برگردان به زبان ساده
شب چو وداع مه و سیاره کرد
صبح دم از مهر قبا پاره کرد
هوش مصنوعی: شب که با ماه و ستارهها وداع میکند، بلافاصله صبح با طلوع شموس از روی مهر و محبت، لباس شب را پاره میکند.
کوکبهٔ شرق سوی شرق تافت
لشکر مغرب سوی مغرب شتافت
هوش مصنوعی: ستارهای از سمت شرق درخشان شد و لشکر از سوی مغرب به سرعت به سمت مغرب رفت.
سرور مشرق به وداع پسر
گریه کنان کرد ز دریا گذر
هوش مصنوعی: خورشید مشرقی به وداع فرزندش غمگین و با اشک، از دریا عبور کرد.
خاص شد از بهر وداع دو شاه
چون ره بایستهٔ آرام گاه
هوش مصنوعی: دو پادشاه برای وداع یکدیگر به طریق خاص و ویژهای رفتار کردند، زیرا راهی که به آرامگاه ختم میشد، مناسب و شایسته بود.
خلوت ازین گونه که محرم نبود
هیچ کس از خلوتیان هم نبود
هوش مصنوعی: در این مکان کسی راز را نمیدانست و هیچکدام از افرادی که در این فضای خصوصی بودند، به آن ورود نداشتند.
آنچه بد از مصلحت ملک راز
یک بد گر هر دو نمودند باز
هوش مصنوعی: بدیها و مسائلی که به نفع حکومت و کشور نیستند، حتی اگر به وضوح آشکار شوند، همچنان باید راز بمانند.
از پس آن ، هر دو به پا خاستند
عذر بدو نیک همی خواستند
هوش مصنوعی: پس از آن، هر دو به پا خیستند و هر کدام سعی کردند که عذر خوبی برای خود بیاورند.
خسته پدر از دل پرخون و ریش
دست در آورد به دلبند خویش
هوش مصنوعی: پدر از درد و رنجی که در دل دارد، خسته و ناراحت است و در تلاش است تا به فرزندش کمک کند.
ناله همی کرد که ای جان من
جان نه ازان دگری ، زان من !
هوش مصنوعی: او به شدت گله و ناله میکند که ای جان من، جانم متعلق به کسی دیگر نیست، بلکه تنها مربوط به توست!
چون تو شدی دل ز که جوید ترا ؟
وین به که گویم، که بگوید ترا ؟
هوش مصنوعی: وقتی تو دل من را گرفتهای، دیگر از چه کسی دلتنگی کنم؟ و این حرف را به چه کسی بزنم که او هم بتواند تو را برایم توصیف کند؟
آه ! که صبر ازدل و تن میرود
خون من از دیدهٔ من میرود
هوش مصنوعی: آه! چه غمانگیز است که صبر از دل و جسمم میرود و اشکهایم از چشمانم سرازیر میشوند.
چون شعب ناله ز غایت گذشت
گریه و زاری ز نهایت گذشت
هوش مصنوعی: وقتی که فریاد و ناله به اوج رسید، گریه و زاری هم از حد و مرز خود فراتر رفت.
یک نفسی زان نمط از هوش رفت
کش سر فرزند ز آگوش رفت
هوش مصنوعی: در یک لحظه، از آن حالتی که داشت، هوش و حواسش را از دست داد؛ چون فرزندش از آغوشش جدا شد.
وان خلف پاک هم از درد دل
خاک ره از گریه همی کرد گل
هوش مصنوعی: آن موجود لطیف و معصوم، با وجود درد و رنجی که از دل خاک برآورده، با اشکهایش به یادگار گلها را میپروراند.
بسته دل و جان به وفای پدر
دیده همی سود به پای پدر
هوش مصنوعی: دل و جانم را به محبت پدر بستهام و به خاطر او قدم برمیدارم.
اشک فشانان به دل دردناک
مردمک دیده فتاده به خاک
هوش مصنوعی: افرادی که از غم و اندوه خود اشک میریزند، دلهای آسیبدیده را تسکین میدهند و اشکهایشان به زمین میافتد.
هر دو به جان شیفتهٔ یک دگر
دوخته بودند نظر با نظر
هوش مصنوعی: هر دو با نگاهی عاشقانه و شگفتزده به همدیگر خیره شده بودند.
روی بهم کرده چنین تا بدیر
هیچ نگشتند ز دیدار سیر
هوش مصنوعی: دو نفر به هم نزدیک شدهاند و به این ترتیب، تا دیروقت از ملاقات و دیدار یکدیگر سیر نمیشوند.
عاقبت الامر درآن اتفاق
چونکه ندیدند گزیر از فراق
هوش مصنوعی: در نهایت، در آن موقعیت که هیچ راه فراری از جدایی نبود، آنها به آن اتفاق رسیدند.
هر دو رخ خون شده عناب رنگ
یک دگر آغوش گرفتند تنگ
هوش مصنوعی: دو چهره به رنگ عناب خونین شدهاند و در آغوش یکدیگر به شدت به هم فشردهاند.
رفت پدر پای بکشتی نهاد
دیده روان از مژه طوفان گشاد
هوش مصنوعی: پدر رفت و کشتی را به حرکت درآورد و چشمهایم از اشک مثل طوفان پر شد.
گریه کنان با دل بریان خویش
کشتی خود خود راند به طوفان خویش
هوش مصنوعی: او با دل شکسته و گریهکنان، کشتی زندگیاش را در میان طوفان چالشها و مشکلات به سوی مقصد خودش راند.
او شده زین سو پسر دردمند
آه برآورد به بانگ بلند
هوش مصنوعی: او از سوی دیگر دچار درد و رنج شده و با صدای بلند آه و نالهای برمیآورد.
گریه همی کرد زمانی دراز
سوی پدرداشته چشم نیاز
هوش مصنوعی: مدتی طولانی به سوی پدرش با چشمانی پر از نیاز، اشک میریخت.
رانده همی از مژه سیلاب خون
تا زنظر کشتی شه شد برون
هوش مصنوعی: اشکهای خونین از چشمانش سرازیر میشود تا اینکه نگاهش به آن کشتی میافتد و حقیقت دردناک را آشکار میکند.
دید چو خالی محل از شاه خویش
رخش روان کرد به بنگاه خویش
هوش مصنوعی: زمانی که دید مکان خالی از پادشاه خودش است، اسبش را به سمت جایگاه خودش راند.
رفت به لشکر در خرگاه بست
وآمد و شد را زمیان راه بست
هوش مصنوعی: شخصی به اردوگاه رفت و در آنجا استراحت کرد و از میان راه، رفت و آمدها را متوقف ساخت.
جامه به فریاد و فغان میدرید
جامه رها کن تو که، جان میدرید
هوش مصنوعی: لباس به خاطر درد و نالهای که احساس میکرد، پاره میشد. تو که جان و وجودت در خطر است، لباس را کنار بگذار.