برگردان به زبان ساده
آوردهاند کی شیخ بوسعید یک روز مجلس میگفت. مدعئی آمده بود و در پس ستون نشسته و نظاره میکرد. شیخ را دید بر تخت نشسته و چهار بالش نهاده و کرامات ظاهر میگفت و او پنهان مشاهدۀ حالت شیخ میکرد و به باطن انکار مینمود شیخ روی بوی کرد و گفت ای مرد که در پس ستون نشستۀ، انکار از دل بیرون کن و پیش آی. مرد از پس ستون بیرون آمد و در فریاد آمد و گفت این چه خداوندیست! شیخ گفت نه غلط کردۀ این چه بیاختیاریست! فریاد از جمع برآمد و آن مرد توبه کرد و مرید شد.
هوش مصنوعی: روزی شیخ بوسعید در حال سخنرانی بود که کسی به صورت پنهانی از گوشهای به او نگاه میکرد. شیخ را در حالتی با شکوه دید که بر روی تخت نشسته و با نشستن بر روی چهار بالش، کرامتهایش را بیان میکرد. آن مرد که در خفا نظارهگر بود، در دلش به شیخ بیاعتنا بود. ناگهان شیخ به او نگریست و گفت: «ای مردی که در پس ستون نشستهای، انکار را از دل خود بیرون کن و جلو بیا.» آن مرد از جای خود بیرون آمد و با صدایی بلند گفت: «این چه خدایی است!» شیخ در پاسخ به او گفت: «نه، این نادرست است! این چه نوع بیاختیاری است!» صدای توبیخ دیگران به گوش رسید و آن مرد در نهایت توبه کرده و به مرید شیخ تبدیل شد.