برگردان به زبان ساده
هم خواجه عمادالدین محمد گفت کی از جد خویش استاد ابوبکر نوقانی شنیدم کی گفت روزی شیخ بوسعید و من نشسته بودیم در مسجد شیخ در میهنه، جوانی درآمد از ختن و گفت مهتر میهنه کدامست؟ شیخ اشارت به خواجه حمویه کرد. آن جوان گفت اسلام عرضه کن، خواجه حمویه به شیخ گفت که اسلامش عرضه کن. من گفتم چندین توقف نکنید از بندش بیرون آرید. شیخ مرا گفت اسلامش عرضه کن. من اسلامش عرضه کردم. آن جوان مسلمان شد. پس من اورا گفتم کی این چه حالت است؟ گفت ما دو برادر بودیم از ختن به بازرگانی میشدیم به طبرستان، شبی من بخواب دیدم کی مرا گفتندی برخیز و سوی میهنه رو و بر دست مهین میهنه مسلمان شو. من از خواب بیدار شدم و درین اندیشه میبودم چون ازین سوی آب آمدیم دلم از تجارت و طلب دنیا سرد شد و این حدیث در دل من کار کرد و مسلمانی در دل من شیرین شد و مرا روشن گشت کی آن خواب حقّ بوده است. برادر را گفتم تودانی با مال و من بترک همه بگفتم میآمدم تا پیش شما و مسلمان شدم. شیخ روی بمن کرد و گفت ما را از سر دانشمندی حسبت کردی، غرامت آن اورا قرآن چندانی بیاموز کی نمازش درست باشد. من آن جوان را تا سورۀ والضُّحی درآموختم و چون خواجه حمویه بخانه شد هرچ پوشیده داشت جمله پیش شیخ فرستاد و گفت تطهیر آن جوان کنید. شیخ حسن را گفت تا آن را بفروخت و درویشان را دعوت کردند و آن جوان را تطهیر دادند و از جملۀ نیک مردان شد.
هوش مصنوعی: خواجه عمادالدین محمد نقل میکند که روزی در مسجد شیخ با شیخ بوسعید نشسته بودند که جوانی از ختن وارد شد و از شیخ دربارهٔ مهتر میهنه سوال کرد. شیخ به خواجه حمویه اشاره کرد. جوان از حمویه خواست تا اسلام را به او عرضه کند. خواجه حمویه از شیخ خواست تا این کار را انجام دهد. عمادالدین به جوان گفت که نباید منتظر بمانند و او را به اسلام دعوت کند. بعد از اینکه اسلام به او ارائه شد، جوان مسلمان شد. او سپس گفت که او و برادرش برای بازرگانی به طبرستان میرفتند و شب خواب دیده بود که به او میگویند به میهنه برو و در آنجا مسلمان شو. پس از بیداری، احساس کرد که تجارت دیگر برایش اهمیت ندارد و مسلمان شدن برایش شیرین شده است. او به برادرش گفت که قصد دارد همهچیز را ترک کند و پیش شیخ بیاید. شیخ به او گفت که چون ما را با علم و دانش شناختی، حالا باید قرآن بیاموزی تا نمازت درست باشد. عمادالدین به جوان سورهٔ والضّحی را یاد داد و وقتی خواجه حمویه به خانه بازگشت، همهٔ آنچه را که داشت برای شیخ فرستاد تا جوان را تطهیر کنند. شیخ حسن را فرستاد تا از آن جوان پذیرایی و او را تقدیم درویشان کنند و بدین ترتیب او جزء نیکوکاران شد.