برگردان به زبان ساده
هم درین وقت که شیخ بقاین بود امامی بود آنجا مردی بزرگ، و اورا محمد قاینی گفتندی، پیوسته پیش شیخ آمدی و بدعوتها با شیخ بهم بودی. روزی شیخ را بدعوتی بردند و او در خدمت شیخ بود و سماع میکردند و رقص میکردند، آواز نماز برآمد، امام محمد گفت نماز، نماز! شیخ گفت ما در نمازیم و رقص میکرد. او از میان جمع بیرون آمد و نماز بگزارد آنگه پیش جمع آمد. چون از سماع فارغ شدند شیخ روی به جمع کرد و گفت از آنجا کی آفتاب برآید تا بدانجا کی فرو رود بر هیچ آدمی نیفتد بزرگوارتر و فاضلتر ازین مرد، اما سر مویی بازین حدیث کار ندارد.
هوش مصنوعی: در آن زمان که شیخ در قاین بود، مرد بزرگی به نام محمد قاینی در آنجا حضور داشت. او همواره به نزد شیخ میآمد و با دعوتهای شیخ در ارتباط بود. روزی شیخ برای دعوتی رفت و محمد نیز در کنار او بود و به سماع و رقص مشغول بودند. ناگهان صدای اذان نماز بلند شد و محمد گفت: "نماز، نماز!" اما شیخ در حالی که هنوز در حال رقص بود، پاسخ داد که ما در حال نماز هستیم. محمد از جمع خارج شد و نماز خواند و سپس دوباره به جمع برگشت. بعد از آنکه از سماع فارغ شدند، شیخ به جمع نگاهی کرد و گفت: "از زمانی که خورشید طلوع میکند تا زمانی که غروب میکند، هیچ کس بزرگتر و فاضلتر از این مرد نیست، اما در مورد این موضوع به اندازه سر مویی هم نباید بحث کرد."