برگردان به زبان ساده
آوردهاند کی درویشی در مجلس شیخ بر پای خاست و قصۀ دراز اساس نهاد. شیخ گفت ای جوان مرد بنشین تا ترا حدیث آموزم. آن مرد بنشست شیخ گفت چه خواهی کرد این قصۀ دراز؟ این بار کی سؤال کنی چنین گوی کی راست گفتن امانتست و دروغ گفتن خیانتست و مرا به فلان چیز حاجتست. مرد گفت کی چنین کنم، به دستوری باز گویم تا آموختهام یا نه. شیخ گفت بگوی. مرد گفت راست گفتن امانتست و دروغ گفتن خیانتست و مرا به فرجی شیخ حاجتست. شیخ گفت مبارک باد فرجی از پشت باز کرد و به وی تسلیم کرد. چون شیخ مجلس تمام کرد مریدان شیخ نزدیک آن مرد رفتند و فرجی شیخ را بصد درم خریداری کردند، نفروخت تا به هزار درم رسید، آنگاه بفروخت، به خدمت شیخ آوردند، قبول نکرد و فرجی با آن درویش روانه کرد و سیم بوی بگذاشت و از مریدان خاص گشت.
هوش مصنوعی: روزی در مجلسی، درویشی بلند شد و داستانی طولانی را شروع کرد. شیخ به او گفت که بنشیند تا چیزی به او بیاموزد. درویش نشست و شیخ از او پرسید که این داستان را چه میخواهد بکند. سپس شیخ به او گفت که وقتی سؤال میکنی، بگو که راست گفتن امانت است و دروغ گفتن خیانت. درویش پاسخ داد که اگر این را بگوید، به دستوری که آموخته، عمل خواهد کرد. شیخ از او خواست که بگوید و درویش گفت که راست گفتن امانت و دروغ گفتن خیانت است، و او به کمک شیخ نیاز دارد. شیخ به او تبریک گفت و به او یاری رساند. وقتی شیخ مجلس خود را تمام کرد، مریدان به درویش نزدیک شدند و آن یاری را به بهای زیادی خریدند اما او نپذیرفت تا اینکه قیمت به هزار درم رسید و در نهایت فروخت. درویش آن را به شیخ آورد، اما او قبول نکرد و یاری را به درویش برگرداند و او از مریدان خاص شیخ شد.