برگردان به زبان ساده
چه شد کآتش به جانم از غضب انداختی رفتی
ز چشم افروختی رخ قد به ناز افراختی رفتی
هوش مصنوعی: چه شد که با غم و خشم، آرامش را از من گرفتـی؟ در حالی که زیباییات مانند آتش در جانم شعلهور است، تو با ناز و دلرباییات از پیش من رفتی.
که اندازد به خاکم گوهر تاج وفا باشم
چه نقصان من ار قدر مرا نشناختی رفتی
هوش مصنوعی: خود را مثل الماس ارزشمند میدانم، اما اگر کسی ارزش من را ندانست و از کنارم رفت، چه چیزی از من کم کرده است؟
چه شد گر رخصت همراهیم دادی که بر خاکم
به گام اولین چون نقش پا انداختی رفتی
هوش مصنوعی: چه اشکالی دارد اگر به من اجازه بدهی که در کنارت باشم، در حالی که تو با اولین قدمهایت بر روی زمین آثار پایت را به جا گذاشتی و رفتی؟
تو چون سیل بهاران خانهپردازی که از هر ره
خرامان آمدی بس خانه ویران ساختی رفتی
هوش مصنوعی: تو مانند سیل بهاری هستی که با شتاب میآیی و ویرانی به بار میآوری و در نهایت میروی.
جهان میشد ز هستی بیتو در چشمم سیه شادم
که از آیینهام این زنگ را پرداختی رفتی
هوش مصنوعی: بدون تو، دنیا برایم تاریک و بیروح میشد. خوشحالم که تو از دلم این بار سنگین را برداشت و رفتی.
چه میدانی نیازم را که گر یک دم به دلجویی
نشستی در برم قامت به ناز افراختی رفتی
هوش مصنوعی: تو از نیاز من چه باک داری، اگر لحظهای برای دلجویی کنارم بنشینی و با طرز ناز به من نگاه کنی، بعد از آن میروی و میروی.
چه گویم بر من از جورت چهها ای شهسوار آمد
زدی کشتی به تیغم توسن کین تاختی رفتی
هوش مصنوعی: چه بگویم از درد و رنجی که بر من میگذرد، ای پنجهدار بینظیر! تو با ضربهای سخت و تند، کشتی وجودم را در هم شکستی و با شتاب بسیار به حرکت درآمدی.
چه داری تا کنی مشتاق دیگر رو به کوی او
که نقد دین و دل در عشقبازی باختی رفتی
هوش مصنوعی: چه چیزی داری که دیگران را به سمت خود جذب کنی، در حالی که برای عشق او جان و ایمان خود را در بازی عشق از دست دادهای و رفتهای؟