برگردان به زبان ساده
کدام دل که ز دوری بجان نمی آید
کدام جان که ز غم در فغان نمی آید
هوش مصنوعی: کدام دلی هست که از دوری معذب نشود و کدام جان است که از اندوه فریاد نزد؟
سرشک من بکجا می رود که همچون آب
دو دیده نازده بر هم روان نمی آید
هوش مصنوعی: اشک من به کجا میرود که مانند آب چشمهایم نمیتواند بر روی هم سرازیر شود؟
ز شوق عارض و رخسار او چنان مستم
که یادم از سمن و ارغوان نمی آید
هوش مصنوعی: از خوشحالی و شوق زیبایی چهرهاش آنچنان مست و شاداب هستم که حتی یاد گلهای خوشبو و زیبا هم به ذهنم نمیآید.
بی شکایتم از سوز سینه در جانست
ولی ز آتش دل بر زبان نمی آید
هوش مصنوعی: بدون هیچ شکایتی از درد سینهام در درونم هست، اما این آتش در دلم بر زبان نمیآید.
چنان سفینه صبرم شکست و آب گرفت
که هیچ تخته از آن بر کران نمی آید
هوش مصنوعی: صبر من به حدی شکسته و تحملم تمام شده که دیگر هیچ امیدی برای نجات و رسیدن به ساحل ندارم.
کسی که نام لبش می برد عجب دارم
که آب زندگیش در دهان نمی آید
هوش مصنوعی: کسی که به یاد لبانش میافتد، برایم عجیب است که چرا طعم زندگیاش در دهانش نمیآید.
معانئی که در آن صورت دلافروزست
ز من مپرس که آن در بیان نمی آید
هوش مصنوعی: معناهایی که در آن شکل زیبا و دلنشینی وجود دارد را از من نپرس، چون نمیتوانم آنها را به زبان بیاورم.
براستی قد سرو سهی خوشست ولیک
براستان که بچشمم چنان نمی آید
هوش مصنوعی: واقعاً قامت سرو زیباست، اما برای من اینطور که باید نیست و به چشمم چنین نمیآید.
نمی رود سخنی در میان او خواجو
که از فضول کمر در میان نمی آید
هوش مصنوعی: در میان او سخنی رد و بدل نمیشود که خواجو از فضولی بیجهت دوری کرده است.