شیخ را قدس اللّه روحه یک روز قبضی بود، از میهنه قصد سرخس کرد چنانک سنت او بود. چون بدست کرد رسید لقمان را دید. لقمان گفت ای بوسعید کجا میروی؟ گفت دلم تنگ است به سرخس میروم. گفت چون به سرخس رسی خدای سرخس را از ما سلام گویی!
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
شیخ را قدس اللّه روحه یک روز قبضی بود، از میهنه قصد سرخس کرد چنانک سنت او بود. چون بدست کرد رسید لقمان را دید. لقمان گفت ای بوسعید کجا میروی؟ گفت دلم تنگ است به سرخس میروم. گفت چون به سرخس رسی خدای سرخس را از ما سلام گویی!
هوش مصنوعی: شیخ که روحش در آرامش باشد، یک روز تصمیم گرفت از وطنش به سرخس برود، همانطور که همیشه انجام میداد. در مسیر، لقمان را ملاقات کرد. لقمان از او پرسید: "ای بوسعید، کجا میروی؟" بوسعید پاسخ داد: "دلم گرفته و به سرخس میروم." لقمان گفت: "وقتی به سرخس رسیدی، به خداوند سرخس از طرف ما سلام بده!"