برگردان به زبان ساده
بشنو این نی چون شکایت میکند
از جداییها حکایت میکند
بشنو از نی چون قصهها برای گفتن دارد؛ قصهها و سخنهایی که از جداییها شکایت میکند.
کز نِیِستان تا مرا بُبریدهاند
در نفیرم مرد و زن نالیدهاند
(میگوید) که از روزی که از نیستان مرا بریدهاند، مرد و زن با من همنوا گشتهاند. (مرا نواختهاند)
سینه خواهم شَرحهشَرحه از فراق
تا بگویم شرحِ دردِ اشتیاق
دلی میخواهم که از (درد) فراق و دوری پارهپاره باشد، تا برای او از درد اشتیاق برای وصال بگویم.
هر کسی کو دور ماند از اصلِ خویش
باز جوید روزگارِ وصل خویش
هر کسی که از اصل خویش جدا گشت، در پی یافتن روزگار شادی و وصل و بازگشت به اصل خود است.
من به هر جمعیّتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم
من برای هر دسته و گروهی (و همه نوع آدم) نواختم و با آنها همنوا شدم، همنشین غمگینان و شادان شدم.
هر کسی از ظّن خود شد یار من
از درون من نجُست اسرار من
هرکسی که با خودبینی و ظن خود با من یار گشت، نوای درونی مرا درنیافت و نغمهای از من نشنید.
سرِّ من از نالهٔ من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست
راز من از نوا و آهنگ من جدا نیست، اما چشم و گوش، آن بصیرت را ندارند که این را ببینند.
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دیدِ جان دستور نیست
روح از بدن جدا نیست و روح و بدن همواره با هم هستند ولی کسی توان دیدن روح را ندارد. ( یا تن و جان از هم جدا نیستند (اما ما فقط تن را میبینیم و) کسی اجازه دیدن جان را ندارد)
آتش است این بانگِ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد
این (سخن) و نوا، آتش (و عشق سوزان) است و به آن به دیده باد منگر؛ هرکسی در او این آتش نیست، نیست بادا!
آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر میْ فتاد
نوایی که از نی میشنوی و تورا شیدا میکند، آهنگ عشق است و این نیستی (بیمنی) که جان تو را مست میکند، جوشش عشق است. (یا: آن نغمه و نوایی که در نی هست، آتش عشق است و آن مستی و گرمی که در می هست، آن نیز از آتش عشق است.)
نِی حریف هر که از یاری بُرید
پردههایش پردههای ما درید
نی، یار و همنشین آنها شد که از یاری جدا شدهاند؛ و آهنگها و نواهایش رازهای ما را فاش و عیان کرد.
همچو نی زهری و تَریاقی که دید؟
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟
آیا کسی مانند نی هم کشنده و هم درمانگر دیدهاست؟ آیا کسی همانند نی هم غمگسار و هم دردمند دیدهاست؟
نی حدیثِ راهِ پُر خون میکند
قصّههای عشقِ مجنون میکند
نی از راه پرخون و خطر میگوید و قصههای عشق مجنون را روایت میکند.
مَحرم این هوش جُز بیهوش نیست
مر زبان را مُشتری جز گوش نیست
محرم و شنونده این راز و هوشیاری، جز بیهوش و دور از خود نیست؛ همچنانکه فقط گوش، مشتری و شنونده زبان است.
در غمِ ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
در غمهای فراوان ما روزهای بسیاری سپری شدند و روزهای زیادی با سوز و گریه گذشت.
روزها گر رفت، گو «رو، باک نیست»
تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست
اگر عمر و روزها گذشت هیچ باک نیست و غمی نیست؛ تو با من بمان ای که چون تو پاک نیست.
هر که جز ماهی ز آبش سیر شد
هر که بیروزیست، روزش دیر شد
هر کسی بجز ماهی (که شایسته بودن در این آب است) از این آب سیر شد، و هرکسی که این روزی قسمتش نبود، روزش بهپایان رسید (بیآنکه چیزی نصیبش شده باشد)
در نیابد حالِ پُخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسّلام
حال یک انسان پخته و بالغ را هیچوقت یک انسان خام که عاشق نشده، درک نمیکند؛ پس باید سخن را کوتاه کرد و خاموش شد.
بندْ بگسل، باش آزاد، ای پسر!
چند باشی بند سیم و بند زر
ای پسر، خود را آزاد کن و از قید و بندها رها شو. تا کی میخواهی در بند طلا و نقره (مادیات) بمانی؟
گر بریزی بحر را در کوزهای
چند گنجد قسمتِ یک روزهای
اگر بتوانی آب دریا را در کوزه بریزی فقط به اندازه یک روز توست. ( در همه موارد زندگی این اصل ثابت است. به طور مثال هرچقدر هم که ثروتمند باشی جز یک دست لباس نمیتوانید بپوشید و جز سه وعده غذا گنجایشش را ندارید)
کوزهٔ چشم حریصان پُر نشد
تا صدف قانع نشد پُر دُر نشد
انسان حریص هیچگاه ظرف نگاهش پر نمیشود در حالی که اگر میخواهی به بالاترین مرحله انسانیت برسی باید همچون صدف خودش را محبوس در خویش کند و از غیر چشم پوشی کند تا به مروارید وجود برسد
هر که را جامه ز عشقی چاک شد
او ز حرص و عیب، کُلّی پاک شد
هر کسی که عاشق شد و درد عشق را چشید، او از حرص و تمام عیبها پاک گشت.
شاد باش ای عشقِ خوشسودای ما
ای طبیبِ جمله علّتهای ما
درود بر تو ای عشق خوشسودا و خوشفکر ما! ای درمانکننده تمام دردهای ما!
ای دوای نَخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
ای کسی که درمان غرور و نام و ننگ ما هستی ای درمانکننده و دانای بینظیر همچون افلاطون و جالینوس.
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد
جسم خاکی از عشق بود که بر افلاک و به معراج رفت، از عشق بود که کوه بهرقص درآمد و چابک شد.
عشقْ جانِ طور آمد عاشقا!
طور مست و «خَرَّ مُوسیٰ صَعِقا»
آنچه که به طور جان بخشید و مست کرد، عشق بود و آنچه همچون صاعقه بر موسی آمد و او را بیهوش کرد، عشق بود. (خرَّ موسی صعقا اشاره است به آیه ۱۴۳ از سوره اعراف)
با لبِ دمسازِ خود گر جفتمی
همچو نی من گفتنیها گفتمی
اگر به همدم و همساز خودم بپیوندم، من هم مانند نی گفتنیها را میگفتم و راز دل میگشودم
هر که او از همزبانی شد جدا
بیزبان شد گر چه دارد صد نوا
هرکه از یار و همزبانی جدا شد، بیزبان و خاموش و بینوا گشت؛ اگرچه صد صدا و نوا داشته باشد.
چون که گُل رفت و گلستان درگذشت
نشنوی زآن پس ز بلبل سَرگذشت
وقتی که عمر گل به پایان رسید و فصل خرمی گلستان گذشت، دیگر از بلبل چیزی نخواهی شنید.
جمله معشوق است و عاشق پَردهای
زنده معشوق است و عاشق مردهای
هرچه هست معشوق است و عاشق پرده و حجابی بیش نیست، آنچهکه زنده است معشوق است و عاشق، مرده و بیجانی بیش نیست.
چون نباشد عشق را پروای او
او چو مرغی ماند بی پَرْ وایِ او
اگر معشوق و عشق به عاشق توجه نکند وای بر عاشق زیرا او همچون پرندهای بیبال و پر میشود.
من چگونه هوش دارم پیش و پس
چون نباشد نورِ یارم پیش و پس؟
اگر نور و عشق یارم همراه من نباشد و یاری نکند آنگاه هوش من چه سود دارد؟
عشق خواهد کاین سخن بیرون بود
آینه غمّاز نبود، چون بود
عشق از من میخواهد که این راز را آشکار کنم، آیینه اگر نگوید و آشکار نکند، کی آیینه باشد؟
آینهت دانی چرا غمّاز نیست؟
زآن که زنگار از رخش مُمتاز نیست
آینهٔ تو دانی که چرا نمیگوید و آشکار نمیکند؟ زیرا زنگار از رخ و روی آن، پاک نشده است.