برگردان به زبان ساده
شیخ اسمعیل ساوی گفت کی شیخ بنشابور آمد و من هرگز مجلس شیخ را بنگذاشتمی و در مجلس شیخ بیت بسیار گفتی و در دل من از آن پیوسته انکاری بودی. روزی شیخ در میان مجلس بمن بازنگریست و گفت قَدْعَشَقْنا و کُلُّنا یَفنی، این ستیزه ترا میگویم! مرا آن انکار برخاست. روزی دیگر به مجلس شیخ شدم، مقری میخواند کی: وَکَذلِکَ اَوْحَیْنا اِلَیکَ رُوحاً مِنْ اَمْرِنا ما کُنْتَ تَدْرِی مَاالْکِتابُ وَلَا الْایمانُ. شیخ این کلمه بازومیگردانید کی ما کنت تَدری! مرا ازآن حالتی درآمد کی چیز بر شیخ فرستم، دیگر روز، پشیمان شدم. چون روزی چند برآمد به مجلس شیخ در آمدم و گلیمی پوشیده داشتم درویشی جامۀ خواست. شیخ بمن نگاه کرد و گفت برکت باشد کی این گلیم را بدرویش همراه کنی و پشیمان نگردی چنانک آن روز متحیر گشتم و گلیم و جملۀ جامها بدرویش دادم.
هوش مصنوعی: شیخ اسماعیل ساوی روایت میکند که وقتی شیخ بنشابور به مجلس آمد، او هیچگاه مجلس شیخ را ترک نکرد و در آنجا اشعار زیادی خواند. اگرچه در دلش به آنها شک داشت. روزی شیخ در میان مجلس به او نگاهی انداخت و گفت: "ما در عشق غرق شدهایم و همه چیز فانی است"، که این سخن در او تردید ایجاد کرد. روز دیگری به مجلس شیخ رفت و یکی از قاریان آیات قرآن را خواند و در آن آیه عبارتی شنید که به او حالت خاصی بخشید. در نتیجه تصمیم گرفت که چیزی به شیخ بفرستد، اما در روز بعد پشیمان شد. چند روز بعد دوباره به مجلس شیخ رفت و کلاهی برای یک درویش همراه داشت. شیخ به او نگاهی انداخت و گفت: "خوب است که این گلیم را به درویش بدهی و افسوس نکنی." این سخن او را متعجب کرد و در نهایت گلیم و تمام لباسهایش را به درویش داد.