برگردان به زبان ساده
درویشی بود در نشابور و او را عظیم میلی بدنیا بود و برجمع ادخار عظیم رغبت نمودی. یک شب دزد در خانۀ او راه یافت و هرچ بود برداشت، مگر مرقعی که نقدوی در آنجا بود بماند. دیگر روز درویش عظیم مهجور و شکسته به مجلس شیخ آمد و با کس نگفت. شیخ در میان سخن روی بدان درویش کرد و گفت ای درویش:
هوش مصنوعی: در نشابور درویشی زندگی میکرد که بسیار به دنیا و زینتهای آن علاقهمند بود و دوست داشت در جمعهای معتبر حاضر شود. یک شب، دزدی به خانهاش وارد شد و تمام وسایلش را به سرقت برد، به جز یک مرقع که در آنجا باقی ماند. روز بعد، درویش با حالتی غمگین و شکست خورده به محفل شیخ رفت و هیچکس را مورد خطاب قرار نداد. در وسط صحبتهای شیخ، او به درویش نگاه کرد و گفت: ای درویش:
آری جانا دوش ببامت بودم
گفتی دزدست دز نَبُد من بودم
هوش مصنوعی: بله عزیزم، شب گذشته در بام تو بودم و تو گفتی که دزدی در آنجا هست. اما نمیدانستی که خود من همان دزد هستم.
درویش فریاد درگرفت و به خدمت شیخ آمد و آن نقد کی مانده بود در میان آورد. شیخ گفت چنین باید کی همه در میان باشد.
هوش مصنوعی: درویش شروع به فریاد زدن کرد و به حضور شیخ آمد و آن مقداری پولی که باقی مانده بود را آورد. شیخ گفت که اینگونه باید باشد که همه چیز در میان قرار گیرد.