برگردان به زبان ساده
بود بقّالی و وی را طوطیی
خوشنوایی سبز و گویا طوطیی
بقالی بود که طوطی خوشرنگ و خوشصحبتی داشت.
بر دکان بودی نگهبان دکان
نکته گفتی با همه سوداگَران
هم نگهبانی دکان را میداد و هم با مشتریان و تاجران گپ و گفت میکرد
در خطاب آدمی ناطق بُدی
در نوای طوطیان حاذق بُدی
هم مانند انسان صحبت میکرد و مسلط بر بیان بود و هم مانند طوطیان، آواز خوشی داشت
خواجه روزی سوی خانه رفته بود
بر دکان طوطی نگهبانی نمود
یکی از روزها که خواجه به خانه رفته بود طوطی (طبق معمول) نگهبان دکان بود.
گربهای برجست ناگه بر دکان
بهر موشی طوطیک از بیم جان
ناگهان گربهای برای گرفتن موشی به داخل دکان جهید و طوطی از ترس
جَست از سوی دکان سویی گریخت
شیشههای روغنِ گُل را بریخت
از یکطرف دکان، به سرعت به سمت دیگر گریخت و شیشههای روغن گل را به زمین انداخت و شکست.
از سوی خانه بیامد خواجهاش
بر دکان بنشست فارغ خواجهوَش
خواجه از خانه بازگشت و بیخبر از همه جا در دکان نشست
دید پُر روغن دکان و جامه چرب
بر سرش زد، گشت طوطی کَل ز ضرب
دید که دکان پر از روغن شده و پرهای طوطی هم چرب است. (بهتصور اینکه شکستن شیشه تقصیر طوطی است) ضربهای بر سر طوطی زد که پرهای سر طوطی ریخت
روزکی چندی سخن کوتاه کرد
مردِ بقّال از ندامت آه کرد
چند روز لال شد و حرف نمیزد؛ و مرد بقال از پشیمانی آه و ناله میکرد.
ریش بر میکَند و میگفت ای دریغ
کافتابِ نعمتم شد زیر میغ
از شدت غصه ریش خود را میکند و میگفت: ای افسوس که بدبخت شدم.
دستِ من بشکسته بودی آن زمان
که زدم من بر سَرِ آن خوش زبان
کاش آنلحظه که میخواستم بر سر طوطی بکوبم، دستم شکستهبود.
هدیهها میداد هر درویش را
تا بیابد نطقِ مرغِ خویش را
نذر و هدیه به نیازمندان میداد تا طوطی دوباره سخن بگوید.
بعد سه روز و سه شب حیران و زار
بر دکان بنشسته بُد نومیدوار
پس از سه روز و شب که حیران و غمگین بود، بر در دکان، ناامید نشسته بود.
مینمود آن مرغ را هر گون نهفت
تا که باشد اندرآید او بگُفت
هر فنی میزد تا طوطی به سخن بیاید.
جولقیّی سَر برهنه میگذشت
با سر بیمو چو پُشت طاس و طشت
یک قلندر بیکلاه و دستار داشت از آنجا عبور میکرد با سری بیمو همچون پشت تاس و تشت. (تراشیدن سر و استفاده نکردن از دستار و کلاه جزو رسوم برخی قلندران بوده است. سربرهنه یعنی بیکلاه و دستار)
آمد اندر گفت طوطی آن زمان
بانگ بر درویش زد چون عاقلان
طوطی همچون یک عاقل به سخن آمد و بهآن درویش گفت:
کز چه ای کَل با کَلان آمیختی؟
تو مگر از شیشه روغن ریختی؟
از چه کچل شدی؟ مگر تو هم از شیشه، روغن ریختی؟
از قیاسش خنده آمد خلق را
کو چو خود پنداشت صاحبدلق را
از مقایسه او مردم خندیدند؛ زیرا آن قلندر را همچون خود پنداشت.
کارِ پاکان را قیاس از خود مگیر
گرچه ماند در نبشتن شیر و شیر
کار پاکان و راستان را با کارهای خود مقایسه مکن، اگرچه شیر (بیشه) و شیر (خوراکی) هر دو در نوشتن، شبیه همند.
جمله عالَم زین سبب گمراه شد
کم کسی ز ابدالِ حقّ آگاه شد
تمام مردم از این سبب گمراه شدند؛ بهندرت افرادی از حال پاکان و ابدال حق آگاهگشت.
هَمسری با انبیا برداشتند
اولیا را همچو خود پنداشتند
هامالی و همسری با انبیا و اولیا حق کردند و آنها را نظیر خود میپنداشتند.
گفته اینک ما بشر ایشان بشر
ما و ایشان بستهٔ خوابیم و خَور
با خود میگفتند: ما بشر هستیم و ایشان نیز بشر هستند و ما و ایشان وابسته به خواب و خوراک هستیم.
این ندانستند ایشان از عَمی
هست فرقی درمیان بیمُنتَهی
اما از کوری و نادانی نمیدیدند و نمیدانستند که تفاوتی بینهایت بین آنهاست.
هر دو گون زنبور خوردند از محل
لیک شد زان نیش و زین دیگر عسل
دو جور زنبور از یکجا میخورند اما یکی زهر میسازد و دیگری عسل.
هر دو گون آهو گیا خوردند و آب
زین یکی سرگین شد و زان مُشکِ ناب
دو جور آهو از یک آب و گیاه میخورند اما یکی سرگین میسازد و دیگری مشک خوشعطر و ناب.
هر دو نی خوردند از یک آبْخَور
این یکی خالی و آن پر از شکر
دو جور نی در یک جا میرویند اما یکی خالی است و دیگری پرشکر.
صد هزاران این چنین اَشباه بین
فرقشان هفتاد ساله راه بین
صدهزاران اینچنین شباهتها را بیاب که هفتاد ساله راه از هم دورند و با هم فرق دارند.
این خورد گردد پلیدی زو جدا
آن خورد گردد همه نور خدا
یکی میخورد و پلیدی میسازد و دیگری میخورد و همه نور خدا از او میتابد.
این خورد زاید همه بُخل و حسد
وآن خورد زاید همه نور احد
یکی میخورد و همه بُخل و حسد میزاید و دیگری میخورد و همه نور پروردگار یکتا میزاید.
این زمینِ پاک و آن شورهست و بد
این فرشتهٔ پاک و آن دیوست و دَد
این یکی زمین پاک و حاصلخیز است و دیگری زمین شورهزار و بیحاصل. این یکی فرشتهای پاک و معصوم است و دیگری دیوی پلید و نادان.
هر دو صورت گر به هم ماند رواست
آب تلخ و آب شیرین را صفاست
اگر هردو شبیه هم هستند، رواست زیرا آب تلخ و آب شیرین هر دو زلال هستند.
جز که صاحب ذوق کی شناسد بیاب
او شناسد آبِ خوش از شورهآب
جز آدم صاحبذوق که میتواند آب شیرین و آب شور را از هم تشخیص دهد.
سحر را با مُعجزه کرده قیاس
هر دو را بر مَکر پندارد اساس
(آدم نادان) سحر و معجزه را با هم مقایسه میکند و هر دو را حیله و مکر مینامد.
ساحرانِ موسی از استیزه را
برگرفته چون عصای او عصا
ساحران و جادوگران از روی خصومت همچون موسی، عصا بهدست گرفتند.
زین عصا تا آن عصا فرقیست ژرف
زین عمل تا آن عمل راهی شگرف
بین این دو عصا، تفاوت عمیقی وجود دارد؛ از این عمل تا آن عمل، راهی طولانی وجود دارد.
لعنةُ الله این عمل را در قفا
رحمةُ الله آن عمل را در وفا
این عمل، لعنت خدا را در پی دارد و آن عمل، یار رحمت خداست.
کافران اندر مِری بوزینه طبع
آفتی آمد درون سینه طبع
کافران از روی انکار بوزینهطبعند؛ آفتی شد درون سینه، طبع. مری به معنای جدال هست.
هرچه مردم میکند بوزینه هم
آن کند کز مرد بیند دم بدم
هرچه آدمی میکند؛ بوزینه هم پیدر پی تقلید میکند.
او گمان بُرده که من کردم، چو او
فرق را کی داند آن استیزهرو
او فکر میکند که من هم همان کارهای او را کردم. آن گستاخ، تفاوت را نمیفهمد.
این کند از امر و او بهرِ ستیز
بر سَرِ استیزهرویان خاک ریز
این از «امر» انجام میدهد و آن برای گستاخی و همسری و همالی میکند. خاک بر سر استیزهرویان و بیادبان بریز.
آن منافق با موافق در نماز
از پی استیزه آید نه نیاز
آن منافق با یک مؤمن بهنماز میایستد اما نهبرای عبادت و نیاز بلکه برای استیزه و رقابت.
در نماز و روزه و حجّ و زکات
با منافق مؤمنان در بُرد و مات
در نماز و روزه و حج و زکات، مؤمنان با منافقان در کشمکش هستند.
مؤمنان را برد باشد عاقبت
بر منافق مات اندر آخرت
سرانجام پیروزی از آن مؤمنان پاکسیرت است و منافقان ریاکار شکست میخورند.
گرچه هر دو بر سَرِ یک بازیاند
هر دو با هم مروزی و رازیاند
اگرچه هر دو (مثل بازی شطرنج) یک بازی را انجام میدهند و هردو رازی و مروزی هستند. (رازی: اهل ری. مروزی: اهل مرو)
هر یکی سوی مقام خود رود
هر یکی بر وفق نام خود رود
هر یکی به مقام شایسته خود میرود و هریکی مطابق با نام خود به جایگاه خود میرود.
مؤمنش خوانند جانش خوش شود
ور منافق تیز و پر آتش شود
وقتی که او را مؤمن مینامند حالش خوش میشود و وقتیکه او را منافق مینامند خشمگین میشود. (یعنی ایمان و دینشان برای مردم است نه خدا زیرا مؤمن واقعی بهحرف مردم بیتوجه است)
نام او محبوب از ذات وی است
نام این مبغوض از آفات وی است
نام «مؤمن» از ذات او، محبوب گشتهاست و نام «منافق» از آفات او، مبغوض گشتهاست. (مبغوض: دشمنشده)
میم و واو و میم و نون تشریف نیست
لفظ مؤمن جُز پی تعریف نیست
میم و واو و میم و نون، شرف و اعتباری ندارد لفظ مؤمن برای شرح و تعریف است.
گر منافق خوانیش این نامِ دون
همچو کژدم میخلد در اندرون
اگر او را منافق و ریاکار بخوانی همچون کژدم آماده نیش زدن میشود.
گرنه این نام اشتقاق دوزخ است
پس چرا در وی مَذاق دوزخ است
اگر نام «منافق» از جنس دوزخ نیست پس چرا (در او لطف و مهر وجود ندارد و) سرشار از خشم و تلخی است؟
زشتی آن نامِ بَد از حرف نیست
تلخی آن آبِ بحر از ظرف نیست
تلخی آن کلمه بد از حرف نیست؛ تلخی آب دریا از ظرف و کوزه نیست (بلکه از منشا آن است)
حرفْ ظرف آمد درو معنی چو آب
بحرِ معنی عِندَهُ اُمُّ الکِتاب
اسم و حرف همچون ظرف است و معنی در آنظرف، همچون آب است. بهعبارتدیگر «بحر معنی عنده ام الکتاب»
بحرِ تلخ و بحرِ شیرین در جهان
در میانشان بَرزَخُ لا یَبغیان
دریای تلخ و دریای شیرین در جهان هستند و در میانشان برزخی وجود دارد که درهم آمیخته نمیشوند.
وانگه این هر دو ز یک اصلی روان
بر گذر زین هر دو رو تا اصلِ آن
و آنگاه این هردو از سرچشمهای روان گشتهاند، از این هردو بگذر و تا سرچمشه آن برو.
زرّ قلب و زرّ نیکو در عیار
بی محک هرگز ندانی ز اعتبار
طلای تقلبی و طلای واقعی فقط در محک از هم تشخیص داده میشوند.
هر که را در جان خدا بنهد مِحَک
هر یقین را باز داند او ز شَک
هرکسی که خدا در جان او، محک بنهد، هر یقین و شک را از هم تشخیص میدهد.
در دهان زنده خاشاکی جهد
آنگه آرامد که بیرونش نهد
اگر خاشاکی در دهان آدم زنده بیفتد تا زمانیکه آنرا بیرون ننهد، آرام نمیگیرد.
در هزاران لقمه یک خاشاکِ خُرد
چون در آمد حِسّ زنده پی ببُرد
در هزاران لقمه اگر یک خاشاک ریز باشد حس سالم و زنده پیمیبرد.
حِسّ دنیا نردبان این جهان
حِسّ دینی نردبان آسمان
حسهای دنیایی نردبان کارهای دنیایی هستند و حس دینی، نردبان آسمان است.
صحّت این حس بجویید از طبیب
صحّت آن حس بجویید از حبیب
سلامت حسهای دنیایی را از پزشک بخواهید و سلامت حس دین را از یار.
صحّت این حس ز معموریّ تن
صحّت آن حس ز تخریبِ بدن
سلامت حسهای دنیایی از آبادکردن تن حاصلمیشود و سلامت حس دینی از ویرانکردن آن.
راهِ جان مر جسم را ویران کند
بعد از آن ویرانی آبادان کند
راه جان و دین، جسم و تن را ویران میکند و پس از آن ویرانی، آبادان میکند.
کرد ویران خانه بهر گنج زر
وز همان گنجش کند معمورتر
خانه را برای رسیدن به گنج و دفینه ویران کرد؛ و سپس از همان گنج، از اول بهتر و آبادتر میسازد.
آب را ببرید و جو را پاک کرد
بعد از آن در جو روان کرد آبِ خورد
آب را بند آورد و جو را تمیز و پاک کرد و پس از آن در جو، آب تمیز و آشامیدنی روان کرد.
پوست را بشکافت و پیکان را کشید
پوستِ تازه بعد از آنش بر دمید
زخم و پوست را شکافت و تیر را بیرون آورد پس از آن، پوست تازه دمید و ترمیم شد.
قلعه ویران کرد و از کافر ستد
بعد از آن بر ساختش صد برج و سَد
قلعه دشمن را خراب کرد و از کافر گرفت پس از آن بر همان قلعه صد برج و سد ساخت.
کارِ بیچون را که کیفیّت نهد
اینک گفتم این ضرورت میدهد
کار بیچون را که کیفیت و چگونگی مینهد؛ اینکه گفتم این ضرورت میدهد.
گَه چنین بنماید و گَه ضِدّ این
جز که حیرانی نباشد کار دین
گاهی اینچنین مینماید و گاهی ضد و برعکس این؛ کار دین جز حیرانی نیست.
نه چنان حیران که پشتش سوی اوست
بل چنان حیران و غرق و مَستِ دوست
نه چنان حیران و سرگردان که به سویی دیگر میرود بلکه حیران و شیدا که در دوست غرق است و مست اوست.
آن یکی را روی او شد سوی دوست
وان یکی را روی او خود روی اوست
آنیکی را روی او شد روی دوست و بهسوی دوست رفت؛ و آنیکی روی او، خود روی دوست گشت.
روی هر یک مینگر میدار پاس
بوکْ گردی تو ز خدمت روشناس
روی هرکدام را بنگر و محترم بدار؛ تا شاید از خدمت، روشناس شوی.
چون بسی ابلیسِ آدمروی هست
پس به هر دستی نشاید داد دست
چون بسیار ابلیسان هستند که شبیه آدمی هستند؛ پس شایسته نیست که به هرکس دست (خدمت و وفا) بدهی.
زانک صیّاد آورد بانگ صفیر
تا فریبد مرغ را آن مرغگیر
زیرا شکارچی نیز صدایی شبیه پرنده درمیآورد، تا پرنده را فریب دهد.
بشنود آن مرغ بانگ جنس خویش
از هوا آید بیابد دام و نیش
آن پرنده صدای همجنس خود را میشنود (و فریب میخورد و) از هوا فرود میآید و دچار دام و زخم میگردد.
حرفِ درویشان بدزدد مَردِ دون
تا بخواند بر سلیمی زان فسون
آدم فرومایه، حرف و کلام درویشان و پاکان را میدزدد تا بر یک آدم سلیم و سادهدل برای افسون و فریب بخواند (و او را شکار کند)
کارِ مَردان روشنی و گرمیَست
کارِ دونان حیله و بیشرمیَست
کار مردان و جوانمردان و پاکان، روشنی و گرمیاست؛ کار فرومایگان، فریب و بیشرمی است.
شیر پشمین از برای کَد کنند
بومُسَیلِم را لقب احمد کنند
بهقصد فریب، «شیر تقلبی و پشمین» میسازند، و بومسیلمی را لقب احمد میدهند. (بومسیلم کافری بود که دعوی نبوت کرد)
بومُسَیلِم را لقب کذّاب ماند
مر محمد را اولُو الاَلباب ماند
بومسیلم ملقب به کذاب شد؛ محمد ملقب به اولوالالباب گشت.
آن شراب حق خِتامش مُشکِ ناب
باده را ختمش بود گَند و عذاب
آن شراب حق به مشک ناب ختممیشود و باده به گند و عذاب منتهی میشود.