برگردان به زبان ساده
مرا روزی نپرسی کآخر ای غمخوار من چونی
دل بیمار تو چون است و تو در تیمار من چونی
هوش مصنوعی: از تو نمیپرسم که حال من چگونه است، اما میخواهم بدانی که دل بیمار من چه حالی دارد و تو چطور به فکر من هستی.
گرفتم درد دل بینی و جان دارو نفرمائی
عفی الله پرسشی فرما که ای بیمار من چونی
هوش مصنوعی: من در اینجا از تو خواهش میکنم که از درد دل و مشکلات من آگاه باشی و به من کمک کنی. به همین خاطر از تو میخواهم که درباره حال و احوال من سوال کنی.
زبان عشق میدانی ز حالم وانمیپرسی
جگر خواری مکن واپرس کهای غمخوار من چونی
هوش مصنوعی: تو که زبان عشق را میدانی، چرا از حال من نمیپرسی؟ به خودت زحمت نده و نپرس، فقط بگو که حال من چطور است، چون تو تنها غمخوار من هستی.
در آب دیده میبینی که چون غرقم به دیدارت
نمیپرسی مرا کهای تشنهٔ دیدار من چونی
هوش مصنوعی: در آب چشمانم، خود را غرق یاد تو مییابم، اما تو هرگز نمیپرسی که حال من، این تشنهٔ ملاقات تو، چگونه است.
امیدم در زمین کردی که کارت بر فلک سازم
زهی فارغ ز کار من چنین در کار من چونی
هوش مصنوعی: امیدم را در زمین به خوبی قرار دادی تا من بتوانم کارهایم را در آسمان انجام دهم. چه خوب است که تو از کارهای من بیخود هستی و در کار من به چه شکل هستی.
میان خاک و خون چون صید غلطان است خاقانی
نگوئی کهای وفادار جفا بُردار من چونی
هوش مصنوعی: در میان خاک و خون، حالتی مانند شکار بیقرار دارم. ای وفادار، چرا به من سختی میکشی و مرا رنج میدهی؟
تو دانی کز سگان کیستم هم بر سر کویت
سگ کویت نمیپرسد مرا کهای یار من چونی
هوش مصنوعی: تو میدانی من کی هستم که از سگان توام. اما سگ کوی تو هیچ وقت نمیپرسد حال من را، که ای دوست، حال و روزت چطور است؟
تو نیز آموختی از شاه ایران کز خداوندی
نمیپرسد که ای طوطی شکر بار من چونی
هوش مصنوعی: تو هم یاد گرفتهای که شاه ایران از خداوند نمیپرسد که ای طوطی شیرینزبان من، حالا چطور هستی؟