برگردان به زبان ساده
خواجه بوالفتح شیخ گفت رحمةاللّه علیه، کی در آن وقت کی شیخ قدس اللّه روحه العزیز بنشابور بود یک روز شیخ را جامۀ زیر نودوخته بودند و بر آب زده و نمازی کرده و بر حبل انداخته تا خشک شود. ایزار پای ضایع شد هر کسی میگفتند این گستاخی کی تواند کردن؟ و شیخ در رواق خانقاه نشسته بود و هیچ نمیگفت و پیری بود که در بر شیخ او را عظیم دوست داشتی، صوفیان گفتند زاویها بجوییم و بنگریم تا کجا یابیم. ابتدا بدین پیر کردند کی بخدمت شیخ نشسته بود، دست بزیرش بردند ایزار پای شیخ دیدند بر میان بسته، شیخ را چون چشم برآن افتاد فرمود کی زاویهاش بکوی بازنهید! زاویۀ پیر بدر خانقاه باز نهادند و آن پیر از آنجا بیرون شد و دیگر کس او را ندید.
هوش مصنوعی: خواجه بوالفتح شیخ رحمةاللّه علیه در زمانی که در نیشابور بود، روزی لباس زیرش را در آب شسته و نماز گزارد و آن را روی حبل آویزان کرد تا خشک شود. از آن طرف، لباس پای او خراب شد و همه میپرسیدند که چه کسی جرأت چنین کاری را دارد. شیخ در رواق خانقاه نشسته بود و هیچ نمیگفت. در آن میان، پیرمردی که بسیار او را دوست داشتند، همراه صوفیان به جستوجوی زاویهای برای نشستن رفتند. وقتی به خدمت شیخ رسیدند، متوجه شدند که لباس پای شیخ به میخ بسته است. شیخ وقتی این را دید، دستور داد که زاویه آن پیر را باز کنند. زاویه پیر در خانقاه باز شد و او از آنجا خارج شد و دیگر هیچکس او را ندید.