برگردان به زبان ساده
ازخواجه امام ظهیر الدین اسعد قشیری شنیدم، کی نبیرۀ استاد امام بود، کی گفت مرادر نشابور از جهت صوفیان هفتصد دینار نشابوری قرض افتاده بود، عزم لشکرگاه کردم و لشکر بمرو بود، چون بمیهنه رسیدم فرزندان شیخ بوسعید مرا بازگرفتند چند روزها، و بسیاری مراعات کردند چون مدتی مقام کردم و کارها ساختم تا بمرو روم و پای افزار بپوشیده بودم و برین اندیشه در مشهد شدم، چون چشمم بر تربت شیخ افتاد سر در پیش افکندم و چشم بر هم نهادم،گفتی جملۀ حجابها از پیش چشم من برخاست، شیخ رادیدم معاینه کی مرا میگفت این که تو میکنی پدرت کرد یا جدت کرد؟ برو، بازگرد و بنشین کی هم آنجا مقصود حاصل آید. من بیرون آمدم و گفتم ستور بازدهید و کری بازستانید، کری تا بنشابور گیرید. من بازگشتم و بنشابور آمدم و در خانقاه بنشستم، حقّ سبحانه و تعالی چنان ساخت که هم در آن ماه هفتصد دینار نشابوری وام گزارده شد و آن سال چندان فتوح بود کی بیرون خرج خانقاه چند مستغل نکو از جهت خانقاه راست شد و هیچ سال مرا معیشت بدان فراخی و خوشی نبود به برکت همت و اشارت شیخ قدس اللّه روحه العزیز.
هوش مصنوعی: از خواجه امام ظهیر الدین اسعد قشیری که نوه استاد امام بود، شنیدم که او گفت: در نشابور به دلیل مسائل صوفیان، هفتصد دینار نشابوری به گردن من افتاده بود. تصمیم گرفتم به لشکرگاه بروم و لشکر در مرو بود. وقتی به میهن رسیدم، فرزندان شیخ بوسعید مرا چند روزی نگه داشتند و کارهای زیادی برایم انجام دادند. وقتی به مرو میرفتم و پاگیرهایم را پوشیده بودم، در مشهد دچار اندیشه شدم. وقتی چشمم به قبر شیخ افتاد، سرم را پایین انداختم و چشمانم را بستم. ناگهان احساس کردم تمام حجابها از پیش چشمم برداشته شد و شیخ را دیدم که به من میگفت: «این کارها را پدرت یا جدت انجام دادند؟ برگرد و بنشین که مقصد تو در همانجا حاصل میشود.» پس از آن، من بیرون آمدم و گفتم که مرکب را آماده کنند تا به نشابور بروم. به نشابور برگشتم و در خانقاه نشستم. حق تعالی به گونهای خواست که در همان ماه هفتصد دینار نشابوری به من وام داده شد و آن سال چنان فتوحاتی اتفاق افتاد که چندین مستغل نیکو برای خانقاه فراهم شد و هیچ سالی به اندازه آن سال معیشت را با این فراخی و خوشی نگذراندم، به برکت همت و ارشاد شیخ قدس الله روحه العزیز.