برگردان به زبان ساده
هم در آن وقت کی شیخ بنشابور بود یکی از ایمۀ بزرگ بیمار گشته بود، شیخ بعیادت او رفت و بنشست و اورا بپرسید، جمعی از وکیلان اسباب امام درآمدند، یکی میگفت فلان اسباب را چندین تخم میباید و یکی میگفت فلان مستغل را عمارت میباید کرد. هر یکی ازین جنس سخنی میگفتند و او هر یکی را جوابی میگفت و همگی خویش در آن مستغرق میکرد. چون با خویش رسید و از شیخ عذر خواست، شیخ گفت خواجه امام را بهتر ازین میباید مرد. او با خویشتن رسید و دانست کی خطا کرده است و حقّ بدست شیخ است و از آن استغفار کرد.
هوش مصنوعی: در آن زمان که شیخ بنشابور بود، یکی از امامان بزرگ بیمار شد. شیخ به عیادت او رفت و نشست و از حالش پرسید. گروهی از وکیلان و نمایندگان امام وارد شدند و هر کدام درباره مسائل مختلف صحبت کردند. یکی میگفت که برای فلان موضوع به چند تخم (منبع مالی) نیاز است و دیگری میگفت که برای فلان محل باید ساخت و ساز انجام شود. هر کدام از آنان نظراتی داشتند و شیخ نیز به هر کدام پاسخی میداد و همگی را در مباحثات خود غوطهور میکرد. وقتی این بحثها به پایان رسید و وکیل از شیخ عذرخواهی کرد، شیخ به او گفت که باید امام را بهتر از این درک کرد. آن فرد به درون خود نگریست و متوجه شد که خطا کرده و حق با شیخ است و از او طلب آمرزش کرد.