برگردان به زبان ساده
آوردهاند کی چون شیخ به شهر مرو رفت و آن ماجرا با پیر بوعلی سیاه برفت از آنجا بیرون آمد و به صحرا میشد، خواجۀ به حکم ارادت در رکاب شیخ میرفت چون شیخ بدر سرای او رسید آن خواجه عنان شیخ بگرفت و از وی استدعا کرد کی میباید کی شیخ بسرای من درآید و ما را مشرف گرداند. شیخ با جمع به سرای فرود آمد، ستونی بود بزرگ و بسیار چوبها را سر بروی نهاده چنانک بیشتر آن عمارت را بار برین ستون بود. چون شیخ را چشم بران ستون افتاد گفت: لاستوائک حملتَ ماحملت. چون این کلمه برزفان شیخ برفت آن خواجه گفت آری ای شیخ مرا چندین خرج افتاده است برین ستون و چندین گردون ببردهام و مشقتها تحمل کرده تا این ستون را اینجا آوردهایم و در همه شهر ازین بزرگتر ستونی نیست. شیخ گفت ای سبحان اللّه ما کجاییم و این مرد کجاست! هم بر پای از آنجا بیرون آمد و چندانک شیخ را استدعا کرد ننشست و از آنجا برباط عبداللّه مبارک آمد و در مرو مقام نکرد و بمیهنه آمد.
هوش مصنوعی: روزی شیخ به شهر مرو رفت و پس از دیدار با پیر بوعلی سیاه بیرون آمد و به سمت صحرا حرکت کرد. خواجهای که به خاطر ارادتش در کنار شیخ بود، هنگامی که به خانهاش رسیدند، از شیخ خواست که به منزل او وارد شود و بر آنها نظر افکند. شیخ و جمعی از همراهانش به خانه او رفتند. در این خانه ستونی بزرگ وجود داشت که با چوبهای زیادی به آن اضافه شده بود و بار اصلی ساختمان بر دوش این ستون بود. وقتی شیخ به آن ستون نگاه کرد، گفت: "این ستون بار سنگینی را تحمل میکند." خواجه پاسخ داد که او هزینه زیادی برای ساخت آن ستون کرده و زحمات بسیاری متحمل شده تا آن را به اینجا بیاورد و در کل شهر چنین ستونی بزرگتر از این وجود ندارد. شیخ در پاسخ گفت: "سبحانالله! ما کجاییم و این مرد کجاست!" و به سرعت از خانه خارج شد و دیگر درخواستهای خواجه را نپذیرفت و از آنجا به باغ عبداللّه مبارک رفت و در مرو نماند و به وطنش بازگشت.