برگردان به زبان ساده
شیخ ابوالقسم روباهی بود در نشابور، از بزرگان متصوفه و سرور ده درویش بود از صوفیان معروف و ایشان مریدان استاد امام ابوالقسم قشیری بودهاند. چون شیخ به نشابور رسید هر ده بمجلس شیخ حاضر شدند و در خدمت شیخ بیستادند و از جملۀ مریدان شیخ شدند. ابوالقسم روباهی گفت کی مدتها از حقّ سبحانه و تعالی درمیخواستم کی یا رب درجۀ شیخ بوسعید بمن نمای. شبها درین معنی زاری و تضرع مینمودم تا یک شب رسول را صلی اللّه علیه و سلم بخواب دیدم، انگشتری درانگشت دست راست، نگینی پیروزه در وی نشانده. مرا گفت درجۀ شیخ بوسعید میطلبی؟ گفتم بلی یا رسول اللّه. انگشت بمن نمود و گفت چون نگینست در انگشتری. لرز بر من افتاد. از خواب بیدار شدم و دیگر روز به خدمت شیخ به مجلس بنشستم، روی به من کرد و گفت حدیث آن انگشتری چونست؟ چون از شیخ بشنیدم درپایش افتادم، قدس اللّه روحه العزیز.
هوش مصنوعی: شیخ ابوالقسم مردی بزرگوار و معروف در نشابور بود که به عنوان یکی از بزرگان صوفیه شناخته میشد و رهبری درویشان را بر عهده داشت. او پیروان استادش امام ابوالقسم قشیری بود. زمانی که شیخ به نشابور آمد، مردم آنجا به محفل او آمدند و در زمره مریدان وی قرار گرفتند. ابوالقسم روباهی گفت که مدتها از خدا میخواست که مقام شیخ بوسعید را به او نشان دهد و شبها در این زمینه دعا و تضرع میکرد. یک شب در خواب پیامبر اسلام را دید که انگشتری در دست راستش داشت و نگینی فیروزهای بر آن بود. پیامبر از او پرسید که آیا مقام شیخ بوسعید را میطلبی و او پاسخ مثبت داد. سپس پیامبر به او نشان داد که مقام وی همچون نگین در آن انگشتری است. ابوالقسم با این خواب بیدار شد و روز بعد در محفل شیخ حاضر شد. شیخ به او نگاه کرد و پرسید که ماجرای انگشتری چیست. ابوالقسم به نشانه احترام خود را به پای شیخ انداخت.