ما روی جان مارو میپوشونه.(حجاب جان ما میشه)
دست ما چون پای ما را میخورد
بی امان تو کسی جان چون برد
(وقتی تو نباشی)ما با انتخابهای غلط خودمون به خودمون آسیب میزنیم. اگر تو پناه ما نباشی نمیتونیم جان سالم به در ببریم
ور برد جان زین خطرهای عظیم
برده باشد مایهٔ ادبار و بیم
اگر هم جان سالم به در ببریم و مثلا نود سال عمر کنیم چه عمری میکنیم؟نود سال درد و رنج انباشته که نشد جان سالم به در بردن
زانک جان چون واصل جانان نبود
تا ابد با خویش کورست و کبود
جانی که به تو وصل نباشه و از صفات تو صافی نشده باشه، تا ابد در کور و کبوده( از شدت کوری دایما خودش رو به در و دیوار میکوبه و درد میکشه و کبود میشه)
چون تو ندهی راه جان خود برده گیر
جان که بی تو زنده باشد مرده گیر
اگر تو راه را نشان ندی، جان بردن و زنده بودن بیمعنی میشه.
گر تو طعنه میزنی بر بندگان
مر ترا آن میرسد ای کامران
طعنه زدن و قضاوت کردن دیگران به تو رواست و به ما ناروا.
ور تو ماه و مهر را گویی جفا
ور تو قد سرو را گویی دوتا
تو میتونی دیگران رو به دیده کوچکی ببینی (ما نمیتونیم)
ور تو چرخ و عرش را خوانی حقیر
ور تو کان و بحر را گویی فقیر
تو میتونی به نسبت بزرگی خودت هر چیزی رو به دیده کوچکی ببینی
آن به نسبت با کمال تو رواست
ملک اکمال فناها مر تراست
هر چیزی در برابر کمال تو ناقصه و کامل کردنش هم فقط از تو برمیاد
که تو پاکی از خطر وز نیستی
نیستان را موجد و مغنیستی
چرا که به تو آسیبی نمیرسه و درمان هر آسیبی و تو نیست نمیشی و درمان هر نیست هستی(نیستها بوجود میآورد و استغنا میبخشد)
آنک رویانید داند سوختن
زانک چون بدرید داند دوختن
آن که بوجود میاره بلده نیست کنه و آنکه میپراکنه بلده جمع کنه(فقط خدا میتونه کسی رو که خودش رو با ذهن یکی گرفته دوباره جمع کنه در وحدت)
میبسوزد هر خزان مر باغ را
باز رویاند گل صباغ را
باغ رو در پاییز (انسان رو در ذهن) خشک میکنه. و دوباره باغ رو با گلهای رنگارنگ (انسان رو در حضور) زنده میکنه.
کای بسوزیده برون آ تازه شو
بار دیگر خوب و خوبآوازه شو
که ای خشک و سوزان شده در ذهن (خطاب به انسان) که هر لحظه داری با افکارت خودت را میسوزانی و خشک میکنی تورا من مثل یک دانه در ذهن کاشتم حالا بیا بیرون وقت روییدن و شهرت یافتنه تو در تمام کائنات مشهور هستی. بیا بیرون ، رشد کن و از حالت فکر پشت فکر بیرون بیا
چشم نرگس کور شد بازش بساخت
حلق نی ببرید و بازش خود نواخت
عادت کردی با این چشم ذهنی دنیا رو ببینی و به خوب و بد قضاوت کنی هر لحظه این حالت نهایی تو نیست. خالی شو تا من تو را بنوازم.
ما چو مصنوعیم و صانع نیستیم
جز زبون و جز که قانع نیستیم
ما انسانها در ذهن قدرت خلق کردن داریم اگر از ذهن بعنوان ابزار استفاده کنیم اما متاسفانه خودمون رو با ذهن اشتباه گرفتیم و به همین دید کوته بین قناعت کردیم.تا زمانیکه در چنین حالتی هستیم حقیر خواهیم بود.
ما همه نفسی و نفسی میزنیم
گر نخواهی ما همه آهرمنیم
از این حقیر شدنه که ما منم منم میکنیم و به داشتهها و دانستههای ذهنی خودمون افتخار میکنیم و در یک مسابقه من بهترم با دیگران شرکت داریم(ماشین من بهتره /خونه من بهتره/ دانش من بهتره /عرفان من بهتره و ....)و تا تو نخواهی در همین اهریمنی من باقی هستیم
زان ز آهرمن رهیدستیم ما
که خریدی جان ما را از عمی
از این حالت اگر ما رها شدیم(کسانی مثل مولانا) بخاطر اینکه خودمون بلد بودیم و دانش به دست آوردیم و عبادت کردیم و امثالهم نیست، بخاطر اینه که تو چشم ما را باز کردی و به ما دیده ای دادی سبب سوراخ کن تا حجب را بکنیم از بیخ و بن.
تو عصاکش هر کرا که زندگیست
بی عصا و بی عصاکش کور چیست
اگر یک کور نه عصا داشته باشه و نه عصا کش دقیقا چه حالتی داره؟ ما بی تو همون حالتیم، تو بیا و عصای ما رو بکش ما نمیبینیم چرا که در ذهن کور شدیم و خودمون رو کامل و عاقل میدانیم.
غیر تو هر چه خوشست و ناخوشست
آدمی سوزست و عین آتشست
کل وجه ما سوی الله باطل. به غیر از تو هرچه که با این حالت کوری میبینیم و خوب و بد مینامیم مثلا ازدواج رو خوب میدونیم و مرگ تن رو بد و امثالهم ، در اصل همه باطله چون ما کورین در نتیجه از همه اینها در نهایت درد گیرمون میاد.
هر که را آتش پناه و پشت شد
هم مجوسی گشت و هم زردشت شد
این سبک زندگی جز درد هیچ چیزی به ارمغان نمیاره
کل شیء ما خلا الله باطل
ان فضل الله غیم هاطل
بدون بودن در حالت حضور (بدون حضور خدا) هر چیزی باطله و بودن در این حالت چیزی نیست که بتونیم به دست بیاریم، بلکه به واسطه فضل و کرم اوست و ما فقط میتونیم روی خودمون کار کنیم تا از این صفات فعلی خودمون رو در معرض صفات الهی قرار بدیم. مثلا شاهد خشم و حرص و حسد در خودمان باشیم و سعی و تلاش غیر ذهنی در اطراف این پدیدهها کنیم برای رهایی اما فقط به فضل او امید ببندیم.